امروز مادر تشخیص دادند که تغییری در روند صبحانه ی ما ایجاد کنند ، او برایمان فرنی‌موز درست کرد ، و ما با اکراه خوردیم ، قبلا هم این بو به مشاممان خورده بود، اگر اشتباه نکنم در آن ماسماسک میوه خوری برایمان موز ریخته بود و ما گویا بخاطر درد دندانمان انرا با حرص فشار میدادیم و تصور مادرمان بر این شده بود که موز دوست داریم 🦦 اما حقیقت چیز دیگری بود، ما در آن روزها هر کار میکردیم تا لثه هایمان آرام تر شود ، حالا چگونه به این مادر خوش خیالمان بفهمانیم که طعم موز را دوست نداریم ، تا بیخیال این معامله شود🍌🧐🫠
یادم‌می اید یک روز یک قطره استامینوفن به خورد ما دادند که بوی موز میداد ، و ما هر چه از بدو تولد خورده بودیم را بعد از خوردن ان قطره بالا اوردیم، شاید بخاطر این باشد که این طعم را دوست نداریم 🦦

در هر حال امروز صبحانه فرنی موز بود، بخشی را به زور ادا اطفارهای مادرمان و موسیقی مورد علاقمان خوردیم، بخشی را لگد زدیم در ان و ریختیم ، متاسفانه دیر یادمان افتاد که پا داریم و‌ میتوانیم لگد در ظرفمان بزنیم،زمانی بود که‌نصف غذا را در حلقوم‌ما ریخته بودند،به خدا سوگند اگر بخاطر طعم شیر مادرمان که‌در فرنی حس‌میکنیم نبود، هرگز لب به این غذای مزخرف نمیزدیم

کاش زودتر به بخش خوردن ابگوشت با پیاز و قرمه سبزی با سالاد شیرازی و سیب زمینی سرخ‌شده با سس کچاپ برسیم
دوستدار شما نباتی👼🏻🤍🍭

تصویر
۲۷ پاسخ

دست دست کنید این پیام برسه به مادر بچه😂

عزیزم با شوهرم خوندیم کلی خندیدیم😂😂

عزیزم این پری اسپونا کاربردیه؟

وااایی قربون نباتی

عاشق متن نوشتنت هستم 🥺❤️
نوش جانت بشه خاله🤣❤️❤️❤️

چه بامزه بود نباتم 😂😍

نباتی دلم واست کباب شد🥹😅

لطفا طرز تهیه فرنی موز را بگویید تا ماهم امتحان بفرماییم💛🤭باتشکر.

چقدر قشنگ مینویسی😍😍😍😍

عزیزمممممم😂😍عالی بود مرسی بابت لبخندی که روی لبمون میاری😁❤️

خیلی جالب بود 😂😅❤️

دختر منم موز دوست نداره😂

سلام پسر منم ۴ماه۲۳روز هنوز هیچی بهش ندادم از این ب بعد بهش فرنی بدم خوبه باید شب و روز چن بار بدم؟؟

عزیززم😍

چه باحال نوشتی طنز تاریخی 😂

قلمت مانا عزیزجان😍🌱.
ای جونم بگردم براش😂🤗.
وای بچه منم اصلا قطرشو دوست نداره🥲

الهی بگردم با خندم بچمو بیدار کردم مخصوصا وقتی دیر یادش میاد لگد داره🤣🤣🤣🤣دهن مامانت سرویس نباتی

عالی بود🤣🤣👍👍👍

هیییی عجب قشنگ نوشتی مرحبا😁😁

مرسی از قلمت😂♥️

😂😂هرچی لگد بزنن ما ب زور میریزیم تو حلقشون

عزیزممممم
چقدر نمک بود
خیلی قشنگ تعریف کردی☺️😍

عزیزم چه بامزه نوشتی😂😍

چقد باحال نوشتی 😅❤️

ای جاااان ماشالله به این قلم و طنز مادرتان پس...

