تجربه سزارین چهارم پارت ۱

من سزارین سومم دقیقا سال ۱۴۰۱بود و سه سال ردشده بود و من هم ازینکه چیزی از زایمان سوم نگذشته بود واز سزارین چهارم بسیااار میترسیدم چون خیلی چیزای بدی میشنیدم خلاصه گذشت و رسید روز زایمان
ساعت ۵صبح رفتم بیمارستان که پرونده تشکیل بدم رفتم بالا پیش ماما همه رو قبل من از سونوگرافی هاشون ضربان قلب بچه و همه رو چک میکرد میفرستاد پایین تا تشکیل پرونده بدیم نوبت من که رسید بدون هیچی گفت برو پایین تشکیل پرونده بده اومدم پایین دیدم زنگ زد به پایین گفت خانم فلانی که من باشم یک ساعت دیگه پرونده شو تشکیل بده خلاصه منم صبر کردم از یک ساعت رد شد و دوباره رفتم گفت صبر کن تا اینکه شیفت عوض شد من رفتم دوبتره بالا گفتم چرا کارای منو نمیکنید و پایین پرونده تشکیل نمیدن ماما گفت چرا و از کی اومدی کلی سر ماما قبلی غر زد بعد رفتم پایین کارا تموم شد و بی نهایت گرسنه شده بودم چون خیلی طول کشید و من شب قبلش گفته بودن شام سبک بخور و دکترم زنک زدم گفت فقط یک کوچولو ابجوش نبات بخور که همونم نخوردم با ویلچر رفتم بالا بماند که چند بار ازین اتاق به اون اتاق فرستادنم الکی و واقعا پرستارا اذیتم کردن اون روز رفتم لباس پوشیدم ساعت ۹ونیم دکتراومد و خوشحال که الان تموم میشه میرم اتاق عمل ولی زهی خیال باطل.... ادامه دارد

