سلسله‌داستانهای عروسی قسمت آخر
این عروسی را هم ما دیدیم ، با عروس‌داماد تقلبی شان😏
چیزی که برایمان جالب بود این بود که هر از گاهی صدای اسباب بازیهای غول‌پیکر زیاد میشد🎷🎺🎹🥁 و دقیقا در همان لحظه هیچ کدام از آدم بزرگهای آنجا دور میزهایشان‌نبودند،فقط ما مانده بودیم و چند دستگاه پیرزن موز‌خور که هی موز خوردند و ما تماشا کردیم و‌در‌دل میگفتیم‌ای‌پیرزنهای طفلکی ، مگر نمیدانید موز با شما چکار میکند؟! 😂
از لحظه ی طلایی میخواهم صحبت کنم که یک موسیقی پخش‌شد که گویا موسیقی شمالی بود ، بعد از پخش این‌موسیقی آدمها نه تنها دیگر‌دور‌ میزهاشان نبودند بلکه آهنا روی‌زمین هم‌نبودند 💃🏻
گویا آنان ارق خاصی به آن‌موزیک داشتند
ناگفته نماند که ما هم احساس کردیم باید حرکاتی‌انجام دهیم مثل آنها
پاهایمان را با شدت بیشتری‌تکان میدادیم
و دستهایمان را مشت کرده و در هوا میچرخاندیم که سایرین به این حرکات ما نی نای نای میگفتند💃🏻
ما قبلا هم‌در خانه با ننه نی نای نای میکردیم اما نه با این آهنگ
با آهنگهای فارسی مورد علاقه ی ننه🦦
ننه باید ما را بیشتر با آهنگهای شمالی آشنا کند، درست است که او خودش شمالی نیست، اما ما دیدیم وقتی آن آهنگ‌شمالی را زدند،‌ننه هم روی زمین نبود 💃🏻😂
در پایان
اگه مه یار نباشی خِل بومه،مِن ارازل بومه،گنگستر شهر بابل بومه...👼🏻🤍🍭

شیر خشک ،غذای کمکی ، پوشک ، رفلاکس ، تب

تصویر
۱۲ پاسخ

نبات جون ممنونم که‌ راهکار های موفقیت آمیز ننه جانت رو با ما به اشتراک گذاشتی، ما فردا عروسی دعوتیم و این سلسله داستان های عروسی واقعا برام مفید بود❤️😈

ای جااانم انشالله که خوش گذشته بهت نبات جونی 😍😍😘😘😘

خیلی وقتا بچه ها خیلی مراعات ادمو میکنن🥲دلشون به حالمون میسوزه.

خداروشکر که به خیر و خوشی تموم شد .
سفید بخت شن الهی ♥️.

عاشقت شدم رفت دختتترررر درخواستمو قبول کن🌱😍

ننه نباتی عالی بودن😍😍😍

عههه چرا تاپیکات نمیاد واسه من 😭 از قسمت عروسی جا موندم برم بخونم الان 😅

الهی قربونت برم من عزیزم با اون نی نای نایت❤️😍😍

چه خوب که همه چی به خوبی و خوشی تموم شد

ای جانم دختر قشنگ

نبات عزیزم دلم عروسی خواست🦦
لطفا یه عروسی شمالی ما رو دعوت کن😅

وای ننه نباتی چقدر بامزه بود دلم عروسی خواست
عوضش اهورای من اولین عروسی عمرش که رفتیم از اول تا اخر گریه کرد دهن منو سرویس کرد

