۴ پاسخ

منم بعد زایمان مجبور به عمل صفرا شدم.بچم تازه ۲۰روزش بود

دقيقا منم معده درد ميگيرم دليلش چيه؟چنوقت پيش اينقد شديد بود فقط گريه ميکردم ميپيچيدم به خودم بچمم بغل نميتونستم بکنم

منم ازبعدزایمانم همش معده درددارم

خب چیشدی بعدش
منم معده درد میگرفتم فریادی میشدم ولی چند وقته نیومده سراغم

سوال های مرتبط

مامان علی کوچولو💙 مامان علی کوچولو💙 ۶ ماهگی
خلاصه که منو بردن بیمارستان شهرستان و ....
بعد از زدن مسکن گفتن باید سونو بشه من فقط صداهارو یادمه و دردی ک بخاطر مورفینی ک بهم زده بودن یکم کم شده بود.....منو سونو کردن و گفتن احتمالا سنگ صفراشه و مجاریش سنگ گرفته و باید عمل بشه اما باید تا فردا بستری بشه ببینیم جراح کی میاد.....شوهرم گفت من اصلااااا نمیزارم اینجا بمونه میخوام ببرمش شیراز ....
دیگ اصلا نمیدونستم پسرم کجاس و چیکار میکنه فقط ب مامانم میگفتم مامان مراقب علی باش ....مامانمم با گریه میگفت خیالت راحت باشه ....همه ی خانواده هم بخاطر من وسایلاشونو جمع کردن و راهی شیراز شدیم .....
تا شیراز ک رسیدیم مسکنه دیگ داشت میپرید و‌دردم داشت دوباره شدت میگرفت ....چن تا بیمارستان رفتیم گفتن دکتر نیست و پذیرش نمیکنیمو تا اینکه اومدیم بیمارستان کنار خونمون ک خصوصی هم بود ....
گفتن تخت خالی نداریم اما تو سرپایی پذیرشم کردن و ازم ازمایش گرفتن و گفتن باید جوابش بیاد و بهم سرم و مسکن زدن تا یکم اروم شم....
مامان قند عسل🩷 مامان قند عسل🩷 ۳ ماهگی
یه آقای مسن اومد داخل اتاق زایمان با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد و بهم گفت شونه هاتو شل بگیر و بمن اعتماد کن ،بعد یه سوزن زد ب کمرم ک اصلا درد نداشت ،راستش من خیلی از امپول میترسم و وقتی سرما میخورم ترجیحم اینک امپول نکنم چون از دردش میترسم.اما امپول ک زد ب کمرم اصلا نفهمیدم! پس اصلا نترسین! هیچ دردی نداره! اونو زد و من دیک دردم رفت! تا ساعت 6 و نیم با ماما همراه کلی ورزش کردیم و حرف زدیم باهم.
اما من دردی نداشتم.چون بی دردی داشتم هیچی حس نمیکردم.انقباض هارو وقتی شکم سفت میشد میفهمیدم و یه درد خفیف مثل پریودی موقع انقباض بود فقط،بینش خوراکی میخوردم و تو گوشی چت میکردم و ورزش میکردم،دکترمم ک عالی بود واقعا، صب ک بستری شدم اومد منو چک کرد و بهم روحیه داد 😍، ظهر رفت باز عصر اومد بالا سرم بود کلا، چند بار منو معاینه کرد و کیسه آب پاره کرد و اینقدر خوشم اومد ازش، اصلا نمیزاشت درد بکشم! قبل از معاینه میگفت بهم بی دردی تزریق بشه بعد معاینه میکرد ک اصلا درد نداشته باشم.ینی من عشق میکردم با این دکتر گل 😍 و ماما همراه گل 😍
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۱ ماهگی
زایمان
پارت 2
