۱۶ پاسخ

برا اینکه زیاد واکنش نشون دادی و هی گفتی کسی نبینه توام نباید ببینی سر همین برا دخترتم جذاب شده این کار،این موضوع عین بند بازی باید تعادل داشته باشی یکم بیش از حد عکس العمل نشون بدی بچه بیشتر میره سمتش

عزیزم دختر و پسر نداره این اتفاق واسه منم افتاد . پسر من داشت با دختر همسایمون که اونم دقیقا ۵ سال و نیمشه بازی میکرد بعد اومدیم خونه گفتم چس بازیا کردید همین جوری بی معنی من پرسیدم یهو گفت اون گفته بیا خصوصیامون بهم نشون بدیم گفتم نشون دادی گفت اره منم اصلا واکنش نشون ندادم فقط گفتم ولی نباید نشون بدی به کسی ازون به بعد ببشتر اموزش دادم
دیگه زنگ زدم به همسایمون بهش گفتم اونم با دخترش صحبت کرده بود گویا دخترش کنجکاو بوده مال پسرارو ببینه فکر کرده پسر من چون کوچیک نمیاد بگه ... منم حالم یه مدت خیلی بد بود

اصلااا خودتو ناراحت نکن میدونم سخته اما بین بچه ها این اتفاقا میوفته برای خودم که بچه بودم مثلا پیش اومده اما خب بچه ان نمیدونن معنی این کار چیه بیخیال باش ولی به زن داداشت بگو
و دیگه تنهاشون نزار

این چیزا اتفاق میفته حساس نشو فقط به مادرش بگو تا یکم با پسرش صحبت کنه و آروم بهش بگه تا تکرار نکنه ، من پسرم پیش دبستانی میرفت یه دختره چند بار هم برا خودش پایین کشیده بود هم برا چنتا پسره رو ، به هر حال هر چقدر کنترل کنی تو یه موقعیت این اتفاق میفته

خوندم و نمیدونم چی بگم. ولی واقعا خوب واکنش نشون دادی، آفرین👏 اینجوری بچه حساس نمیشه، ولی از طرفی هم بهش یادآوری میشه که این کار درست نیست و نباید انجام بده.

منم قضیه اندام خصوصی و اینا رو با آواز کار کردم ولی همیشه برام سواله تو موقعیت چه واکنشی خواهد داشت. امیدوارم نلین این اتفاق رو مثل یه رخداد ساده پشت‌سر بذاره.

من یه موقع بچه بودم پسر همسایمون دو سال از من کوجکتر بود در زد گفت فرناز اینو ببین کشید پایین گفت برا من اینجوریه مال تو چطوریه. گفتم مامانم دعوام میکنه. یهو گفت تازه یهو این بزرگ میشه خیلی جالبه
منم گغتم به مامانم میگم. فرار کرد رفت
ولی همیشههههه رفتارش تو ذهنمه🤣🤣تا الانم میبینمش یاد اون حرکتش میفتم

منم حس تجاوز به پسرمو داشتم
فهمیدم ولی نباید بچه هایی که همجنس نیستن و هم سن نیستن تنها بزاری چون دقیقا تو سن بچه همسایه ما و برادر زاده شما کنجکاون از کوچیک ترا سو استفاده میکنن فکر میکنن اونا کوچیکن نمیفهمن

عزیزم دیگه اصلا در موردش با دخترت حرف نزن یا سوال نپرس تا از ذهنش پاک بشه متاسفانه بعضی بچها تو این سن از سرکنجکاوی هم که شده اینکارو میکنن
ازین ب بعد خیلی بیشتر از قبل مراقبشون باش حتی اگر شده یمدت ازشون فاصله بگیر تا کم کم از ذهن دخترتون پاک بشه نگران نباش.

برادرزادت چندسالشه؟

ببین فقط گفتن اینکه اینجا جای خصوصی نباید کسی ببینه و دست بزنه ک فایده نداره،باید عادی سازی ام میکردی ک پرسش های ذهن بچه ام بی جواب نمونه،مثلا من برا اینکه تفاوت های دختر پسرو بدونه و نخواد خودش بره کشف کنه براش وقتی داشتیم نقاشی میکشیدیم بدون اینکه حرفی بزنم جاهای خصوصی رو هم کشیدم و بچم خودش متوجه شد و پرسید گفتم آره خانوما اینجورن آقاها اینجور،بعدم ک آبجیش دنیا اومد چندباری موقع پوشک عوض کردن براش جالب بود میخواست قایمکی ببینه من عکس العمل نشون ندادم و دید و دیگه بعدش خودش بیخیال شد و براش جذابیتی نداشت،بچه ها با دید جنسی نگاه نمیکنن پیشتر ذهن پرسشگر دارن اگه بی جواب بمونه خودشون میرن سمتش ک کشف کنن،باید با توجه ب سنشون ابتکار داشته باشی خودت جواب ذهنشو بدی تا ناخواسته ب روش غلط خودش کشفش نکنه

اصلا نگران و ناراحت نباش
به دخترت توضیح بده و بگو این یه بازی بد هست
هر وقت بچه ای خواست این بازی رو بکنه تو نباید اجازه بدی و سریع مامان بابا یا هر بزرگتری هست رو صدا بزنی

و حتما به مامان بابای اون پسر هم که برادرتون میشه اطلاع بدید و دیگه اجازه بازی کردن ندید