یعنی چی عروس دوماد تقلبی

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
از جمله بازی های مورد علاقه ی ما این است که کتاب دالی بازی را بگیریم در دستانمان و یواشکی به عروسکهای داخل ان نگاه کنیم،البته این کار را بعد از زمانی اجام میدهیم که ننه مان هزار و ششصد بار چهار ورق کتاب را برایمان ورق زد و با عکس هایش دالی بازی کردیم و ما عین هزار و ششصد بار را ذوق کردیم گویی چیز تازه ایی داریم‌ میبینیم و هر بار مادرمان انرژی اش میافتاد نگاهی به او‌ می انداختیم که یادش بیاید ما دیگر دندان داریم و بزرگ‌شدیم و‌میفهمیم که بی انرژی شعرهای من دراوردیش را به خورد ما میدهد🦦
پس در نهایت با حرکتی انتحاری کتاب را از دستان او قاپیدیم و خودمان دالی بازی کردیم
ننه مان هم فرصت غنیمت شمرد با سرعت رفت سروقت گوشی اش !
گفتم گوشی🦦به نظر چیز جالبی می اید، بگذارید اندکی بزرگتر شوم تا از کار آن ماسماسک نور افشان که بیشتر اوقات میبینیم شبها در دستان ننه یمان است و مچش را با ان میگیریم سر در بیاوریم ، تا امروز فقط میدانیم که گاهی صداهایی از ان در می اید ، و ان صداها آشنا هستند با حرفهایی اشنا ، به نظر میرسد انان با ما سخن میگویند و مادرمان فقط منشی تلفنی ست 🧐
فعلا برنامه ایی برای ان‌ نور افشان صدا پخش کن ندارم
فعلا باید در‌کتابمان بگردم ببینم تمساح کوچولو کجاست 🦦🐊
دوستدار شما نبات 👼🏻🍭🤍ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۲
رفقا
آمدم برایتان بگویم از آنچه که گذشت و اعتراف کنم که گویا دیروز همه چیز تحت کنترل ننه بود😔من از همین تریبون از تمام نینی های خرابکار شرم خود را اعلام‌میکنم که نتوانستم دیشب را زهر مار یک ننه کنم ، و ننه ها یک لکتیاز از ما جلو افتادند بخاطر کم کاری های من🥲 اما قول میدم جبران کنم
یکی دو تا از دوستان پیشنهاداتی دادند مثله ؛ کثیف کردن پوشک بعد از اینکه لباسمان را پوشیدیم، باید بگویم رو دست خوردم، من این کپن خود را زودتر سوزانده بودم،دقیقا زمانی که میخواستیم به نقاشی خانه ی ننه ها برویم!💄
آنجا یک جای عجیبی بود که گروهی از ننه ها میرفتند تا گروهی دیگر صورتهایشان را رنگ آمیزی کنند🎨
برخی را بعد از نقاشی دیگر نمیشد شناخت مگر‌از روی صدایشان
ما پای کار بودیم از ابتدا تا انتها،خوشبختانه ننه قابل شناسایی بود، وگرنه همانجا پروژه ی جدیدی را رونمایی میکردیم، با نام پروژه ی ترس از چهره ی جدید🦦
خلاصه که ما فکر‌کردیم لباس پوشیدیم که به عروسی برویم پس حسابی تا جان در بدن داشتیم خرابکاری کردیم ولی زهی خیال باطل که آنجا عروسی نبود، و ننه طبق معمول به درستی مدیریت کرد و این کپن ما سوخته بود
ننه نقاشی شد
ما بازگشتیم به خانه
چقدر این‌عروسی مرحله دارد، برای خراب کردن آن نیاز به پروژه های بزرگتری هست،این پروژه های دم دسنی به راحتی‌مدیریت میشدند
ادامه دارد ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ بحران میانسالگی

نمیدانم برای چه چند روزیست حال خوشی ندارم ، حس انسانهای افسرده ی سردرگم را دارم ، اما من در شش ماهگی نه میدانم افسردگی‌چیست نه میدانم بابت چه باید سر درگم باشم
فقط میدانم دلم‌میخواهد دائم گریه کنم و‌قر بزنم ، و‌کافیست فقط ننه پایش را کمی دور‌تر‌از ما بگذارد...
بنده ی‌خدا ننه، گاهی برای انجام‌کارهای ضروری مثل غذا درست کردن برای خود ما،با دلقک‌بازی بدون اینکه‌به‌ما پشت کند عقب عقب میرود و عربده کشان آهنگهای مور علاقه ی‌ما را میخواند و‌التماس‌میکند به ما که به خدا برای تو‌امدم غذا درست کنم الان می آیم
گاهی هم راست راستکی عصبی میشود و حرفهایش را خیلی جدی با قربان صدقه و اندکی خشونت واضح در‌کلام بیان میکند...
ما هم صدای گریه مان را بالاتر‌میبریم که انگاری نمیشنویم تو چه‌میگویی!
دل و دماغی برای بازی کردن با ما ندارد با این حجم از اعصاب خوردی ولی ما قر میزنیم که باید برایمان کاری کند که ما دوست داشته باشیمش
دو سه روزیست ما دچار این بحران شده ایم
نمیدانیم، اضطراب جدایی سر وقتمان آمده ، بهانه ی دندان دردمان است ، جهش رشدی شش ماهگیست یا چه
ولی میدانیم ننه خیلی پریشان است از این حال و‌احوال ما
به هیج کاری نمیگذاریم برسد و تنها تایم آزادی که برایش میماند لحظه ی شیر خوردن ماست و سه چهار بار چرت نیم ساعته ی روزمان!
کاش زودتر این دوران آشفتگیمان به پایان برسد
راستی
شیر شب را خودمان قطع کردیم
بسکه ننه استرس چگونگی قطع شیر را داشت،شاید گاهی هوس کنیم نصفه شب لبی تر‌کنیم قول نمیدهم این کار را نکنم، فعلا با این کار اندکی حال ننه را بهتر کرده ایم ، تا ببینیم بعد چطور خواهد شد...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
امروز صبح ما در جایی متفاوت از خواب بیدار شدیم
نور از پنجره از پشت پرده میتابید و اتاق را روشن کرده بود
نگاهی به چپ و راست خود کردم ، همین که ننه را ندیدم حس توطئه بر ما دست داد
اما چیزهایی اطرافمان بود که جای تامل داشت و میشد بعد از بررسی اینان گریه کردن را شروع کرد
ما در میان ابرها بیدار شده بودیم،یک ابر که از شدت شادی چشمانش بسته شده بود به ما لبخند میزد
آنسوتر ما یه قوی تاج بر سر بود که نمیدانیم چرا بالای تخت بود،شاید فکر‌میکرد خروس است!
ننه گویا در انتخاب کوسن ها ضعیف عمل کرده بود، چون ما در طرف دیگرمان هلال ماه و ستاره اویزان به سرش را میدیدیم در حالی که روز بود
باز از او نا امید شدیم،چگونه میشود ما که اینهمه اهل شعر و هنر و‌ادب هستیم فرزند این ننه باشیم که قوی خروس سیرت برایش فرستاده اند و‌ این چه‌انتخابی است که ما روزهاهم باید ناظر ماه و ستاره باشیم!
خلاصه در این فکرها بودیم داشتبم دنبال ایرادی میگشتیم روی ابر بگذاریم
که دیدیم کله ی ننه از پایین تخت طلوع کرد خندان و‌شاد
گویا او خود را خورشید میدانست با آن موهای همچون یال شیرش!
جالب این است به ما میخندید و میگفت من فدای موهای همچون تاج خروست بشوم 🐔
خلاصه که در این اتاقی که بیدار شدیم نور صبحگاهی میتابید،خورشید از زیر تخت طلوع میکرد،اما ماهو ستاره هم سرجایشان بودند،قو در دریاچه نبود و بالای تخت احساس قدرت میکرد و ابر هم از شدت لبخند نیشش داشت پاره میشد!
صبح متفاوتی بود...
خدا بقیه اش را به خیر بگذراند

پوشک، شیرخشک، غذای کمکی، رفلاکس ، خواب، بازی و‌این حرفا واسه فرزند پروی 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ لیمو
تازه داشتیم با میوه هایی مثل سیب و‌موز و‌ترکیبات سمی که مادرمان از آنها برایمان حاصل میکرد کنار می آمدیم که ناگهان با پدیده ایی به اسم لیمو شیرین آشنا شدیم🤦🏼‍♀️
این میوه از آن میوه های مرموز است،بگذارید بگویم چرا...
امروز ننه مان پوست لیمو را کند و به تکه هایی رسید که روی آن پوست نازکی‌داشت،آنها را هم کند و لیمو را در میوه خوریمان گذاشت و به دست ما داد، با یک فشار چنان آب لیمو شیرین از سوراخهای میوه خوری در دهان ما ریخت که کیف کردیم،چقدر شیرین بود،چقدر تشنگیمان برطرف شد
داشت به میوه ی دوست داشتنی‌ما تبدیل میشد که ناگهان دهانمان مزه ی قطره ی استامینوفن زهرماری را گرفت
هر چه لب و‌لوچه را کج کردیم ننه نمیفهمید ما چه میگوییم
طعمش گریه ناک‌نبود،وگرنه‌گریه میکردیم
انقدر لب و‌لوچه کج کردیم و از ادامه ی خوردن امتناع کردیم که بیخیال ما و لیمو دادن به ما شدند
دهانمان بعد از آن شیرینی دلپذیر چرا تلخ شد😖میوه ی دو‌رو ! نه به آن شیرینی دلچسب نه به این تلخی !

خدا پدر مادر آنکس که قطره آد را اختراع کرد بیامرزد
وقت قطره مان رسیده بود ما امروز برخلاف سایر روزها که سر قطره خوردن بازی در میاوردیم با میل و اشتیاق فراوان آنرا خوردیم
ننه تعجب‌کرده بود که دلیل این حجم از اشتیاق چیست!
دلیلش هر چه بود ما فهمیدیم باید قدر موز را بدانیم ، درست است که بعد از خوردنش یک روز باید چشم به راه باشیم تا شکممان فعال شود به زور‌ کره و روغن زیتون ولی لاقل انقدر مانند لیمو شیرین دو رو نیست!

نتیجه گیری؛ در زندگی مانند لیمو شیرین نباشیم🦦
دوستدار شما نباتی 👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
امروز مادر تشخیص دادند که تغییری در روند صبحانه ی ما ایجاد کنند ، او برایمان فرنی‌موز درست کرد ، و ما با اکراه خوردیم ، قبلا هم این بو به مشاممان خورده بود، اگر اشتباه نکنم در آن ماسماسک میوه خوری برایمان موز ریخته بود و ما گویا بخاطر درد دندانمان انرا با حرص فشار میدادیم و تصور مادرمان بر این شده بود که موز دوست داریم 🦦 اما حقیقت چیز دیگری بود، ما در آن روزها هر کار میکردیم تا لثه هایمان آرام تر شود ، حالا چگونه به این مادر خوش خیالمان بفهمانیم که طعم موز را دوست نداریم ، تا بیخیال این معامله شود🍌🧐🫠
یادم‌می اید یک روز یک قطره استامینوفن به خورد ما دادند که بوی موز میداد ، و ما هر چه از بدو تولد خورده بودیم را بعد از خوردن ان قطره بالا اوردیم، شاید بخاطر این باشد که این طعم را دوست نداریم 🦦

در هر حال امروز صبحانه فرنی موز بود، بخشی را به زور ادا اطفارهای مادرمان و موسیقی مورد علاقمان خوردیم، بخشی را لگد زدیم در ان و ریختیم ، متاسفانه دیر یادمان افتاد که پا داریم و‌ میتوانیم لگد در ظرفمان بزنیم،زمانی بود که‌نصف غذا را در حلقوم‌ما ریخته بودند،به خدا سوگند اگر بخاطر طعم شیر مادرمان که‌در فرنی حس‌میکنیم نبود، هرگز لب به این غذای مزخرف نمیزدیم

کاش زودتر به بخش خوردن ابگوشت با پیاز و قرمه سبزی با سالاد شیرازی و سیب زمینی سرخ‌شده با سس کچاپ برسیم
دوستدار شما نباتی👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تغییرکاربری
هم اکنون که این متن را برایتان مینویسم باید بگویم من دو روز پیش به طور رسمی از گروه دندان داران به گروه نشیننده گان و از گروه خزندگان به گروه جهندگان تغییر کاربری داده ام🦦دقیقا زمانی که سه روز مانده بود به هفت ماهگیمان تصمیم گرفتیم تغییراتی در زندگی ایجاد کنیم
پس تلاش کردیم برای نشستن روی ما تحت خود،، تعادل خود را حفظ کرده و تمرکز کردیم، آنقدر که ننه ببیند، ننه که دید با صدای جیغ آلود حاکی از خشنودیش ما خود را شل کردیم و بر زمین شَتَك شديم
ما يك بخشي از تنظيماتمان در خصوص چها دست و پا راه رفتن گویا خراب است،زیرا تمام اصول چهار دست و پا رفتن را پا حفظ پوزیشن رعایت میکنیم اما تا میخواهیم حرکت کنیم مثل خرگوش میجهیم 🐰 و مجدد شَتَک میشویم کف زمین🦦
شاید ما جز گروهی جدید و خارقالعاده ایی باشیم با نام گروه شَتَكيان 🦦
شايد اصلا قرار است ما سر دسته ي اين گروه جدید باشیم!
رفقا برای پیوستن به گروه من کافیست اعلام حضور کنید...
دوستدار شما نباتی سردسته 👶🏻🍭🤍

* شَتَك = پخش بر زمین شدن

پوشک ، غذای کمکی ، شیرخشک ، رفلاکس ، واکسن ، سینه خیز و این جور چیزای فرزند پروری 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان : دندان
و ما در نیمروز یک روز بهاری در حالی که دقیقا نیمی از پنج ماه را پر‌کرده بودیم متوجه شدیم در دهان خود چیزی داریم که مادرمان را بسیار خوشحال کرده
گویی مادر مدتها چشم بر دهان ما دوخته بود تا انرا رؤیت کند، و‌آن چیز را بالاخره در پنج ماه و پانزده روزگیمان دید🦦
ما که خود ندیدیم، اما میدانیم که خیلی سختی کشیدیم تا آن ریز دانه ها را به ثمر برسانیم، ما ماهها تف از دست دادیدم، سه چهار روز تب بیرونی داشتیم و از لباسهایمان بدمان می امد،عاشق دست خوردن بودیم ، اما چون انگشتان دستمان دیگر درد میگرفت این اواخر از انگشتان دست سایرین و انگشتان پای خودمان کمک میگرفتیم،گاهی هم مادرمان با مسواک انگشتی و‌ژل می افتاد بر روی لثه ی ما، و گاهی هویج سرد دستمان میداد،که حال هیچکدام‌مثل انگشت خوردن نبود
انگشت خوردن میتوانست تسکین دهنده باشد جوری‌که وقتی مادرمان شیر میداد،انگشت خود را همراه با میمیش مادر وارد دهان میکردیم و با یک‌تیر دو‌نشان میزدیم، گاهی هم شکافی ایجاد میشد بین انگشت ما و میمیش که ان رخنه منجر به سر رفتن شیرمادر میگردید
خلاصه تا اینجای کار ما موفق شدیم یک خط از این ریز دانه های گران بها را به عرصه ی نمایش بگذاریم،این گنده بک های اطرافمان گویا به این ریز دانه ها مروارید کوچولو گویند اما نام علمی انها دندان است🦦
دندان در اوردن پروسه ی دشواریست هم برای ما هم برای ننه هایمان
امیدواریم همه به زودی این پروسه را رد کنیم و به مراحل بعدی زندگانی برویم
راستی ؛ چیزی که شنیده ام این است که دندان از ابتدای زندگانی تا انتها کلا دهان سرویس کن است،و ما تا اخر‌عمر با ان‌چالش خواهیم‌داشت...
دوستدار شما نبات 🤍🍭👼🏻



غذای کمکی
واکسن
پوشک
تب
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ وزن‌گیری‌مادر !

ما امروز‌ صبح که بیدار شدیم، کمی پای چپمان درد میکرد، قابل تحمل‌بود...
با ملاحضه کمی به راست‌و‌چپ غلتیدیم تا مطمئن شویم غلتیدن یادمان نرفته

مادر داشت با پدر در آشپزخانه صحبت میکرد که ؛ لباسهای مجلسی قبل بارداری دیگر‌سایز‌ من نیستند،باید برای عروسی هفته ی بعد لباس بگیریم ، اعصابم خراب است،‌هیکلم بهم ریخته، وزنم بالا رفته ، مو بر سرم نمانده ...
و یکی یکی یادش می آمد ، اعصاب او بیشتر از افزایش سایز و وزنش بهم ریخته بود که‌ گویا مسبب اصلیش ما بودیم 🦦

در همین حین برای ما صبحانه هم درست میکرد و‌توضیح میداد به پدر ،که دکتر گفته این صبحانه هم‌مقوی است هم برای وزن دهی عالی است،اوتمیل موز و‌خرماست،کمی هم کره می اندازم عالی میشود

صبحانه را آورد برایمان🍛
کمی تست کردیم،اما چون ما بیحالی حاصل از واکسن دیروز‌را داشتیم بیش از سه چهار قاشق را نتوانستیم بخوریم
قاشق پنجم را فرستادیم برای گوسفندمان
امروز‌ خبری از فیل ها نبود...

داشتیم به فیلها فکر‌میکردیم که دیدیم کل ظرف ما در قالب‌یک قاشق غول پیکر در دهان مادر‌است 🙂🫤

گویا ننه اوتمیل را خیلی دوست داشت، گوشت تنش بشود ، فهمیدیم از این تغییر سایز واقعا ناراحت است جوری‌که پرخوری عصبی گرفته!!!!
بهر حال صبحانه ی به نام‌ما به‌ کام ننه نوش جانش 🫤😐🫥😶
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ ویروس جدید

بعد از چند روز غیاب آمدم که از وجود ویروسی برایتان بگویم که در میان نینی ها شایع شده و ما نمیدانیم چگونه و از کدام دوپایی گرفتیم این ویروس عجیب را

ننه مان که را از زمانی که فهمید ما ویروسی شده ایم علم را زیر سوال برده و میگوید هر چه هست زیر سر این واکسن های لعنتی است و از روز اول این دماسنج تفنگی را به سمت پیشانی ما آنقدر شلیک میکند تا رنگ اخطار نارنجی یا قرمز را ببیند و فحش های جدیدش را نثار سازندگان واکسن کند!