بعد اینکه رسیدیم دم خونمون پیاده شدیم ساک نینی رو برداشتم چون از قبل اماده کرده بودم برداشتم ساک خودمم برداشتم لباسمو عوض کردم مدارکمو برداشتم و شوهرمم منو از زیر قران رد کرد اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم رفتیم ب طرف بیمارستان علوی انقد ترافیک بود منم دردام یکم زیاد شده بود خلاصه. بعد یه ساعت رسیدیم رفتم بخش اورژانس مامایی گفتم کیسه ابم پاره شده زود منو فرستاد پیش دکتر رفتم گفتم کیسه ابم پاره شده بعدش گفتن برو رو تخت دراز بکش رفتم دراز کشیدیم بعد معاینه گفتن 2سانتی و باید بستری بشی منم ترس کل وجودمو برداشته بود خلاصه بهم گفت برو پروندتو تکمیل کن بستری شو اومدم نامه رو دادم ب مامانم رفت ک صندوق پولو پرداخت کنه منم با شوهرم وایساده بودم گریه میکردم چون خیلی میترسیدم بعدش ک شهورم میخواست بره ک منو بستری کنن بهش گفتم هنوز نرو بریم واسه من و بچه پوشک بگیریم خلاصه رفتیم مامانمم همراهمون اومد رفتیم گرفتیم اومدیم منم هم خوشحالم ک قراره نینیم ب دنیا بیاد هم استرس زایمان طبیعی داشتم خلاصه رفتیم شهوذم پروندرو تکمیل کرد ک منو بستری کنن رفتیم اورژانس مامایی کاغذو دادم بهشون گفتن برو رو تخت دراز بکش ک نوار قلب بچه و تکوناش و بگیریم خلاصه یه ساعتم اونجا موندم گفتن لباستو عوض کن لباسم فقط بلوز مدل مانتویی دادن شلوار ندادن منم شلوار نداشتم چون ساحلی طوری تنم بود خلاصه مانتویی ک دادن رو پوشیدم مامانمم رفت از ماشین شلوارمو بیاره خلاصه رفت اورد پوشیدم بعدش ک نوار قلب تموم شد منو سوار ویلچر کردن شوهرم روند پرستارم جلو. میرفت خلاصه رفتیم طبقه دوم منو شوهرم پیاده کرد و رفت بعد خداحافظی خودش رفت پایین
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۹ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان دونه برف مامان دونه برف ۱۴ ماهگی
سلام مامانا ، امروز سومین روز از واکسن دوماهگی دخترمه ، چالش برانگیز بود ، اولین توصیه من اینه که شدت علائم واکسن در هر بچه متفاوته ،از اول ک بخوام بگم دخترمو هفتاد و روزگی بردم برای واکسن که کلی دعوام کردن چرا دیر امدی!!؟؟🫤🫤🫤 اما روز واکسن صبح اول وقت بیدارش کردم شیر دادم و لباس خنک تنش کردم و رفتیم برای واکسن ، اونجا بعد از مراقب اولیه ، دوتا آمپول در پای راست و چپ زدن ،و بلافاصله قطره هم بهش دادن ، با اولین گریه سریع صورتمو بهش نزدیک کردم و بغلش کردم و بعد از تزریقاتش هم شیر دادم تا گریه نکنه و احساس امنیت کنه ، روز اول هر چهار ساعت قطره پاراکید و کمپرس یخ گذاشتم ، وپاهاشو بستم ک با حرکت دادن دردش نگیره ،شبش قهوه خوردمو تا صبح تبش رو چک کردم که خداروشکر نزاشتم بالا بره و نهایتاً تا 37کنترلش کردم ، فرداش خیلی خوب بود نه درد و تورم داشت و نه تب ، منم کمپرس گرم نزاشتم اما اشتباه بود چون از دیشب پاش شزوع کرد به درد کردن و اذیت شدن پس کمپرس گرم و از دیشب دارم میزارم تا که راحت بخوابه ، اینم تجربه منو دخترم از واکسن 😀
مامان قلبم❤️ مامان قلبم❤️ هفته ششم بارداری
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه