۸ پاسخ

عمش دوست مامانم بود همسایم بودیم
دو سه بار اومد اونجا منو دید
منم ک انقددددد خواستنیم عاشقم شد😂
هچی دیگ به عمش گف
عمش به مامانم گف اومدن خونمون گرفتنم

منو همسرم تو اینستا باهم اشناشدیم
اینجوری ک من اصلا اونو فالو نداشتم و تنهاچیزی ک ازش دیده بودم عمس پروفایلش بود اونم خیلی واضخ نبود اما اون منو فالو داشت و میتونست عکساو استوریای منو ببینه،همه استوریامو ریپلای میکرد و خب یروز بهم پیشنهاد دوستی داد گفتم من دوس پسردارم و قصدندارم با ادم جدید اشنا بشم😂هیچی دیگه ازاون هفته ها اصراااااار ازمنم ک انکار و ن ن ن😂خلاصه یروز دیدم نمیشه گفتم باشه من فلان روز ساعت۸صبح نوبت ترمیم ناخن دارم اگ خواسی بیا ببینیم همو اونم گفت حله وشمارشو گذاشت😂هیچی دیگه ۸صبح شد دیدم ن خبری از پیامه ن هیچی اقا خواب مووووونده بود😂زنگ زدم بیدارش کردم گفتم مگ تو قرار نداشتی گفت یاحسیننننننننننننننن ۵دقیقه دیگه پیشتم😂هیچی دیگه اومد دنبالمو همو دیدیم اولش یکم خجالت کشیدم اما بعدش حس کردم این نیمه گم شده منه😂دیگه شد دوس پسرم و البته جونم اما ب روم نمیاوردم ک چقد ازش خوشم اومده،چندروز بعد بهم گفت من سنم بالاست حوصله دوستی ندارم بیا زنم شو من تورومیخوام ازهمون اول هم قصدم همین بود گفتم وااااا زوده گفت ن گفتم باشه بیشتربشناسیم پس همو،هیچی دیگه همون شب با خانوادش حرف میزنه چندروز بعد میان خاستگاری و چواب رد میشنون بابا راضی نمیشد
اینقد رفتن و اومدن واسطه فرستادن تا دیگع بابام گفت باشه دیگه رسما بیان خاستگاری این شد ک ما بعداز کلی سختی وکش مکش ازدواج کردیم

کارمند بانک بود رفته بودم با مامانم اونجا شماره مو گرفت و ز زد بهم چهار سال باهم بودیم بعدش ازدواج

دوست دوست پسر خواهرم بود یه روز رفتیم ۴تایی بیرون که ما باهم اشنا بشیم. منم خجالتی از اول تا اخر حرف نزدم شوهرمم هیچی نگفت بعد یکساعت رفتیم خونه دوست خواهرم زنگ زد گفت چقدر خواهرت قیافه گرفته بود خواهرم گفت نه دوست تو قیافه گرفته بود .خلاصه سوتفاهم شده بود شماره منو داد به شوهرم اونم پیام داد یکم حرف زدیم چندباری رفتیم بیردن بعد ۴۰ روزم اومدن خواستگاری و ازدواج کردیم🤪

یکسال و نیم دنبالم بود دوست بشه باهام ...آخه من میرفتم سالن آرایشگاه برا کار ...
من اصلا نگاشم نمی‌کردم
چند روزی بود خبری ازش نبود
تا دیدم اعلامیه فوت زدن عکسو ک دیدم خیلیییی گریه کردم دوستمم خبر داشت اون دلداریم داد آخه ب دیدن هر روزه ک جلوم سبز میشد عادت کرده بودم ...
خلاصه مدتها گذشت دیدم جلو روم ظاهر شد چشماااام از کاسه بیرون زده بود بعد مدتها قیافشو چهرشو با دقت دیدم یهو از دهنم پرید گفتم یا خدااااا روح ....
تا اینکه مامانش فرستاد آرایشگاه آدرس خونمون گرفت از صاحبکارم .این شد ک ما ازدواج کردیم ...
الان هم ثمره ازدواج دخترم ۱۸ سالشه و پسرم ۱سال و ۵ ماهشه.....
۲۲ سال هم از ازدواجومون میگذره 😁

ما خونه مادربزرگ همسرم مستاجر بودیم شوهرم دوسالش بود من تازه به دنیا اومده بودم مامانم میگه یروز داشتیم میرفتیم دکتر میگه اونم داشت با مامانش میومد میگه اومدن سلام علیک کردم با مامانش میگه امیر پاتو میکشید می‌گفت مامان نی نی ببریم خونه بد میگه مامانش می‌گفت نینی الان زوده ببریمش خونه بزرگ شد میبرمش انگار که مرغ آمین تو راه بود
و بعد چند سااال شوهرم و که کلا میشناختم هی می‌گفت بیا باهم دوست بشیم من میگفتم نه تو مثل داداشمی😂که دهن بیچاره رو سرویس کردم آخرش قرص خورد که منو بترسونه رفته بودن بیمارستان هی بمن زنک میزدن تو بیا اینجا امیر حالش خوب نیست خانواده منم سخت گیر بودن نمیتونستم برم خلاصه بعد کلی داستان باهم دوست شدیم و بهم رسیدیم 🥲

اره امروز هم من تو فکرش بودم که بزارم

🥹🥹🥹عزیزمممم انشالله بهتر بشی

سوال های مرتبط