۳۲ پاسخ

من خودم مغزم ترکیده ، دو سه روزه نبات هیچ میلی به غذاها نداره و‌فقط شیر‌میخاد!
آشپزخونمم ترکیده هی یه نگاه میکنم به اوضاع خونه ، یه نگاه میکنم به خودم که نشستم دارم به بچه ی در حال بازی نگاه میکنم!!!!
نمیشه یه قدم دور‌شد😭

ب منم تعلق میگیرههه چون امروز واکسن زدیم 😭

ممنون نبات جان.بفرست بیاد که به شدت نیازمند طراوت و عطرش هستم بلکه یه کم بی اعصابی منو تسکین بده...
پسرک امروز یکسره در حال نق زدن بود...
وقتی میخواستم برم بیرون نون تست بخرم برای صبحانه فردای دوستای داداشش پی پی کرد😂 و مجبور شدم لباسام رو عوض کنم و تعویضش کنم...
وقتی برگشتیم هم یکسره چسبیده بود بهم...
حتی موقع درست کردن غذا هم مایل بود بغلم باشه...
تو راه باشگاه داداشش هم یکسره نق زد و من نفهمیدم چجوری دارم رانندگی میکنم اصلا🙄
حالا از رو اعصاب رفتنای داداشش فاکتور میگیرم😂

به من هم سبدی گل تعلق میگیره دایان نمیذاره ازش یک لحظه دور بشم خونه‌م ترکیده و بسیاااار سخت میخوابه غذا میدم یا اسهال میشه یا یبوست میگیره منم میترسم غذا رو قطع میکنم باز میگم خدایا از چی شروع کنم و دندون دندونی که هنوز درنیمده🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️

تعلق میگیره خواهر
.
.
بعد از واکسن شیش ماهگیش میگه فقد تو بغلت باشم رام ببره یه قدم سمت مخالفش بردارم چشما بسته و دهن باز میشه...

انقد بدنم کوفته اس و درد میکنه از بس راه میرم این روزا

(سنگ کلیه هم که تو راهه فک کنم چون اجازه دسشویی رفتنم ندارم🫠🪿)

عزیزم اگه بخوای ببری پیش خودت هم نمیمونه؟؟ مثلا بذاریش تو کالسکه یا روروئک بیاری تو اشپزخونه اسباب بازی بدی دستش یا براش شعر بذاری با گوشی و...

نمیگیره متاسفانه 🦦😓. کیارش خوابیده منم لش کردم شامم داریم.

صد درصد تعلق میگیره بابت همه غذانخوردن ها
شب بیداری ها
دندون دراوردن ها
بنظرم یکی کم هست برای ما مامانا🥲🫶🏻

تعلق میگیره
چون پسرم شیر نمیخورههه
چون نمیخوابههه
ولی هواااااار میکشه
چون خوابش میااااد
و چون گشنشهههه
ولیییی ترجیح میده پتو بخوره و جیغ بزنه🫠

صدرصد به همه ی مادرای خسته که یک روزم نمیتونن استراحت کنن و شبانه روزه کارشون🌹🌹🌹💐💐💐💐❤️❤️❤️❤️
اقا صدرا هم دیگه شیر مامانشو نمیخوره خیلی کممم میخوره اونم تو خواب و مامانشو حرص میده.شیرخشکش هم درست حسابی نمیخوره😒😒😒
من تاپیکم گذاشتم از صبح با بچه بازی کنه از جات تکون نمیتونی بخوره که چی گریه میکنن ولی باباشون رو میبینن یجوررررری ناز نازی میشن انگار همون بچه نیستن و همه ی مادرا دلشون خون بود😂

تقدیم من شده 😭😭😭خیلی لجباز شده مهرشاد فقط جیغ و گریه می‌کنه

وای خدای من، مادرا چی شده به آخر خط فروپاشی رسیدین 🤣🤣🤣 خدایا منو ببخش به این مادرا خندیدم 😢🥺 ازت خواهش میکنم ای خدا جونم کارمای خندیدن به این مادرا رو پس ندم 🥲🤲🏻😅 ولی از شوخی گذشته بچه رو اول باید خدا به راه راست هدایت کنه بعد مامانا باید از همون روز اول قید همه چیو بزنن، خدا میدونه تا هشت ماه از خونه بیرون نرفتم سه چهار ماه اول پسرم خیلی اذیتم کرد ولی کم کم انداخمتش رو غلتک، مثلا اول باید نذاری مریض بشن، کولیک داشت ماهی دو نیم قطره ایزی کول براش گرفتیم، شبا جای خوابش گرم بود هیچ وقت نذاشتم شکمش سردی بکشه، هر وقت میبردم حموم گوشاشو میگرفتم تا میزدم آب نره توش 😅 الانم میگیرم تا میزنم بل بلی شدن، بعد اینکه دو ساعت یه بار جاشو عوض میکردم، خوابشم به زور تنظیم کردم، در طول روز کلا دو بار میخوابه اونم صدای سفید میذارم که بیدار نشه خوابش سبکه، شبام به موقعه میخوابونم، کم کم با برنامه شیر شبشو قطع کردم، برای اینکه دلدرد نشه روزی یه بار بهش غذا میدم اونم با تلویزیون، شیر میخوره ولی باید براش کلیپ بذارم کلیپ حسنی تا تا اخر شیرش رو بخوره، به تلویزیون عادتش دادم چون خواهرامم بچه هاشونو به تلویزیون عادت دادن هم ساکت بودن هم زود حرف زدن، الانم همه دکتر مهندسن، خلاصه خواهر بچه قلق داره باید قلق دستت بیاد، وگرنه به نظرم دندون نه تب داره نه بیقراری،نمیگم شماها بلد نیستین ولی خدام باید یاورت باشه، برای بچه های همتون از ته دل سلامتی و آرامش رو از خدا خواستارم 🤲🏻🕋💓

آرررره به مامانم تعلق میگیره یه نینی ۲۲ ماهه ام که مامانم امروز پریودبوده دل و کمرش درد می‌کرده به شکم دراز میکشیده منم میرفتم پشتش چون مامانم اسب منه😂و نتوانسته هیچ کاری بکنه و کلی هم گریه کرده

بخداا ک جنازه شدم از دست هانا
ینی یکوب میگه بغلممم‌ کننن‌ پیشم بشیننن‌ هیجا نرووو بخدا نمیدونم چ‌گلی به سر کنم مرسی بابت گلت‌ خاله جان ♥️⚘️⚡️🥲😭

سلاام نبااتہ جاان
خوووووبے؟؟؟
مےشہ لطفاا یہ عالمہ از این گل ب من بدددددے؟؟؟؟
اریامہرہ من دچار اضطراب جدایےشدہ و یکسرہ بوس وبغل مےخوااااد
ماھم اورااااا مےچلوووونیماااااا
چون مہرہ من نمےدونہ من ھیچموقت تنھاش نمےذاررررم و گریہ مےکنہ
بدونہ ک گریہ نمےکنہہہہ۔۔۔
تا دونستن اون و شماا ما مامانا صبر پیشہ خواھیم کرد
مااااااچ بھت🥰❤️

مال منی ک بچم از ۶صبح بیداره و شبا هریه ساعت برا شیر بیدار میشه🥲😭😭😭😂😂

منم دخترم یه دیقه نمیزاره تنهاش بزارم گریه میکنه خونه مم همیشه ترکیده 😂 ولی بی اعصاب نیستم
کنار اومدم 😅

از گشنگی همش گریه میکنه و بغلمه ولی نمیخوره. یه خاور گل بهم میرسه ناهار ندارم هنوز خونه کثیفه و پریود شدم. سینه هامم از درد داره منفجر میشه ولی نمیخوره

اخ ک ب من باید ی کامیون گل تعلق بگیره چون ک دختری از ۴۵ روزگی تو‌اعتصاب شیر به سر میبره گاهی بهتر میشه ی کوچولو اما همچنان ب شیوه های مختلف ک انرژی خیلی بیشتر ازم میگیره شیر میخوزه😜غذا هم ب روزایی بهتر ی روزایی نه بیشتر فک کنم ب دندون ربط داره روزایی ک بدقلیش بیشتر میشه مثل دیروووووووز و امروز صب اهان اهان دلیل تعلق گل علاوه بر اینها اینه ک‌ نلا خانوم ۲ روزه تصمیم بر سحر خیزی 🐓🐓🐓🐓🐓گرفته اینه ک شب چ ساعت ۹ بخوابه و چه ۱۱/۳۰ ساعت ۵/۳۰ بیدار میشه🦦

