۹ پاسخ

آفرین عزیزم درنامیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است انشالله

واقعا حرفت کاملا درسته، تموم میشن روزهای بد ولی زخماش میمونه

امیدواریم عزیزم......
بعضی وقتا حس میکنم خدا منو یادش رفته🥺

عزیزززم

ان شاالله همیشه ارامش و آسایش سهم همه باشه

خیلی تاپیکت قشنگ بود 💚🩷❤️

آره واقعا اینجوری

فقط این جنگ لعنتی تموم شه،که متاسفانه هر روز داره ترسناک‌تر میشه و مردم بیگناه قربانی میشن😭

ویو الانم

تصویر

سوال های مرتبط

مامان محیا جونم💫 مامان محیا جونم💫 ۳ سالگی
من قبل اینکه دخترمو از پوشک بگیرم بارها از اطرافیانم شنیده بودم که میگفتن دیر شده و فلان و بهمان
.
دقیق یادمه که مادرشوهرم میگفت فلانی(یه نفر از اقوامه که بچش ۹ماه از دخترم کوچیکتره) رو دیدم بیرون بهم گفت که بچشو از پوشک میگیره دیگه، تو هم بگیر،دختره فلان میشه بهمان میشه ضرر داره زیادیش براش

آقا از اون حرفش نزدیکه یک ساله که میگذره
اون شخص مذکور رو که عیددیدنی اومدن خونمون دیدم که میگفت پوشک چندین بسته خریده بودن و نزدیکه تموم بشه ولی هنوز از پوشک نگرفته،شوهرشم بهش گفت که دیگه باید شروع کنی بزرگ شده آخه..
.
یه بار هم رفته بودیم طبیعت اونجا باز همون فردمذکور گفت که هنوز از شیر هم نگرفتمش ، از حرفاش معلوم بود که پوشک میکنه هنوز
.

من که گرفتم از پوشک ولی چی شد؟؟؟ هی اونو واسم یادآوری میکرد که فلانی بچش از بچه تو کوچیکتره و داره از پوشک میگیره و این حرفا
هيچوقت یادم نمیره این حرفاش
.
همش به ذهنم میاد که اون فردمذکور رو یه یادآوری کنم براش
مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
امروز دلم گرفت… نه از بچه‌ها، نه از زندگی، که از مادری که باید پناه می‌بود، اما تندی کرد…
توی فروشگاه لوازم‌التحریر، پسر کوچولوی من، با ذوقِ کودکانه‌اش، چشمش به یه پاک کن توپ افتاد. با ذوق گفت: «مامان اینو ببین!میشه بخریمش»
همین‌قدر ساده…کلا اصلا بچه ای نیست که اصرار کنه واسه خرید چیزی و خیلی کم پیش میاد چیزی بخواد
اما یه خانم، با لحنی تند و بی‌مقدمه، رو بهش کرد و گفت: «بچه‌ها همه‌چی که نباید بخوان! بذار مامانت نفس بکشه!»
و بعد هم به دختر خودش توپید که «از این یاد نگیر، نمی‌خرم!»

خشکم زد…
نه فقط از اون لحن، از اینکه یه مادر، درد خودشو سر بچه‌ی من خالی کرد…
پسرم ساکت شد، نگام کرد، نگاهش پر از سوال بود…
چجوری براش توضیح بدم که بعضی زخم‌ها از خستگی‌ان، ولی روی دل بچه‌ها جا می‌مونه؟

من مادر اون بچه نیستم، اما پناه پسر خودمم.
و دلم می‌خواد هیچ مادری، حتی توی سخت‌ترین روزها، پناهِ بچه‌ی دیگه رو خراب نکنه…


مادری یعنی پناه، یعنی آغوش، یعنی صبوری...
می‌دونم سخته، می‌دونم خستگی و فشار زندگی می‌تونه طاقت آدمو تموم کنه.
ولی گاهی یه جمله، یه نگاه، می‌تونه گوشه‌ی روح یه بچه رو برای همیشه تار کنه.
من اصلا آدمی نیستم که تحمل بی احترامی به پسرم رو داشته باشم اما لال شده بودم،خداروشکر شوهرم اومد و از خجالتش درومد البته جلوی دخترش نه اما چقد بد اجازه میدیم تو همه چی دخالت کنیم.