۷ پاسخ

سلام عزیزم خوبی

من تو دوران دانشجویی و خوابگاه گیر کردم
روزی نیست که بهش فکر نکنم و نگم یادش بخیر

والا من تواین سن پیر شدم
خیلی زود پرت شدم تو مشکلات زندگی

بغض کردم
ای کاش...

منم ۳۵سالم واقعا دلم میخواد برگردم ب زمانی ک مدرسه مهددانش میرفتم و وقتی تعطیل میشدیم‌میرفتیم‌سبزه میدون

وااااي تمام حرفاي دل من بود 😭😭

هنوز با صداي سشوار ميخوابه؟؟؟؟
من تو ١٩ سالگي گير كردم انگار تو سال اول دانشگاه... انگار زمان برام متوقف شده... اصن فك نميكنم ٣٢ سالمه و منم اين همهههه فشار رواني و مسئوليت ك داره خردم ميكنه

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
«حس عجیبی دارم... دوباره توی اتوبوسِ رشت به تهرانم...

ذهنم پر کشید به چند سال پیش، وقتی که دانشجو بودم و با یه بلیط پونزده تومنی همین مسیر رو می‌رفتم. چه دنیای متفاوتی!!اون‌موقع یه دخترِ درون‌گرا بودم که کل مسیر رو می‌نشست و به آدم‌های دوروبرش توجه میکرد اما سختش بود ارتباط بگیره.
توی ذهنم واسه همه‌شون قصه می‌ساختم و شخصیت‌شون رو تحلیل می‌کردم؛ گاهی پادکست گوش می‌دادم و گاهی آهنگ، و غرق می‌شدم توی دنیای خیال‌بافی‌هام...

جالب اینجاست که همیشه توی اون خیال‌پردازی‌ها، آخرش خودم رو با چند تا بچه تصور می‌کردم. انگار که عشقِ به مادری همیشه گوشه‌ی قلبم بود؛ توی همون رویاها هم با بچه‌هام می‌رفتم پیک‌نیک و کارهای هیجان‌انگیز می‌کردم!

حالا نگاه کن! الان دوباره توی همون مسیرم، ولی این بار دو تا کوچولو توی بغلم خوابیدن. دستم از سنگینی‌شون خواب رفته، اما ذهنم رفته به روزهای گذشته...
نمی‌دونم، شما هم مثل من هستین یا نه؟ این‌قدر احساساتی هستین که با هر نشونه و هر مکانی، پرت بشین به گذشته و همه خاطرات براتون زنده بشه؟

دارم به چند سالِ دیگه فکر می‌کنم؛ به روزی که دوباره توی همین مسیرم... اون موقع چی یادم می‌آد؟ احتمالاً به همین روز فکر می‌کنم و با لبخند می‌گم: «وای... بچه‌هام چقدر کوچولو بودن.»

زندگی عجیبه، نه؟»


شیرخشک پوشک زایمان بارداری