سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این داستان ؛ میانسالی

رفقا ؛ امروز ما به طور رسمی وارد میانسالی شدیم، دقیقا نیم سال از زندگانی خود را سپری کردیم ، یک پاییز ، یک زمستان و بخشی از بهار را دیده ایم
کالسکه گردی ها کرده ایم
غلت ها زده اییم
و چه بسیار سرهمی های جورابدار پاره کرده اییم
در این مدت دندان در‌آوردیم
طعم هایی متفاوت تر از شیر لذیذ مادر چشیده ایم
یک سفر چند ساعته به ولایت مادر داشته اییم و
گرم و سرد دنیا را چشیده اییم،مثلا نمونه اش سوپ ها که گرمند خوشمزه ترند و فرنی ها سردشان خوشمزه تر ! یا آب حمام که سردش باحالتر از گرمش است ، یا باد خنک عصر بهاری خیلی دل انگیز تر از هوای گرم و همچون سونای خانه ی عمه است...میبینید؟ اینها همان گرم و سردهای روزگارند
با تمامی اینها،مادرمان فکر‌میکند ما هنوز ‌نینی هستیم
نمونه اش امروز‌صبح...
وقتی واکس شش ماهگی را در پای ما فرو میکردند او به چشم های ما زل زده ،ما خودمان بیخیال او اشک در چشمانش بود و جلو خانوم پرستار همان آهنگی را میخواند برایمان که در دو‌ماهگی خوانده بود...
این مادر همه جا باید آبروی مارا ببرد
پرستار‌که گویا مادرمان را با این آهنگ معروفش میشناخت، گفت سه دور واکسن را با همین آهنگ بچه را آرام کردید
پدرمان هم گفت این کل شش ماه با همین شعر بچه را بزرگ‌کرد!
ما میخاستیم بگوییم ؛ کاش شعرهایش را به روز رسانی کند
درست است که ما از دوران جنینی با این شعر و آهنگ خاطره داریم ولی دیگر کافیست ، ما پا به میانسالی گذاشته ایم!

🎶با تصویر همین دیدار،جهان یک لحظه ماتش برد،تا که چشماتو وا کردی،غمای توی قلبم مرد...🎶🎶ا
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان فینقِلی مامان فینقِلی ۱۷ ماهگی
عزیز دلم،
گفته بودند عدد ۷ نحس است… اما ما سه ماه است که عدد ۵ روی شانه‌های کوچکمان سنگینی می‌کند.
از همان روزی که برای چکاپ دو ماهگی، گفتند «بذارش رو ترازو» و آن صفحه‌ی سرد، عدد ۵ را نشان داد… تا امروز، که باز همان عدد، همان سکوت، همان بغض.
انگار زمان برای ما، کنار همین عدد متوقف شده…
اما من و تو، دخترکم، ما اسیر عددها نیستیم.

تو را که می‌نگرم، می‌بینم چشم‌هایی را که با تمام کوچکی‌شان، امید می‌تابانند.
می‌بینم لبخندی را که مثل طلوع، دل شب‌هایم را روشن می‌کند.
می‌بینم دستانی را که هنوز آن‌قدر کوچک‌اند که در مشتم جا می‌شوند، اما دارند راه خودشان را باز می‌کنند، آرام و مطمئن.

نه عزیزم...
عدد ۵ نمی‌تواند عظمت جان تو را اندازه بگیرد.
نه ترازو، نه نمودارها، نه جدول رشد...
چیزی را که من هر روز در تو می‌بینم، هیچ دستگاهی نشان نمی‌دهد:
زنده بودن، تلاش، مقاومت، نور.

شاید تو آهسته‌تر از بقیه‌ بچه‌ها رشد می‌کنی، اما رشد تو شیرین‌تر است...
مثل گل‌هایی که دیرتر می‌شکفند اما وقتی باز می‌شوند، تمام باغ را به حیرت می‌برند.
من این‌جایم... با آغوشی همیشه باز، با چشمانی همیشه مراقب، با دلی همیشه دعاگو.
و می‌دانم...
می‌دانم روزی می‌رسد که ترازو بالاخره تسلیم تو می‌شود.
روز که بیاید، عددها رنگ می‌بازند، و تو—
تو تمام آن‌چه را که هستی، نشان خواهی داد:
قوی، زیبا، آرام، و پر از زندگی.
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این‌داستان ؛ ویروس جدید