ای جانم فسقلی نوش جونش😍😍
حالا موز دوست نداره وقتی بزرگ شد میرید مهمونی میگه مامان این چیه؟؟ چرا ما تا حالا موز نخوردیم😂

عزیزم چه طنز تلخی😂💓

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ لیمو
تازه داشتیم با میوه هایی مثل سیب و‌موز و‌ترکیبات سمی که مادرمان از آنها برایمان حاصل میکرد کنار می آمدیم که ناگهان با پدیده ایی به اسم لیمو شیرین آشنا شدیم🤦🏼‍♀️
این میوه از آن میوه های مرموز است،بگذارید بگویم چرا...
امروز ننه مان پوست لیمو را کند و به تکه هایی رسید که روی آن پوست نازکی‌داشت،آنها را هم کند و لیمو را در میوه خوریمان گذاشت و به دست ما داد، با یک فشار چنان آب لیمو شیرین از سوراخهای میوه خوری در دهان ما ریخت که کیف کردیم،چقدر شیرین بود،چقدر تشنگیمان برطرف شد
داشت به میوه ی دوست داشتنی‌ما تبدیل میشد که ناگهان دهانمان مزه ی قطره ی استامینوفن زهرماری را گرفت
هر چه لب و‌لوچه را کج کردیم ننه نمیفهمید ما چه میگوییم
طعمش گریه ناک‌نبود،وگرنه‌گریه میکردیم
انقدر لب و‌لوچه کج کردیم و از ادامه ی خوردن امتناع کردیم که بیخیال ما و لیمو دادن به ما شدند
دهانمان بعد از آن شیرینی دلپذیر چرا تلخ شد😖میوه ی دو‌رو ! نه به آن شیرینی دلچسب نه به این تلخی !

خدا پدر مادر آنکس که قطره آد را اختراع کرد بیامرزد
وقت قطره مان رسیده بود ما امروز برخلاف سایر روزها که سر قطره خوردن بازی در میاوردیم با میل و اشتیاق فراوان آنرا خوردیم
ننه تعجب‌کرده بود که دلیل این حجم از اشتیاق چیست!
دلیلش هر چه بود ما فهمیدیم باید قدر موز را بدانیم ، درست است که بعد از خوردنش یک روز باید چشم به راه باشیم تا شکممان فعال شود به زور‌ کره و روغن زیتون ولی لاقل انقدر مانند لیمو شیرین دو رو نیست!

نتیجه گیری؛ در زندگی مانند لیمو شیرین نباشیم🦦
دوستدار شما نباتی 👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ بفرمایید شام 🥘
ما از همین تریبون در سن پنج ماهو بیست و یک روزگیمان اعلام میکنیم سوپ غذا نیست 🦦
جای بحث هم ندارد...
اولین سوپ رسمی زندگیمان را خوردیم و کیف کردیم ، بوی دل انگیزی داشت ، حواسمان بود که ننه هم چند قاشق از آنرا خورد ، اما ما با این سن کممان میدانیم سوپ یک پیش غذاست 🦦 پس چرا مادرمان جوری به ما نگاه میکرد انگار یک گوسفند کامل را برای ما به سیخ کشیده و به ما خورانده ؟!
یکی نیست به این ننه بگوید آخر زن حسابی، اندکی پوره هویج و‌سیب زمینی و برنج که همیشه به خورد ما میدادی ، امروز فقط یک تکه عصاره ی قلم در آن انداختی ، چرا فکر کردی ما دیگر باید دیرتر گرسنه مان شود؟

خلاصه سوپش خیلی خوب بود،دیزاین خوبی هم داشت، از یک تا ده من به خود سوپ عدد ده را میدم 🔟👼🏻
اما به نظرم فاصله ی بین غذای اصلی و‌ پیش غذا زیاد شد 5️⃣ امتیاز کم میکنم و‌البته برای دسر‌هم تدارک ندیده بودند موز در ماسماسک میوه خوری‌ریخته بود و‌دست ما دادند ، من موز رو دوست نداشتم و متاسفانه مجبورم امتیاز دسر را هم کسر‌کنم
پس امتیاز کلی من برای امشب شماره ی 1️⃣ هست 🦦
امیدوارم که راضی باشن...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان : دندان
و ما در نیمروز یک روز بهاری در حالی که دقیقا نیمی از پنج ماه را پر‌کرده بودیم متوجه شدیم در دهان خود چیزی داریم که مادرمان را بسیار خوشحال کرده
گویی مادر مدتها چشم بر دهان ما دوخته بود تا انرا رؤیت کند، و‌آن چیز را بالاخره در پنج ماه و پانزده روزگیمان دید🦦
ما که خود ندیدیم، اما میدانیم که خیلی سختی کشیدیم تا آن ریز دانه ها را به ثمر برسانیم، ما ماهها تف از دست دادیدم، سه چهار روز تب بیرونی داشتیم و از لباسهایمان بدمان می امد،عاشق دست خوردن بودیم ، اما چون انگشتان دستمان دیگر درد میگرفت این اواخر از انگشتان دست سایرین و انگشتان پای خودمان کمک میگرفتیم،گاهی هم مادرمان با مسواک انگشتی و‌ژل می افتاد بر روی لثه ی ما، و گاهی هویج سرد دستمان میداد،که حال هیچکدام‌مثل انگشت خوردن نبود
انگشت خوردن میتوانست تسکین دهنده باشد جوری‌که وقتی مادرمان شیر میداد،انگشت خود را همراه با میمیش مادر وارد دهان میکردیم و با یک‌تیر دو‌نشان میزدیم، گاهی هم شکافی ایجاد میشد بین انگشت ما و میمیش که ان رخنه منجر به سر رفتن شیرمادر میگردید
خلاصه تا اینجای کار ما موفق شدیم یک خط از این ریز دانه های گران بها را به عرصه ی نمایش بگذاریم،این گنده بک های اطرافمان گویا به این ریز دانه ها مروارید کوچولو گویند اما نام علمی انها دندان است🦦
دندان در اوردن پروسه ی دشواریست هم برای ما هم برای ننه هایمان
امیدواریم همه به زودی این پروسه را رد کنیم و به مراحل بعدی زندگانی برویم
راستی ؛ چیزی که شنیده ام این است که دندان از ابتدای زندگانی تا انتها کلا دهان سرویس کن است،و ما تا اخر‌عمر با ان‌چالش خواهیم‌داشت...
دوستدار شما نبات 🤍🍭👼🏻