۱ پاسخ

دکترت کی بود؟
کدوم بیمارستان بودی عزیزم ؟

سوال های مرتبط

مامان سدنا مامان سدنا ۵ ماهگی
سزارین چهارم پارت ۲
دیگه اینکه رفتم بالا و ماما کارامو انجام دادو کلی غر زد چرا سونوهاتو و ضربان قلب بچه رو قبل پرونده تشکیل دادن انجام ندادی ومنم گفتم ماما منو راست فرستاد پایین و تقصیر ماما قبلی بود ساعت ۹ونیم منو بردن رو تخت و سوند که بی نهایت ازش بدم میاد وصل کردن و ان اس تی و اینا دیگه ساعت ها گذشت کسی منو نبرد اتاق عمل خسته شده بودم حالم بد بود میخواستم گریه کنم دوتا زایمان طبیعی پیشم درد میخوردن گفتم خدایا اینا الان میزان من سزارینم چقدر طول کشید همش به پرستار میگفت چیشد و پرستارمیگفت دکتر تو درمانگاه تا بیاد خلاصه ۱۲اومد و گفت شانس تو شیفت عوض شده باید صبر کنی و منی که در حال منفجر شدن بودم شد ساعت ۱ونیم اومدن منو تو ویلچر کردن خوشحال شدم تا دم اتاق عمل رفتم دوباره برگشت گفتن هنوز اماده نیست ببرید دوباره برو تخت و با وجود سوند واقعا اذیت بودم خلاصه ساعت ۲یک پرستار دید حالم بده زنگ زد اتاق عمل گفت حالش بده و بزور فرستادنم رفتم تو اتاق دیدم دکترم تو‌گوشی یه نیم ساعت رو ویلچر منتظر باز حرص خوردم تا اومدن همه من رفتم رو تخت و شروع کردن امپول رو که زدن من فکرمیکردم حس دارم چون زایمانا قبلی چیزیحس نمیکردم جز تکون ها رو ولی این حالم بد بود نمیدونم چرا شکمم درد داشت معده م درد داشت نصبت به زایمان های قبلی طولانی تر بود و طول کشید بردنم ریکاوری و بازم درد داشتم و رسید وقت ماساژ رحم که داد میزدم خیلی درد داشتم و کل شکمم درد میکرد دوبار انجام داد و رفت تا میخپاستن ببرنم بخش دم در دوباره ماساژ و گفتن خونریزی داره برگرده ریکاوری و من فقط گریه میکردم...
مامان ایمان مامان ایمان ۱ ماهگی
پارت 1زایمان طبیعی
من ۴۱ هفته شده بودم ولی خودم فکر میکردم ۴۰ هفته سه روز هستم بیمارستانی که زایمان کردم از قبل پرونده تشکیل داده بودم داکتر برام گفت پنجشنبه بیا منم پنجشنبه چون عید قدیر بود گفتم نرم بزار شنبه برام خلاصه همش داشتم میگفتم برم نرم خلاصه یهویی تصمیم گرفتم برم بیمارستان وقتی رفتم سونو هامو چک کرد گفت ۴۱ هفته شدی و نمیتوانی بیشتر از این‌بمونی منو بستری کردن تنها هم رفته بودم بدش زنگ زدم به همسرم و آبجیم که بیان پیشم کار های بستری انجام دادم ساعت ۲ بود رفتم اطاق لباس پوشیدم نوار قلب وصل کردن بهم بهدش سیرم بهم زدن داخل اش هم آمپول فشار اولش خیلی کم کم سیرمم بود درد های خیلی کمی ساعت های ۵ بجه ها شروع شد تا ساعت ۷ یکم بیشتر شد و شیفت عوض شد ماما دیگه که آمد خیلی هم خوش برخورد بودن با من اون سیرم زیاد کردم آمپول فشار قوی تری زد ولی ماینه می‌کرد هنوز یه سانت بودم یه دوساعتی گذشت یکم دیگه درد هام بیشتر شد بهم گفت برو روی توپ یکم بالا پاین شو راه برو اینکار هارو داشتم انجام می‌دادم یه ساعت گذشت بهم گفت برو روی تخت دیگه نمیتوانی پاین بری چون سیرم باید وصل باشه بهت
مامان هیراد💙 مامان هیراد💙 ۶ ماهگی
بعد که رفتیم بالا یه اتاق بود اتاق معانه اول رفتم اونجا دکتری که قرار بود بچرو بگیره و بالا سرم باشه اومد و معانم کرد گفت ۲ سانتی و دهانه رحمت به شدت نرمه و زایمانت راحت میشه من کلی خوشحال شدم که میرم یه زور میزنم تموم میشه دیگ😂 خلاصه رفتیم اتاق زایمان به ماما همراهم زنگ زدم گفت خودم کار خیلی مهم واسم پیش اومده یه مامای دیگ رو میفرستم بعد این که ۳ سانت شدی بهش زنگ بزن بیاد. بعد یه پرستار هم همراه اون دکتر اومدن بالاسرم و دستگاه ان سی تی وصلل کردن دوباره و چون دردی نداشتم بهم امپول فشار زدن . ساعت هفت بود که دردام داشتن شروع میشدن اولاش قابل تحمل بود . دکتر معانم کرد گفت سه سانتی منم به مامانم گفتم زنگ زد به ماما همراه خانم کریمی بود و بلافاصله اومد و خی آرومم میکرد خیلی مهربون بود واگه ایشون نبودن من میمیردم ساعت ۱۰ بود که معانم کردن گفتن ۵ سانتی ماما همراه منو آورد پایین نشوند رو توپ زایمان و ورزشی دیگ و به مامانم می گفت ببرش حموم و به کمرش اب گرم بگیر
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت اول

من تقریبا از ۱۶ هفته جفتم پایین بود و کاملا سرراهی،دکترم گفت اگه اینجوری پیش بره تا آخر بارداری سزارین میشی ولی فعلا صبر کن تا ۳۱ هفته که میری سونوی وزن همه چی مشخص میشه.
۳۱ هفته رفتم سونو وزن دکتر سونو قبل از اینکه سونو کنه گفت احتمال زیاد جفتت رفته بالا ولی وقتی دستگاه رو گذاشت همون اول گفت باید سزارین بشی جفتت هیچ تغییری نکرده،خیلی استرس گرفتم چون زایمان اولم طبیعی بود و این یکی قرار بود سزارین باشه .
خلاصه جواب سونو رو بردم پیش دکترم،دکتر منو فرستاد یه بیمارستان دولتی پیش یه دکتر دیگه چون وضعیتم خطرناک بود و دکترم گفت به ما اعلام شده مامانایی که وضعیتشون اینجوری فقط بفرستیم فلان بیمارستان

من رفتم بیمارستان دکتر برام ۳۴ هفته سونو نوشت که وضعیتم چک بشه و ختم بارداری بهم بدن .۳۴ هفته رفتم سونو که متاسفانه بازم جفتم تغییر نکرده بود و دکتر ۳۷ هفته بهم ختم بارداری داد

ادامه پارت بعدی می‌زارم ♥️
مامان دخترکم 🎀👒 مامان دخترکم 🎀👒 ۵ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی