این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...

تصویر
۲۷ پاسخ

من ک اومدم از اول تاپیکات دارم میخونم مامان نبات واسه خودم انگار داستان میخونم بلندم میخونم هلنا هم گوش میده😂😂

ای جون واقعا حرف دل نباتی رو زدی😍😅

نبات قشنگم شیرینکم❤️❤️❤️
یچیزی بگم که بدونی همه ی ادم بزرگا هم از زرده و سفیده حتی با نمک‌و اویشن هم بدشون میاد بعضیا برای اینکه بگن ما غذای مقوی میخوریم اداشو درمیارن ولی درپَستو میرن بالا میارن😂😂فقط املت با پیاز خوب میشه و نیمرو هم بابربری بزرگ شدی تست کن😘😘😘

جانم عزیزم همیشه سلامت باشی گلم💕💕

کارت عالی بود نبات بانو...
ما نیز امشب در مهمانی خانه ننه آقایمان، ننه مان را سنگ رو یخ کردیم و ساعت ۹ و نیم شب به خواب رفتیم و دیگر بیدار نشدیم.
به هر حال باید به او میفهماندیم نباید اینقدر از بدخوابی ما گله کند و بگوید( این بچه جمع رو دوست نداره و کلافه میشه)
اتفاقا در آن شلوغی خواب خیلی هم چسبید و با سر و صدای غذا خوردنشان هم بیدار نشدیم.
موقع ظرف شستن هم تکان نخوردیم تا این ننه مان یه کم کار کند و حسابی خسته شود تا نصف شب دلی از عزا دربیاوریمو حسابی کلافه اش کنیم.
به نظرم داریم خوب پیش میرویم بانو

ننه ازخودراضی🤣😅

نبات جان خیلی نگرانت بودم خوش حالم که حالت خوبه دختر قشنگ 💕

ای خدا به خدا من خودم اصلا زرده تخم‌مرغ نمی‌خورم ولی این نینی هارو مجبور میکنیم بخورن گناه دارن از دست ما ننه ها نمیدونن چیکار کنم🤣🤣

ازتصورشم حالم بدشد😂🤢
زرده با اب جوش🤣🤣

جان دلم عزیزم شما نینی ها همیشه یه برگ رو نکرده تو دستتون دارید برای سوپرایز کردن ما ننه ها

عاشق گازش شدم که تستی بودو آرام🤣🤣🤣🤣

وای نبات جان دوست قشنگم امروز هم من ننه مو تا سکته دادم اول ک با شیطونی ریز بلند شدم و براش دم تکون دادم ننه ک هواسش نبود خودمو پرت کردم فکر کردم دردم نمیاد ک سرم خورد ب کریر سفت سخت کنار مبل اونجا ب گریع در اومدم ننه برنج ها را در کف اشپز خانه رها کرد و اومد خوده ننه گریه گریه گریه حالا من اروم ننه گریه زنگ‌میزنه ب پدرمان و فحش میده میببنه پدر نمیاد زنگ میزنه ب عمو های دکتر مهربون ک بیان عمو ها اومد منو صدا زدن ولی جواب ندادم ک ندادم ننه ک دیگ داشت از حال میرفت یهو منو زدن زیر بغل ک ببر بیمارستان بابا اومد گفت کجا کجا من میبرمش من صدای بابا شنیدم چشمامو باز کردم ننه قلب یکم اروم شد حرف زدم براش اروم تر شد عمو های مهربون گفتن شیر بخور ببینم بالا میاری یا نه شیر خوردم بالا نیا اوردم عمو ها بابا رفتن منو‌ ننه اومدیم خونه ننه هنوز بدنش داره میلرزه و گریه میکنه ولی من بازی مو کردم الان رو پای ننه دارم لالا میکنم🥲 خییلی روز بدی برای ننه بود ولی ننه با من مهربون تر شده😝 از ننه من ب شما نصیحت مواظب ما وروجک های شیطون باشید👀

😂😂😂😂😂
پس برم لباسای نخی تابستونیمو دربیارم 🦦

نبوتییی منم زرده نمیخوردم اللن مامانم نیمرو داش مشتی میزنه میذاره جلومون ماهم الطفاتی کنیم دو تیکه بخوریم ازش🫡

🥹🥹🥹عزیزمم
دقیقا منم بعد استفراغ انقد ناز عشوه قاشق میبردم اروم دهنش از ترسم😂😂

عزیزممم 😂😂😂
راستی این روش تربیت فرانسوی ب منم سرایت کرده .‌چنروزه آرن تا پتو و پارچه میخوره بهش میگم پسرممم ما پارچه خوار نیستیم ماااا شیر خواریم اما خب متاسفانه هنوز ب زبون فارسی تسلط نداره و متوجه منظورم نمیشه . یه لبخند میزنه و با شدت بیشتری میخوره
تا کی باید این روشو ادامه بدم استاد؟ 🤓

عزیزدلمممم😂😍😍😘ماچ بهتتتت

عالی نوشتی😍✨

کارت درسته نبات عزیزم🦦🤍✨.همچنان صدر جدول حرص دادگان کودکانی

الهی بگردم جوجه شیرین

من که به تو گفتم نباتی یه چیز دیگه برا حرص ننه پیدا میکنی😂ایوال کارت رو درست انجام داد نبات جون😂😂

اخیییی عزیزممم

وای عزیزم 🥰🥰🤩🤩

عزیزم 😅😂😂 معلومه ترسونده بودت حسابی

😅😅😅😅

عااااالی بووود🥰🥰😅😅

قربون تو برم
من از روز اول زرده رو با ماست ماجان قاطی کردم کامل خورد

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ صرف صبحانه با فیل ها

امروز صبح مادر به تیر آنکه ما را برای واکسیناسیون به بهداشت ببرد یا مهربانی ما را از خواب بیدار کرد،ما که میدانیم اگر‌واکسن نداشتیم خبری از نوازش های ناز صبحگاهی نبود،میگذاشت آنقدر بخوابیم تا هر وقت صلاح میدانیم از خواب بیدار شویم

پدرمان با مرکز‌بهداشت تماس گرفت،آنان گفتند فردا باید مراجعه کنیم

انگار آب یخ بر سر مادرمان ریختند
به ما نگاهی کرد،دید سرو حال و قبراق بیداره بیداریم صدقه سر نوازش هایش، به او لبخندی تحویل دادیم😏

او گویا دیشب از استرس تا صبح نخوابیده بود،قیافه اش اندکی آشفته و‌پریشان به نظر میرسید،ما قرار است سوزن بخوریم او چرا اینگونه میکند

خلاصه خودش را بعد از رفتن پدر اندکی جمع و جور‌کرد، برایمان فرنی درست کرد با طعمی جدید ،ما امروز با فیل هایمان فرنی خرما خوردیم🐘

فیلها بیشتر فرنی خوردند تا ما، یعنی مادر فرنی را به ما میداد،ما تف میکردیم برای فیلها 🦦
آخر رسم ما نینی ها بر این است که همیشه طعم های جدید را پس بزنیم و استقبال نکنیم...

راستی نینی های شما واکسن شش ماهگی‌ رو چجوری تجربه کردند که انقدر مادرمان رعب و‌وحشت دارد از این سری واکس زدن ما؟
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ سلطان قلب مادر 🦦