دیشب هر چه دماسنج را به ما شلیک میکرد دماسنج قرمز نمیشد انقدر زد،انقدر زد،تا رنگ قرمز را دید و فحش دادن را شروع کرد🤦🏼‍♀️

پدرمان میگفت تو خودت فحش دادنت می آید وگرنه دمای بدن بچه طبیعی است،انقدر این دماسنج را زدی تا عدد ۳۸ را ببینی
خب زن اگر‌فحش میخواهی بدهی به من بده،چکار به سازنده واکسن داری!
خلاصه که ننه سه چهار روز است اعصابش داغان‌است بخاطر ما
این ویروس تنها کاری که میکند این است که تب را بالا میبرد و هیچ علائم دیگری ندارد

ما که داریم زندگیمان را میکنیم،تازه خوش هم میگذرد،ننه ایی مهربان تر داریم،که به ما شیرهای بدون‌تقاضا عرضه میکند و هندوانه میدهد تا کم آبی نگیریم
اگر این قطره استامینوفن لعنتی نبود به ما بیشتر خوش میگذشت
اما ننه انگار چند شب است نخوابیده و کمی دیوانه شده، آخر شب ها با تشت آب میآید تا با ما آب بازی‌کند،انگار روز را از او گرفته اند برای بازی کردن ، زن گنده!
چه بگوییم،ننه است و‌احترامش واجب،با او اب بازی میکنیم‌وقت و نیمه وقت
بلکی حالش خوب شود!

نینی جان ها،مراقب خودتان و این هوای بهاری باشید،ننه ها در این هواها دیوانه میشوند!

پوشک،غذای کمکی،تب،رفلاکس
!
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۱

رفقا ؛ هم‌اکنون که برایتان‌مینویسم milk time مان است🍼🦦
امروز روز عروسی است، تا این ساعت چیز مشکوکی ندیدیم ، و البته که این‌خودش مشکوک است !
فقط از صبح یک گل سر را بر کله ی ما تست کردند و رفتند !
نمیدانیم ننه همه چیز را تحت کنترل دارد ، یا ما ، و این قضیه را ترسناک میکند...
چند پروژه در‌کمال ناباوری با شکست رو به رو شده
پروژه ۱ : صبح‌ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم تا روتین همه را خراب کنیم،اما گویا روتین خودمان بهم ریخت، چون بعد از آن شیر‌خوردیم‌تا ۱۰ خوابیدیم، و‌فتی بیدار شدیم مادرمان با موهای صاف و‌شلاقی لبخند زنان بالای سرمان بود، در شیرش چیزی ریخته بود ؟🤔

پروژه ۲ : دیروز‌ دیدیم گویا امروز‌ روز‌مهمیست ، تصمیم‌گرفتیم حال ننه را بگیریم و خودمان را به سوختگی زدیم ، امروز از سوختگی پا خبری‌ نبود، همان دیشب تا صبح بدون پوشک مارا خوابانده بودند و مارا به سودوکرم آغشته کردند

پروژه ۳ : مولتی‌ویتامین مان را در دهان نگه داشتیم و با وجود فوت در صورت ، آنرا قورت ندادیم و تف کردیم 🦦 منتظر ماندیم ببینیم چه میشود!
هیچ چیز نشد😒 ننه لبخند زنان گفت ما مولتی ویتامین را تف نمیکنیم نبات قشنگم و رفت اسپری جادویی لکه حذف کنش را اورد و آنرا از روی تخت محو کرد

پروژه ۴ : گفتیم در اولین حرکت دور شونده قیامت میکنیم، اما او امروز دور نمیشود!

باید بفهمم قضیه چیست🙂
ما صبوری میکنیم تا لحظه ی طلایی فرا برسد
اینگونه نمیشود که در روز به این مهمی همه چیز گل و بلبل پیش برود !
اکنون برویم کمی شیر بالا بیاوریم ببینیم میتوانیم روی اعصابش برویم یا نه

منتظر پیامهای بعدیم باشید، شاید نیاز به تیم پشتیبانی داشته باشم👼🏻🍼🍭