تقدیم به من مامان بی اعصاب که ازدست خانواده شوهر آسایش ندارم
هی بچه رو میبرن پایین هی غذا میدن آب میدن بغل میکنن بوس میکنن بچم خسته شد دیروز بالا آورد
و من بی اعصاب ترینم از دست اینا

تعلق میگیره بهم چون پسر مادر شوهرم مغزمو خراااب کرده دلم میخواد بکشمش😐😂
طفلکی پسرمم ک امروز از زیر زدن واکسن در رفت از الان استرس برا فردا..و پریودی و ..🥴😂

آره، چون برای آرامش اعصاب روزی سه بار گل گاو زبون و بهار نارنج میخورم 😂

بده مادر، بده بچسپونم پس كله م 😩
لنا قبل اينكه بخوابه كل خونه رو مين گذاري ميكنه ( جغجغه هاش پخشه تو خونه ) با هزار مصيبت خوابوندمش يه متر اومدم اينطرف تر پام خورد به يكي شون دوباره بيدار شد 🥲💔

تقدیم به مادران سرزمینم😂😂😂

ن یک ننه بی اعصابم با دوهفته اثاث کشی و حال شب نق نق کردنشو دارم و نخوابیدن و دست تنها بودن زن و شوهر فقط پیش میبریم دلم خواب خوب میخواد

دوستانی ک نینی همسن نبات خوشگله دارین از همین تریبون بهتون بگم ک مدیونید فک کنید ب سن بچه من ک برسن بهتر میشن 🥴😁تازه روزای خوبتونه اول راهید حالا حالاها مونده سرویس بشید 🥴🥴😵‍💫☹️

نبات خانوم ی باغ گل پس باید تقدیم مامانای مثل من بکنی😬

تف ب پروسه ی دندون دراوردن😩😩

بی شک تعلق میگیرد
زیرا در خانه دختری ۹ ماهه دارم که اندازه ۹ سال مرا پیر کرده است🚶🏻‍♀️😂
او لالا دارد، لالای بسیار،
اما از آنجایی که عادت دارد برای هر لالا ، چوب در گون مادرش فرو کند و اعصاب مادرش را خط خطی که چه عرض کنم رنگ پاشی میکند ، پس حق من یک شاخه گل که نه یک دسته گل است

روز جهانی اعصاب های ریدمالی مبارک🌱👏🏻👏🏻🚶🏻‍♀️

کمرم و دستام به چوخ رفته انقد بغلش کردممم بچه یلحظه رو زمین بمون😣😣😣😣😣😣😣انگار زمین میخ داره🥴

تشکر از گلت زیبات نبات جان چون به من تعلق میگیره
ماهم یک جانا جان داریم که می گوید من را بغل کن راه ببر وکار خانه انجام نده غذا درست نکن تکالیف داداشم را هم نگو

تقدیم به ممممن ک آرامش لحظه ای از آن ما نیست به خاطر دندون در آوردن 😢😢😢😢♥️♥️♥️
خونه ترکیده و اعصاب داغون

سه هزارتا گل تعلق میگیره بهم
دخترم اصلا چ خواب چ بیداری شیر نمیخوره خدایا منو بکش راحتم کن🤕😭

