۴ پاسخ

اره واقعا بچه یکطرف کل موفقیت ها و رسیدن ها هم یکطرف باز بچه سنگینی می‌کنه از لحاظ حس خویش😍😍😍

الان حال پدرو مادرامون رو درک میکنیم و بیشتر مراعات حرف زدنمون رو میکنیم

انشاالله لباس دامادی گل پسرتو ببینی عزیزم🤍🤍🤍🤍♥♥♥♥

انشالله عزیزم .انشالله همیشه سایه پدرو مادرا بالا سر بچه هاشون باشه ❤️

سوال های مرتبط

مامان آوینا مامان آوینا ۶ ماهگی
دختر عزیزِ مامان و بابا،

امروز پنج ماهه شدی…

پنج ماه از قشنگ‌ترین روز زندگی ما گذشت؛ روزی که تو آمدی و معنی عشق را برایمان عوض کردی.

از همان لحظه‌ای که چشم‌هایت را باز کردی، دنیا برای ما رنگ دیگری گرفت.

حالا هر صبح با لبخند تو شروع می‌شود و هر شب با آرامش نفس کشیدنت تمام می‌شود.

فرشته‌ی کوچولوی ما،

تو هنوز خیلی کوچکی، اما حضورت بزرگ‌ترین آرامش زندگی ما شده.

با خنده‌های شیرینت خستگی تمام روز را از دل مامان و بابا می‌بری و با نگاه معصومت قلبمان را پر از عشق می‌کنی.

ما هر روز بزرگ شدنت را تماشا می‌کنیم؛

هر لبخند تازه، هر حرکت کوچکت و هر لحظه‌ای که کنار تو می‌گذرد برای ما یک خاطره‌ی بی‌قیمت است.
آوینا خانم ،
شاید تو هنوز معنی این همه دوست داشتن را ندانی،

اما بدان که مامان و بابا با تمام وجود عاشق تو هستند و تا همیشه کنار تو می‌مانند؛

برای خندیدنت، آرامشت و خوشبختی‌ات.

پنج ماه است که تو شدی قشنگ‌ترین دلیل نفس کشیدنمان.

۵ ماهگیت مبارک عشق بی‌پایان مامان و بابا. 🤍
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۵ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان تیام تپلی مامان تیام تپلی ۹ ماهگی
من خیلی خیلی دلم گرفته چند مدته.راستش من پسرم می‌خنده یا بازی می‌کنه همراهیش میکنم ذوقش میکنم ولی نه مث اطرافیان که تا یه لبخند میزنم وای فذاتشما وذوق مرگ و... ذوق میکنم ولی نه مثل اطرافیان اونقدرا از بچه داری لذت نمیبرم بچمو خیلی دوستدارما خدارو هزارم تبع بخاطر وجودش بخاطر سلامتیش شکر میکنم ولی اونقدرا که باباش پیش همکارانش با ذوق میگه پسرم سایز پوشک فلان میپوشه یا برم فلان چی براش بگیرم من نه .خدا شاهده اصلا کم نمیذارم روزانه بازی میکنم بهش میرسم شیر میدم و.... ولی خیلی مث بقیه ذوق ندارم انگار خیلی بدنم خسته است فکر میکنم از خستگیه که این حسو دارم وقتی خوابه دلم تنگ میشه براش بیداره تمام وقت باهاش حرف میزنم حتی اگه آشپزخونه باشم خیلی دوستش دارم ولی ذوق ندارم خیلی عذاب وجدان دارم که از بچگی بچم لذت نمیبرم.ناگفته نماند پسرم پسر آرومی نیست همش گریه میکنه از نوزادی اینجوریه.ومن خیلی هم درگیر کارهای خانه میشم یا شوهر داری می‌خوام همه. چی صد باشه فکر میکنم به خاطر خستگی ذوقم کور شده روزای که پسرم بیشتر می‌خوابه خیلی پر انرژی ترم