دخترت چند سالشه که تونسته برات تعریف کنه

ب مادرش بگو

واي خداچكارا
منم ميترسم
حواسمون به چه چيزابايدباشع اوف

چه حس بدی !
قبلا از برادرزادت دیده بودی همچین رفتاری که نگران بودی؟

باید برادرزادت دعوا میکردی میگفتی کار بدیه

سوال های مرتبط

مامان دلوین مامان دلوین ۴ سالگی
وای مامانا خیلی عصبیم ینی اوف
پسر خواهر شوهرم ۶ سالشه ما خونهامون یک کوچه فرقشه
گاهی پسر خواهر شوهرم تنها میاد اینجا ۶/۷ ساعت میمونه بازی میکنن با دخترم
منم هر دوهفته یکبار میفرستم خونه ی عمش نهایت دوساعت بعد میرم میارمش
پسر عمش که میاد خونه ی ما انقد بدو بدو میکنن که همسایه طبقه پایینیمون همیشه میاد دعوا می‌کنه باهامون دخترم خدایی آرومه ولی اون نه ،یا لحافت ها رو میریزن تو اتاق انقد اسباب بازی و بهم میریزن خونه رو که حد نداره دخترم دوسال کوچیکتر اگه اسباب بازیاشو نده بهش قهر می‌کنه میگه میرم خونمون یا باهات بازی نمیکنم این بچمم مجبور میشه بهش بده یا همش تهدید می‌کنه میرم دخترم خیلی گریه می‌کنه چندبارم دعواش کردم ولی حالی نمیشه
حالا دختر من چند ساعت که خونه ی اوناس خواهر شوهرم یه گوشی میده دست پسرش از صب که بیدار میشه تا بوق شب دخترم منم پیشش گوشی عمشو میبینه من روزی دوتا نیم ساعت گوشی میدم دست دخترم دوست ندارم گوشی ببینه اونجا میفرستم بازی کنه همش بخواد گوشی ببینه خب همین خونه گوشی میدم دستش
نه خونشونو بهم میریزن نه اسباب بازیاشو میاره وسط منم وقتی پسرش میاد مثل خر بعدش باید کار کنم و اعصابم خورد بشه
اوف چیکار کنم دیوونه شدم انقد حرص خوردم
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
خانوما من تا ب امروز ک دخترم 3سال و 8ماهشه در حد توانم هر چی ک دخترم خاست و اراده کرد رو براش خریدم. از خوراکی بگیر تا اسباب بازی و لباس.. ب قدری که تقریبا هر چن روز درمیون لباس جدید میپوشه میره بیرون یا پارک.. همیشه مرتب و تمیز.. بحدی ک وقتی میریم پارک چن تا از خانوما ک سلام علیک داریم ب دخترم میگن وای چه لباس قشنگی پوشیدی یا میگن چه حوصله ای داری لباس و با گیره مو و عینکش رو باهم ست میکنی اکثرا.. خلاصه خاستم بگم ر این حد رسیدگی دارم بهش حالا در کنار اینا اصلا آدم باج دهنده ای نیستم وقتایی شده دخترم چیزی خاسته و من میگفتم نه و این نه واقعا نه بود اگر گریه کنه بهش میگم با گریه تو من هیچ کاری برات نمیکنم هروقت گریه ت تموم شد باهم صحبت میکنیم.. خیلی وقتا خیلی چیزاشو خودم از رو ذوق خودم براش میگیرم... امروز دخترم و شوهرم باهم رفتن پارک یکی از دوستای دخترم هروقت دخترمو میبینه میگه بریم خوراکی بخریم( همراه مامانمون) امروزم ب دخترم گفت بریم مغازه؟ دخترم ب باباش گفت بریم مغازه و شوهر خنگ من از قضا کارتش رو نبرد و ب دخترم گفت بابا تو خونه کلی خوراکی داری( واقعانم داره هفته پیش رفتیم فروشگاه فقط شاید نزدیک ب یه تومن براش خوراکی های مختلف خریدیم بعد شوهرم از سرکارش نزدیک ب 500هزار براش اسنک خریده آورده) خلاصه شوهرم گفت کلی خوراکی داری یهو دخترم گفت وایسا برم از مامان دوستم بپرسم و دویید رفت گفت:
مامان موفرفری مامان موفرفری ۳ سالگی
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
دخترا
دختر من یجوریه یا یجوری شده:
قبل عید رفتیم خونه مادرشوهرم و پسردایی شوهرم مجرده چهارشونه و هیکلی و قدبلند اونجا بود دخترم گریه کرد و تا اون یه روزی ک اون اونجا بود دخترم از اتاق بیرون نیومد. اگرم بزور میومد با بغض بود.
یا یروز دیگه یکی از خانم فامیل مادرشوهرم اونجا بود دخترم قشنگ باهاش اوکی بود و حرف و خنده و بازی اما بعد چن ماه ک همون خانم رو دید گریه کرد بحدیکه اونا رفتن از خونه مادرشوهر اگرم ساکت بشه از اتاق بیرون نمیاد. یا یروز دیگه دایی و زندایی شوهرم اومدن خونه مادرشوهر و اصرار داشتن ماهم بریم از قبل ب دخترم گفتم همش میگفت نه نمیام اما واس اینکه عادت نکنه با بدبختی بردیمش اولش بغض کرد بعدش ک دید اونا مهربون و باهاش بازی میکنن باهاشون خوب شد و موقع برگشت میگفت دایی و زندایی و دوس دارم اما چن هفته بعد گفتم بریم خونه مادرشوهرم دخترم میگفت اگه دایی زندایی اونجان نمیام و نریم.
یا چن روز پیش فرشامو نو دادیم قالیشویی کارگرا اومدن پشت در وایستاده بودن ک بیان فرشارو جمع کنن دخترم اونقد گریه کرد یعنی گریه کردا در بحدیکه کبود شد آخرش من با این کمرم با شوهرم تنها وسایل رو بلند کردیم و فرشارو جمع کردیم یعنی دخترم نذاشت اونا بیان داخل و کارشونو بکنن. یا تعمیرات داشتیم تو خونمون هرکاری کردیم دخترم از گریه کبود شد و اجازه نداد اوستا کار بیاد کار کنه مجبور شدم ببرمش بیرون تا اونا بیان کار کنن تو خونه. یا امروز ک قالی هامونو آوردن قبل اینکه بیان تماس گرفتن دخترم تا شنید یکی میخاد بیاد از گریه کبود شد و آخر بردمش بیرون و قالیها رو شوهرم تحویل گرفت هرچیم ازش دلیل میپرسم میگم چرا می‌ترسی گریه میکنی میگه آخه دوس ندارم هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.