بعد از چند روز غیاب آمدم که از وجود ویروسی برایتان بگویم که در میان نینی ها شایع شده و ما نمیدانیم چگونه و از کدام دوپایی گرفتیم این ویروس عجیب را

ننه مان که را از زمانی که فهمید ما ویروسی شده ایم علم را زیر سوال برده و میگوید هر چه هست زیر سر این واکسن های لعنتی است و از روز اول این دماسنج تفنگی را به سمت پیشانی ما آنقدر شلیک میکند تا رنگ اخطار نارنجی یا قرمز را ببیند و فحش های جدیدش را نثار سازندگان واکسن کند!

دیشب هر چه دماسنج را به ما شلیک میکرد دماسنج قرمز نمیشد انقدر زد،انقدر زد،تا رنگ قرمز را دید و فحش دادن را شروع کرد🤦🏼‍♀️

پدرمان میگفت تو خودت فحش دادنت می آید وگرنه دمای بدن بچه طبیعی است،انقدر این دماسنج را زدی تا عدد ۳۸ را ببینی
خب زن اگر‌فحش میخواهی بدهی به من بده،چکار به سازنده واکسن داری!
خلاصه که ننه سه چهار روز است اعصابش داغان‌است بخاطر ما
این ویروس تنها کاری که میکند این است که تب را بالا میبرد و هیچ علائم دیگری ندارد

ما که داریم زندگیمان را میکنیم،تازه خوش هم میگذرد،ننه ایی مهربان تر داریم،که به ما شیرهای بدون‌تقاضا عرضه میکند و هندوانه میدهد تا کم آبی نگیریم
اگر این قطره استامینوفن لعنتی نبود به ما بیشتر خوش میگذشت
اما ننه انگار چند شب است نخوابیده و کمی دیوانه شده، آخر شب ها با تشت آب میآید تا با ما آب بازی‌کند،انگار روز را از او گرفته اند برای بازی کردن ، زن گنده!
چه بگوییم،ننه است و‌احترامش واجب،با او اب بازی میکنیم‌وقت و نیمه وقت
بلکی حالش خوب شود!

نینی جان ها،مراقب خودتان و این هوای بهاری باشید،ننه ها در این هواها دیوانه میشوند!

پوشک،غذای کمکی،تب،رفلاکس
!
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این داستان ؛ صرف صبحانه با فیل ها

امروز صبح مادر به تیر آنکه ما را برای واکسیناسیون به بهداشت ببرد یا مهربانی ما را از خواب بیدار کرد،ما که میدانیم اگر‌واکسن نداشتیم خبری از نوازش های ناز صبحگاهی نبود،میگذاشت آنقدر بخوابیم تا هر وقت صلاح میدانیم از خواب بیدار شویم

پدرمان با مرکز‌بهداشت تماس گرفت،آنان گفتند فردا باید مراجعه کنیم

انگار آب یخ بر سر مادرمان ریختند
به ما نگاهی کرد،دید سرو حال و قبراق بیداره بیداریم صدقه سر نوازش هایش، به او لبخندی تحویل دادیم😏

او گویا دیشب از استرس تا صبح نخوابیده بود،قیافه اش اندکی آشفته و‌پریشان به نظر میرسید،ما قرار است سوزن بخوریم او چرا اینگونه میکند

خلاصه خودش را بعد از رفتن پدر اندکی جمع و جور‌کرد، برایمان فرنی درست کرد با طعمی جدید ،ما امروز با فیل هایمان فرنی خرما خوردیم🐘

فیلها بیشتر فرنی خوردند تا ما، یعنی مادر فرنی را به ما میداد،ما تف میکردیم برای فیلها 🦦
آخر رسم ما نینی ها بر این است که همیشه طعم های جدید را پس بزنیم و استقبال نکنیم...