غذای کمکی
واکسن
پوشک
تب
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
از جمله بازی های مورد علاقه ی ما این است که کتاب دالی بازی را بگیریم در دستانمان و یواشکی به عروسکهای داخل ان نگاه کنیم،البته این کار را بعد از زمانی اجام میدهیم که ننه مان هزار و ششصد بار چهار ورق کتاب را برایمان ورق زد و با عکس هایش دالی بازی کردیم و ما عین هزار و ششصد بار را ذوق کردیم گویی چیز تازه ایی داریم‌ میبینیم و هر بار مادرمان انرژی اش میافتاد نگاهی به او‌ می انداختیم که یادش بیاید ما دیگر دندان داریم و بزرگ‌شدیم و‌میفهمیم که بی انرژی شعرهای من دراوردیش را به خورد ما میدهد🦦
پس در نهایت با حرکتی انتحاری کتاب را از دستان او قاپیدیم و خودمان دالی بازی کردیم
ننه مان هم فرصت غنیمت شمرد با سرعت رفت سروقت گوشی اش !
گفتم گوشی🦦به نظر چیز جالبی می اید، بگذارید اندکی بزرگتر شوم تا از کار آن ماسماسک نور افشان که بیشتر اوقات میبینیم شبها در دستان ننه یمان است و مچش را با ان میگیریم سر در بیاوریم ، تا امروز فقط میدانیم که گاهی صداهایی از ان در می اید ، و ان صداها آشنا هستند با حرفهایی اشنا ، به نظر میرسد انان با ما سخن میگویند و مادرمان فقط منشی تلفنی ست 🧐
فعلا برنامه ایی برای ان‌ نور افشان صدا پخش کن ندارم
فعلا باید در‌کتابمان بگردم ببینم تمساح کوچولو کجاست 🦦🐊
دوستدار شما نبات 👼🏻🍭🤍ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ صرف صبحانه با فیل ها

امروز صبح مادر به تیر آنکه ما را برای واکسیناسیون به بهداشت ببرد یا مهربانی ما را از خواب بیدار کرد،ما که میدانیم اگر‌واکسن نداشتیم خبری از نوازش های ناز صبحگاهی نبود،میگذاشت آنقدر بخوابیم تا هر وقت صلاح میدانیم از خواب بیدار شویم

پدرمان با مرکز‌بهداشت تماس گرفت،آنان گفتند فردا باید مراجعه کنیم

انگار آب یخ بر سر مادرمان ریختند
به ما نگاهی کرد،دید سرو حال و قبراق بیداره بیداریم صدقه سر نوازش هایش، به او لبخندی تحویل دادیم😏

او گویا دیشب از استرس تا صبح نخوابیده بود،قیافه اش اندکی آشفته و‌پریشان به نظر میرسید،ما قرار است سوزن بخوریم او چرا اینگونه میکند

خلاصه خودش را بعد از رفتن پدر اندکی جمع و جور‌کرد، برایمان فرنی درست کرد با طعمی جدید ،ما امروز با فیل هایمان فرنی خرما خوردیم🐘

فیلها بیشتر فرنی خوردند تا ما، یعنی مادر فرنی را به ما میداد،ما تف میکردیم برای فیلها 🦦
آخر رسم ما نینی ها بر این است که همیشه طعم های جدید را پس بزنیم و استقبال نکنیم...