رفقا از شدت ذوق‌و هیجان در پوست خود نمیگنجم، امروز روز به شدت متفاوتی بود ، امروز ننه ، یک ننه نبود ، یک مادر بود😌 مادری بهتر از برگ‌ درخت
مادری که قاشق غذا را در دهان ما نگذاشت
سوپ تکراری به ما نداد
دور دهانمان را پاک نکرد
ما را با توپ توپک های خوراکی و ظرف ماست ول کرد به امان خدا🦦
این دیگر مادر نیست، این شخص فرشته است
ما ابتدا با کمی احتیاط و متانت وارد عمل شدیم و هر لحظه تصور میکردیم شرایط تغییر خواهد کرد و مادر جان همچون ننه ای با پیشبند و قاشق وارد صحنه خواهد شد!
اما اینگونه نشد، ما تا اخرین نفس توپک ها را کف بشقاب شتک‌کردیم ماست را بر سر و فرق خود ریختیم و البته کمی هم خوردیم بعد قاشق را وارونه گرفتیم و لباسمان را به گند کشیدیم و او‌ در کناری همچون فرشته ای مهربان به ما نگاه میکرد
در پایان هم به عنوان جایزه مارا حمام برد تا اب بازی کنیم بعدش هم برایمان لباسشویی روشن کرد تا با چرخیدن ان کیف کنیم و بخوابیم
ما ننه را هم‌دوست داریم اما علاقه ی ما به این زنه همچون فرشته در روز های پنجشنبه جور دیگریست 😍
کاش هر روزمان‌پنجشنبه بود🦦
کاش میدانستیم چه چیز باعث تحول ننه شده🥲
نینی ها خدا از این مادرها قسمتتان کند،بهشت زیر پای این مادرهاست🦦

فرزند پروری پوشک غذای کمکی واکسن شیرخشک تب بازی غذای انگشتی دندا
ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ بفرمایید شام 🥘
ما از همین تریبون در سن پنج ماهو بیست و یک روزگیمان اعلام میکنیم سوپ غذا نیست 🦦
جای بحث هم ندارد...
اولین سوپ رسمی زندگیمان را خوردیم و کیف کردیم ، بوی دل انگیزی داشت ، حواسمان بود که ننه هم چند قاشق از آنرا خورد ، اما ما با این سن کممان میدانیم سوپ یک پیش غذاست 🦦 پس چرا مادرمان جوری به ما نگاه میکرد انگار یک گوسفند کامل را برای ما به سیخ کشیده و به ما خورانده ؟!
یکی نیست به این ننه بگوید آخر زن حسابی، اندکی پوره هویج و‌سیب زمینی و برنج که همیشه به خورد ما میدادی ، امروز فقط یک تکه عصاره ی قلم در آن انداختی ، چرا فکر کردی ما دیگر باید دیرتر گرسنه مان شود؟

خلاصه سوپش خیلی خوب بود،دیزاین خوبی هم داشت، از یک تا ده من به خود سوپ عدد ده را میدم 🔟👼🏻
اما به نظرم فاصله ی بین غذای اصلی و‌ پیش غذا زیاد شد 5️⃣ امتیاز کم میکنم و‌البته برای دسر‌هم تدارک ندیده بودند موز در ماسماسک میوه خوری‌ریخته بود و‌دست ما دادند ، من موز رو دوست نداشتم و متاسفانه مجبورم امتیاز دسر را هم کسر‌کنم
پس امتیاز کلی من برای امشب شماره ی 1️⃣ هست 🦦
امیدوارم که راضی باشن...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ ویروس جدید

بعد از چند روز غیاب آمدم که از وجود ویروسی برایتان بگویم که در میان نینی ها شایع شده و ما نمیدانیم چگونه و از کدام دوپایی گرفتیم این ویروس عجیب را

ننه مان که را از زمانی که فهمید ما ویروسی شده ایم علم را زیر سوال برده و میگوید هر چه هست زیر سر این واکسن های لعنتی است و از روز اول این دماسنج تفنگی را به سمت پیشانی ما آنقدر شلیک میکند تا رنگ اخطار نارنجی یا قرمز را ببیند و فحش های جدیدش را نثار سازندگان واکسن کند!

دیشب هر چه دماسنج را به ما شلیک میکرد دماسنج قرمز نمیشد انقدر زد،انقدر زد،تا رنگ قرمز را دید و فحش دادن را شروع کرد🤦🏼‍♀️

پدرمان میگفت تو خودت فحش دادنت می آید وگرنه دمای بدن بچه طبیعی است،انقدر این دماسنج را زدی تا عدد ۳۸ را ببینی
خب زن اگر‌فحش میخواهی بدهی به من بده،چکار به سازنده واکسن داری!
خلاصه که ننه سه چهار روز است اعصابش داغان‌است بخاطر ما
این ویروس تنها کاری که میکند این است که تب را بالا میبرد و هیچ علائم دیگری ندارد

ما که داریم زندگیمان را میکنیم،تازه خوش هم میگذرد،ننه ایی مهربان تر داریم،که به ما شیرهای بدون‌تقاضا عرضه میکند و هندوانه میدهد تا کم آبی نگیریم
اگر این قطره استامینوفن لعنتی نبود به ما بیشتر خوش میگذشت
اما ننه انگار چند شب است نخوابیده و کمی دیوانه شده، آخر شب ها با تشت آب میآید تا با ما آب بازی‌کند،انگار روز را از او گرفته اند برای بازی کردن ، زن گنده!
چه بگوییم،ننه است و‌احترامش واجب،با او اب بازی میکنیم‌وقت و نیمه وقت
بلکی حالش خوب شود!

نینی جان ها،مراقب خودتان و این هوای بهاری باشید،ننه ها در این هواها دیوانه میشوند!

پوشک،غذای کمکی،تب،رفلاکس
!
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
امروز صبح ما در جایی متفاوت از خواب بیدار شدیم
نور از پنجره از پشت پرده میتابید و اتاق را روشن کرده بود
نگاهی به چپ و راست خود کردم ، همین که ننه را ندیدم حس توطئه بر ما دست داد
اما چیزهایی اطرافمان بود که جای تامل داشت و میشد بعد از بررسی اینان گریه کردن را شروع کرد
ما در میان ابرها بیدار شده بودیم،یک ابر که از شدت شادی چشمانش بسته شده بود به ما لبخند میزد
آنسوتر ما یه قوی تاج بر سر بود که نمیدانیم چرا بالای تخت بود،شاید فکر‌میکرد خروس است!
ننه گویا در انتخاب کوسن ها ضعیف عمل کرده بود، چون ما در طرف دیگرمان هلال ماه و ستاره اویزان به سرش را میدیدیم در حالی که روز بود
باز از او نا امید شدیم،چگونه میشود ما که اینهمه اهل شعر و هنر و‌ادب هستیم فرزند این ننه باشیم که قوی خروس سیرت برایش فرستاده اند و‌ این چه‌انتخابی است که ما روزهاهم باید ناظر ماه و ستاره باشیم!
خلاصه در این فکرها بودیم داشتبم دنبال ایرادی میگشتیم روی ابر بگذاریم
که دیدیم کله ی ننه از پایین تخت طلوع کرد خندان و‌شاد
گویا او خود را خورشید میدانست با آن موهای همچون یال شیرش!
جالب این است به ما میخندید و میگفت من فدای موهای همچون تاج خروست بشوم 🐔
خلاصه که در این اتاقی که بیدار شدیم نور صبحگاهی میتابید،خورشید از زیر تخت طلوع میکرد،اما ماهو ستاره هم سرجایشان بودند،قو در دریاچه نبود و بالای تخت احساس قدرت میکرد و ابر هم از شدت لبخند نیشش داشت پاره میشد!
صبح متفاوتی بود...
خدا بقیه اش را به خیر بگذراند

پوشک، شیرخشک، غذای کمکی، رفلاکس ، خواب، بازی و‌این حرفا واسه فرزند پروی 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
سلسله‌داستانهای عروسی قسمت آخر
این عروسی را هم ما دیدیم ، با عروس‌داماد تقلبی شان😏
چیزی که برایمان جالب بود این بود که هر از گاهی صدای اسباب بازیهای غول‌پیکر زیاد میشد🎷🎺🎹🥁 و دقیقا در همان لحظه هیچ کدام از آدم بزرگهای آنجا دور میزهایشان‌نبودند،فقط ما مانده بودیم و چند دستگاه پیرزن موز‌خور که هی موز خوردند و ما تماشا کردیم و‌در‌دل میگفتیم‌ای‌پیرزنهای طفلکی ، مگر نمیدانید موز با شما چکار میکند؟! 😂
از لحظه ی طلایی میخواهم صحبت کنم که یک موسیقی پخش‌شد که گویا موسیقی شمالی بود ، بعد از پخش این‌موسیقی آدمها نه تنها دیگر‌دور‌ میزهاشان نبودند بلکه آهنا روی‌زمین هم‌نبودند 💃🏻
گویا آنان ارق خاصی به آن‌موزیک داشتند
ناگفته نماند که ما هم احساس کردیم باید حرکاتی‌انجام دهیم مثل آنها
پاهایمان را با شدت بیشتری‌تکان میدادیم
و دستهایمان را مشت کرده و در هوا میچرخاندیم که سایرین به این حرکات ما نی نای نای میگفتند💃🏻
ما قبلا هم‌در خانه با ننه نی نای نای میکردیم اما نه با این آهنگ
با آهنگهای فارسی مورد علاقه ی ننه🦦
ننه باید ما را بیشتر با آهنگهای شمالی آشنا کند، درست است که او خودش شمالی نیست، اما ما دیدیم وقتی آن آهنگ‌شمالی را زدند،‌ننه هم روی زمین نبود 💃🏻😂
در پایان
اگه مه یار نباشی خِل بومه،مِن ارازل بومه،گنگستر شهر بابل بومه...👼🏻🤍🍭

شیر خشک ،غذای کمکی ، پوشک ، رفلاکس ، تب
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ لیمو
تازه داشتیم با میوه هایی مثل سیب و‌موز و‌ترکیبات سمی که مادرمان از آنها برایمان حاصل میکرد کنار می آمدیم که ناگهان با پدیده ایی به اسم لیمو شیرین آشنا شدیم🤦🏼‍♀️
این میوه از آن میوه های مرموز است،بگذارید بگویم چرا...
امروز ننه مان پوست لیمو را کند و به تکه هایی رسید که روی آن پوست نازکی‌داشت،آنها را هم کند و لیمو را در میوه خوریمان گذاشت و به دست ما داد، با یک فشار چنان آب لیمو شیرین از سوراخهای میوه خوری در دهان ما ریخت که کیف کردیم،چقدر شیرین بود،چقدر تشنگیمان برطرف شد
داشت به میوه ی دوست داشتنی‌ما تبدیل میشد که ناگهان دهانمان مزه ی قطره ی استامینوفن زهرماری را گرفت
هر چه لب و‌لوچه را کج کردیم ننه نمیفهمید ما چه میگوییم
طعمش گریه ناک‌نبود،وگرنه‌گریه میکردیم
انقدر لب و‌لوچه کج کردیم و از ادامه ی خوردن امتناع کردیم که بیخیال ما و لیمو دادن به ما شدند
دهانمان بعد از آن شیرینی دلپذیر چرا تلخ شد😖میوه ی دو‌رو ! نه به آن شیرینی دلچسب نه به این تلخی !

خدا پدر مادر آنکس که قطره آد را اختراع کرد بیامرزد
وقت قطره مان رسیده بود ما امروز برخلاف سایر روزها که سر قطره خوردن بازی در میاوردیم با میل و اشتیاق فراوان آنرا خوردیم
ننه تعجب‌کرده بود که دلیل این حجم از اشتیاق چیست!
دلیلش هر چه بود ما فهمیدیم باید قدر موز را بدانیم ، درست است که بعد از خوردنش یک روز باید چشم به راه باشیم تا شکممان فعال شود به زور‌ کره و روغن زیتون ولی لاقل انقدر مانند لیمو شیرین دو رو نیست!

نتیجه گیری؛ در زندگی مانند لیمو شیرین نباشیم🦦
دوستدار شما نباتی 👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ بحران میانسالگی

نمیدانم برای چه چند روزیست حال خوشی ندارم ، حس انسانهای افسرده ی سردرگم را دارم ، اما من در شش ماهگی نه میدانم افسردگی‌چیست نه میدانم بابت چه باید سر درگم باشم
فقط میدانم دلم‌میخواهد دائم گریه کنم و‌قر بزنم ، و‌کافیست فقط ننه پایش را کمی دور‌تر‌از ما بگذارد...
بنده ی‌خدا ننه، گاهی برای انجام‌کارهای ضروری مثل غذا درست کردن برای خود ما،با دلقک‌بازی بدون اینکه‌به‌ما پشت کند عقب عقب میرود و عربده کشان آهنگهای مور علاقه ی‌ما را میخواند و‌التماس‌میکند به ما که به خدا برای تو‌امدم غذا درست کنم الان می آیم
گاهی هم راست راستکی عصبی میشود و حرفهایش را خیلی جدی با قربان صدقه و اندکی خشونت واضح در‌کلام بیان میکند...
ما هم صدای گریه مان را بالاتر‌میبریم که انگاری نمیشنویم تو چه‌میگویی!
دل و دماغی برای بازی کردن با ما ندارد با این حجم از اعصاب خوردی ولی ما قر میزنیم که باید برایمان کاری کند که ما دوست داشته باشیمش
دو سه روزیست ما دچار این بحران شده ایم
نمیدانیم، اضطراب جدایی سر وقتمان آمده ، بهانه ی دندان دردمان است ، جهش رشدی شش ماهگیست یا چه
ولی میدانیم ننه خیلی پریشان است از این حال و‌احوال ما
به هیج کاری نمیگذاریم برسد و تنها تایم آزادی که برایش میماند لحظه ی شیر خوردن ماست و سه چهار بار چرت نیم ساعته ی روزمان!
کاش زودتر این دوران آشفتگیمان به پایان برسد
راستی
شیر شب را خودمان قطع کردیم
بسکه ننه استرس چگونگی قطع شیر را داشت،شاید گاهی هوس کنیم نصفه شب لبی تر‌کنیم قول نمیدهم این کار را نکنم، فعلا با این کار اندکی حال ننه را بهتر کرده ایم ، تا ببینیم بعد چطور خواهد شد...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ میانسالی

رفقا ؛ امروز ما به طور رسمی وارد میانسالی شدیم، دقیقا نیم سال از زندگانی خود را سپری کردیم ، یک پاییز ، یک زمستان و بخشی از بهار را دیده ایم
کالسکه گردی ها کرده ایم
غلت ها زده اییم
و چه بسیار سرهمی های جورابدار پاره کرده اییم
در این مدت دندان در‌آوردیم
طعم هایی متفاوت تر از شیر لذیذ مادر چشیده ایم
یک سفر چند ساعته به ولایت مادر داشته اییم و
گرم و سرد دنیا را چشیده اییم،مثلا نمونه اش سوپ ها که گرمند خوشمزه ترند و فرنی ها سردشان خوشمزه تر ! یا آب حمام که سردش باحالتر از گرمش است ، یا باد خنک عصر بهاری خیلی دل انگیز تر از هوای گرم و همچون سونای خانه ی عمه است...میبینید؟ اینها همان گرم و سردهای روزگارند
با تمامی اینها،مادرمان فکر‌میکند ما هنوز ‌نینی هستیم
نمونه اش امروز‌صبح...
وقتی واکس شش ماهگی را در پای ما فرو میکردند او به چشم های ما زل زده ،ما خودمان بیخیال او اشک در چشمانش بود و جلو خانوم پرستار همان آهنگی را میخواند برایمان که در دو‌ماهگی خوانده بود...
این مادر همه جا باید آبروی مارا ببرد
پرستار‌که گویا مادرمان را با این آهنگ معروفش میشناخت، گفت سه دور واکسن را با همین آهنگ بچه را آرام کردید
پدرمان هم گفت این کل شش ماه با همین شعر بچه را بزرگ‌کرد!
ما میخاستیم بگوییم ؛ کاش شعرهایش را به روز رسانی کند
درست است که ما از دوران جنینی با این شعر و آهنگ خاطره داریم ولی دیگر کافیست ، ما پا به میانسالی گذاشته ایم!

🎶با تصویر همین دیدار،جهان یک لحظه ماتش برد،تا که چشماتو وا کردی،غمای توی قلبم مرد...🎶🎶ا