راستی نینی های شما واکسن شش ماهگی‌ رو چجوری تجربه کردند که انقدر مادرمان رعب و‌وحشت دارد از این سری واکس زدن ما؟
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این‌داستان ؛ بحران میانسالگی

نمیدانم برای چه چند روزیست حال خوشی ندارم ، حس انسانهای افسرده ی سردرگم را دارم ، اما من در شش ماهگی نه میدانم افسردگی‌چیست نه میدانم بابت چه باید سر درگم باشم
فقط میدانم دلم‌میخواهد دائم گریه کنم و‌قر بزنم ، و‌کافیست فقط ننه پایش را کمی دور‌تر‌از ما بگذارد...
بنده ی‌خدا ننه، گاهی برای انجام‌کارهای ضروری مثل غذا درست کردن برای خود ما،با دلقک‌بازی بدون اینکه‌به‌ما پشت کند عقب عقب میرود و عربده کشان آهنگهای مور علاقه ی‌ما را میخواند و‌التماس‌میکند به ما که به خدا برای تو‌امدم غذا درست کنم الان می آیم
گاهی هم راست راستکی عصبی میشود و حرفهایش را خیلی جدی با قربان صدقه و اندکی خشونت واضح در‌کلام بیان میکند...
ما هم صدای گریه مان را بالاتر‌میبریم که انگاری نمیشنویم تو چه‌میگویی!
دل و دماغی برای بازی کردن با ما ندارد با این حجم از اعصاب خوردی ولی ما قر میزنیم که باید برایمان کاری کند که ما دوست داشته باشیمش
دو سه روزیست ما دچار این بحران شده ایم
نمیدانیم، اضطراب جدایی سر وقتمان آمده ، بهانه ی دندان دردمان است ، جهش رشدی شش ماهگیست یا چه
ولی میدانیم ننه خیلی پریشان است از این حال و‌احوال ما
به هیج کاری نمیگذاریم برسد و تنها تایم آزادی که برایش میماند لحظه ی شیر خوردن ماست و سه چهار بار چرت نیم ساعته ی روزمان!
کاش زودتر این دوران آشفتگیمان به پایان برسد
راستی
شیر شب را خودمان قطع کردیم
بسکه ننه استرس چگونگی قطع شیر را داشت،شاید گاهی هوس کنیم نصفه شب لبی تر‌کنیم قول نمیدهم این کار را نکنم، فعلا با این کار اندکی حال ننه را بهتر کرده ایم ، تا ببینیم بعد چطور خواهد شد...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
سلسله‌داستانهای عروسی قسمت آخر
این عروسی را هم ما دیدیم ، با عروس‌داماد تقلبی شان😏
چیزی که برایمان جالب بود این بود که هر از گاهی صدای اسباب بازیهای غول‌پیکر زیاد میشد🎷🎺🎹🥁 و دقیقا در همان لحظه هیچ کدام از آدم بزرگهای آنجا دور میزهایشان‌نبودند،فقط ما مانده بودیم و چند دستگاه پیرزن موز‌خور که هی موز خوردند و ما تماشا کردیم و‌در‌دل میگفتیم‌ای‌پیرزنهای طفلکی ، مگر نمیدانید موز با شما چکار میکند؟! 😂
از لحظه ی طلایی میخواهم صحبت کنم که یک موسیقی پخش‌شد که گویا موسیقی شمالی بود ، بعد از پخش این‌موسیقی آدمها نه تنها دیگر‌دور‌ میزهاشان نبودند بلکه آهنا روی‌زمین هم‌نبودند 💃🏻
گویا آنان ارق خاصی به آن‌موزیک داشتند
ناگفته نماند که ما هم احساس کردیم باید حرکاتی‌انجام دهیم مثل آنها
پاهایمان را با شدت بیشتری‌تکان میدادیم
و دستهایمان را مشت کرده و در هوا میچرخاندیم که سایرین به این حرکات ما نی نای نای میگفتند💃🏻
ما قبلا هم‌در خانه با ننه نی نای نای میکردیم اما نه با این آهنگ
با آهنگهای فارسی مورد علاقه ی ننه🦦
ننه باید ما را بیشتر با آهنگهای شمالی آشنا کند، درست است که او خودش شمالی نیست، اما ما دیدیم وقتی آن آهنگ‌شمالی را زدند،‌ننه هم روی زمین نبود 💃🏻😂
در پایان
اگه مه یار نباشی خِل بومه،مِن ارازل بومه،گنگستر شهر بابل بومه...👼🏻🤍🍭

شیر خشک ،غذای کمکی ، پوشک ، رفلاکس ، تب