راستی نینی های شما واکسن شش ماهگی‌ رو چجوری تجربه کردند که انقدر مادرمان رعب و‌وحشت دارد از این سری واکس زدن ما؟
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
سلسله‌داستانهای عروسی قسمت آخر
این عروسی را هم ما دیدیم ، با عروس‌داماد تقلبی شان😏
چیزی که برایمان جالب بود این بود که هر از گاهی صدای اسباب بازیهای غول‌پیکر زیاد میشد🎷🎺🎹🥁 و دقیقا در همان لحظه هیچ کدام از آدم بزرگهای آنجا دور میزهایشان‌نبودند،فقط ما مانده بودیم و چند دستگاه پیرزن موز‌خور که هی موز خوردند و ما تماشا کردیم و‌در‌دل میگفتیم‌ای‌پیرزنهای طفلکی ، مگر نمیدانید موز با شما چکار میکند؟! 😂
از لحظه ی طلایی میخواهم صحبت کنم که یک موسیقی پخش‌شد که گویا موسیقی شمالی بود ، بعد از پخش این‌موسیقی آدمها نه تنها دیگر‌دور‌ میزهاشان نبودند بلکه آهنا روی‌زمین هم‌نبودند 💃🏻
گویا آنان ارق خاصی به آن‌موزیک داشتند
ناگفته نماند که ما هم احساس کردیم باید حرکاتی‌انجام دهیم مثل آنها
پاهایمان را با شدت بیشتری‌تکان میدادیم
و دستهایمان را مشت کرده و در هوا میچرخاندیم که سایرین به این حرکات ما نی نای نای میگفتند💃🏻
ما قبلا هم‌در خانه با ننه نی نای نای میکردیم اما نه با این آهنگ
با آهنگهای فارسی مورد علاقه ی ننه🦦
ننه باید ما را بیشتر با آهنگهای شمالی آشنا کند، درست است که او خودش شمالی نیست، اما ما دیدیم وقتی آن آهنگ‌شمالی را زدند،‌ننه هم روی زمین نبود 💃🏻😂
در پایان
اگه مه یار نباشی خِل بومه،مِن ارازل بومه،گنگستر شهر بابل بومه...👼🏻🤍🍭

شیر خشک ،غذای کمکی ، پوشک ، رفلاکس ، تب
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ میانسالی

رفقا ؛ امروز ما به طور رسمی وارد میانسالی شدیم، دقیقا نیم سال از زندگانی خود را سپری کردیم ، یک پاییز ، یک زمستان و بخشی از بهار را دیده ایم
کالسکه گردی ها کرده ایم
غلت ها زده اییم
و چه بسیار سرهمی های جورابدار پاره کرده اییم
در این مدت دندان در‌آوردیم
طعم هایی متفاوت تر از شیر لذیذ مادر چشیده ایم
یک سفر چند ساعته به ولایت مادر داشته اییم و
گرم و سرد دنیا را چشیده اییم،مثلا نمونه اش سوپ ها که گرمند خوشمزه ترند و فرنی ها سردشان خوشمزه تر ! یا آب حمام که سردش باحالتر از گرمش است ، یا باد خنک عصر بهاری خیلی دل انگیز تر از هوای گرم و همچون سونای خانه ی عمه است...میبینید؟ اینها همان گرم و سردهای روزگارند
با تمامی اینها،مادرمان فکر‌میکند ما هنوز ‌نینی هستیم
نمونه اش امروز‌صبح...
وقتی واکس شش ماهگی را در پای ما فرو میکردند او به چشم های ما زل زده ،ما خودمان بیخیال او اشک در چشمانش بود و جلو خانوم پرستار همان آهنگی را میخواند برایمان که در دو‌ماهگی خوانده بود...
این مادر همه جا باید آبروی مارا ببرد
پرستار‌که گویا مادرمان را با این آهنگ معروفش میشناخت، گفت سه دور واکسن را با همین آهنگ بچه را آرام کردید
پدرمان هم گفت این کل شش ماه با همین شعر بچه را بزرگ‌کرد!
ما میخاستیم بگوییم ؛ کاش شعرهایش را به روز رسانی کند
درست است که ما از دوران جنینی با این شعر و آهنگ خاطره داریم ولی دیگر کافیست ، ما پا به میانسالی گذاشته ایم!

