منم با یکی از خواهرشوهرام همینم...
تابستون رفتیم خونه باغ پدرشوهرم، لعنتیا نگفتن اوناهم میان میدونستن بفهمیم نمیریم،عمدا نگفتن، رفتم دیدم بلهههه ازما جلوتر اونجا بودن،نه راه پس داشتیم نه راه پیش،
دیگه چند روز یجور تحملش کردم ، خودمو بابقیه سرگرم کردم که اونو کم ببینم، خداروشکر هم همسرم هم مادرشوهرم پشتم هستن اینطور مواقع،طوریکه بخاطر این موضوع از مادرشم ناراحت شد رف دوروز اخر موند خونه فامیلای شوهرش
مامان من با زنداداشش دشمن خونی هستن به خون هم تشنه ان
رفتیم دیشب خونه پدربزرگم اونم بود انگار نه انگار
نه باهاش احوال پرسی کرد نه حرف زد
انگار بالشته نشسته تو جمع تمام
محلش نزار منم برام پیش اومده اگه خونه شلوغ باشه راحت تری
اگه میدونی اذیت میشی نرو تا اون اونجاست
برو یه سلام احوال پرسی خشک خالی ولی باهاش سرسنگین باش اصلا انگار نمیبینیش
اگه دیدیش اصلا محلش نذار به بهونه بچت برو بیرون ازجایی که اون هست
چقد حس بدیه برام خیلی پیش اومده
خب عزیزم جرف نزن باهاش که بخواد درگیری پیش بیاد
اصلا باهاش صحبت نکن نادیدش بگیر فکر کن نیست
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.