🎶با تصویر همین دیدار،جهان یک لحظه ماتش برد،تا که چشماتو وا کردی،غمای توی قلبم مرد...🎶🎶ا
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ درد پشت درد

یکی نیست به این آدم بزرگها بگوید وقتی ما نینی ها دردی داریم هیچ چیز در دنیا برایمان مهمتر از آن درد نیست،درست است از نظر ابعادی هم تراز شما نیستیم اما شما در هر سایزی باشی درد همان درد است...

غریبه نیستید این دندانهای پایین ما« دو دندان جفت کنار هم »یکی سر از لثه در اورده و تیز شده یکی دیگر در حال شکافتن لثه است،حالا تصور کنید ما چنین دردی داریم و گلاب به رویتان رویم به دیوار مشکل اجابت مزاج هم پیدا کردیم صدقه سر غذاهایی که این ننه به ما میبندد!

از دیروز زور میزدیم رنگمان میشد ارغوانی، دندان هم دردش به کنار،آنوقت ننه با ابروهای گره خورده ی حاصل از استرس و‌نگرانی این ماسماسک نورافشان پر سر صدا را هی در چشم و چال ما روشن میکند ، این دیگر چه کاریست زن، بلند شو برو مثل مادرهای دیگر روغن زیتونی بیاور در ناف ما بچکان،ماساژی بده،کاری‌ کن ما رها و آزاد شویم...

مثل این است که شما از دردکمر در حال اه و ناله باشید هم زمان هم اسهال بگیرید،بعد شمارا به یک شو کمدی دعوت کنند،همینقدر ابلهانه 🦦

در هر صورت مشکل اجابت مزاج ما حل شد و این اولین باری نبود که چشم مادر به ما تحت ما دوخته شده بود ، ما نینی ها ۸۰ درصد مشکلاتمان از بلع شروع میشود و تا دفع ادامه دارد،لطفا انقدر نترسید و کارهای احمقانه نکنید
برای رفع مشکل ، ما کمی ارامش و‌تمرکز نیاز داریم و امدکی دانایی مادر...

دوستدار شما نباتی🤍👼🏻🍭

رفلاکس غذای کمکی دندان یبوست تب واکسن خریداریم 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ کتاب جادویی
قبلا برایتان در مورد فعالیت های مشکوک ننه مان گفته بودم؟
او شبها که مارا میخواباند این ماسماسک نور افشانش را در دست میگیرد و تا دقایقی با آن مشغول میشود
پدرمان که منتظر شب نمیماند ، او هر زمان که صلاح بداند با گوشی اش مشغول میشود، رفتار لیموگانه ندارد ، این رفتارهای قایم موشک بازی مختص مادر‌است
دیشب شنیدم که ننه میگفت نبات نسبت به گوشی تمایل نشان میدهد و من اصلا نمیخواهم به گوشی وابستگی نشان دهد در آینده🫤
پدرم گفت اگر وابستگی او را به گوشی نمیخواهی، باید‌وابستگی خود را کم کنی
او هر چه از ما ببیند یاد خواهد گرفت🫂

از امروز صبح خبری از گوشی در دستان مادر نبود🤔
او از صبح یک کتاب در دستش گرفته🤓
انگاری که کتاب جالبی به نظر‌می آید،چون ما در حین بازی کردن او را میپاییدیم و حواسمان بود که ننه چشم از کتاب بر نمیدارد،
محتوای متفاوتی هم باید داشته باشد،چون کتاب نور افشانی است حتی گاهی کتاب با مادر سخن میگوید، شاید این یک کتاب سخنگوست
بهر حال ...

ما از اول‌ هم‌میدانستیم که در خوانواده فرهنگی هنری چشم به جهان گشودیم
ما از امروز تمایلاتمان تغییر کرد📚
#نه به ماسماسک نور افشان #آری به کتاب سخنگو🦦
راستی هر موقع ننه کتاب را دست میگیرد، گوشی اش غیب میشود
این کتاب ننه واقعا کتاب عجیبی است🧐
باید بدانیم در خصوص چه آنقدر عمیق وارد مطالعه شده
اگر‌اطلاعات جدیدی پیدا کردم، با شما در‌میان خواهم گذاشت
دوستدار شما نباتی 🍭🤍👼🏻

پوشک غذای کمکی واکسن تب نوزاد و‌این حرفا...🥸