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ سلطان قلب مادر 🦦

رفقا از شدت ذوق‌و هیجان در پوست خود نمیگنجم، امروز روز به شدت متفاوتی بود ، امروز ننه ، یک ننه نبود ، یک مادر بود😌 مادری بهتر از برگ‌ درخت
مادری که قاشق غذا را در دهان ما نگذاشت
سوپ تکراری به ما نداد
دور دهانمان را پاک نکرد
ما را با توپ توپک های خوراکی و ظرف ماست ول کرد به امان خدا🦦
این دیگر مادر نیست، این شخص فرشته است
ما ابتدا با کمی احتیاط و متانت وارد عمل شدیم و هر لحظه تصور میکردیم شرایط تغییر خواهد کرد و مادر جان همچون ننه ای با پیشبند و قاشق وارد صحنه خواهد شد!
اما اینگونه نشد، ما تا اخرین نفس توپک ها را کف بشقاب شتک‌کردیم ماست را بر سر و فرق خود ریختیم و البته کمی هم خوردیم بعد قاشق را وارونه گرفتیم و لباسمان را به گند کشیدیم و او‌ در کناری همچون فرشته ای مهربان به ما نگاه میکرد
در پایان هم به عنوان جایزه مارا حمام برد تا اب بازی کنیم بعدش هم برایمان لباسشویی روشن کرد تا با چرخیدن ان کیف کنیم و بخوابیم
ما ننه را هم‌دوست داریم اما علاقه ی ما به این زنه همچون فرشته در روز های پنجشنبه جور دیگریست 😍
کاش هر روزمان‌پنجشنبه بود🦦
کاش میدانستیم چه چیز باعث تحول ننه شده🥲
نینی ها خدا از این مادرها قسمتتان کند،بهشت زیر پای این مادرهاست🦦

فرزند پروری پوشک غذای کمکی واکسن شیرخشک تب بازی غذای انگشتی دندا
ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ بفرمایید شام 🥘
ما از همین تریبون در سن پنج ماهو بیست و یک روزگیمان اعلام میکنیم سوپ غذا نیست 🦦
جای بحث هم ندارد...
اولین سوپ رسمی زندگیمان را خوردیم و کیف کردیم ، بوی دل انگیزی داشت ، حواسمان بود که ننه هم چند قاشق از آنرا خورد ، اما ما با این سن کممان میدانیم سوپ یک پیش غذاست 🦦 پس چرا مادرمان جوری به ما نگاه میکرد انگار یک گوسفند کامل را برای ما به سیخ کشیده و به ما خورانده ؟!
یکی نیست به این ننه بگوید آخر زن حسابی، اندکی پوره هویج و‌سیب زمینی و برنج که همیشه به خورد ما میدادی ، امروز فقط یک تکه عصاره ی قلم در آن انداختی ، چرا فکر کردی ما دیگر باید دیرتر گرسنه مان شود؟

خلاصه سوپش خیلی خوب بود،دیزاین خوبی هم داشت، از یک تا ده من به خود سوپ عدد ده را میدم 🔟👼🏻
اما به نظرم فاصله ی بین غذای اصلی و‌ پیش غذا زیاد شد 5️⃣ امتیاز کم میکنم و‌البته برای دسر‌هم تدارک ندیده بودند موز در ماسماسک میوه خوری‌ریخته بود و‌دست ما دادند ، من موز رو دوست نداشتم و متاسفانه مجبورم امتیاز دسر را هم کسر‌کنم
پس امتیاز کلی من برای امشب شماره ی 1️⃣ هست 🦦
امیدوارم که راضی باشن...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ درد پشت درد

یکی نیست به این آدم بزرگها بگوید وقتی ما نینی ها دردی داریم هیچ چیز در دنیا برایمان مهمتر از آن درد نیست،درست است از نظر ابعادی هم تراز شما نیستیم اما شما در هر سایزی باشی درد همان درد است...

غریبه نیستید این دندانهای پایین ما« دو دندان جفت کنار هم »یکی سر از لثه در اورده و تیز شده یکی دیگر در حال شکافتن لثه است،حالا تصور کنید ما چنین دردی داریم و گلاب به رویتان رویم به دیوار مشکل اجابت مزاج هم پیدا کردیم صدقه سر غذاهایی که این ننه به ما میبندد!

از دیروز زور میزدیم رنگمان میشد ارغوانی، دندان هم دردش به کنار،آنوقت ننه با ابروهای گره خورده ی حاصل از استرس و‌نگرانی این ماسماسک نورافشان پر سر صدا را هی در چشم و چال ما روشن میکند ، این دیگر چه کاریست زن، بلند شو برو مثل مادرهای دیگر روغن زیتونی بیاور در ناف ما بچکان،ماساژی بده،کاری‌ کن ما رها و آزاد شویم...

مثل این است که شما از دردکمر در حال اه و ناله باشید هم زمان هم اسهال بگیرید،بعد شمارا به یک شو کمدی دعوت کنند،همینقدر ابلهانه 🦦

در هر صورت مشکل اجابت مزاج ما حل شد و این اولین باری نبود که چشم مادر به ما تحت ما دوخته شده بود ، ما نینی ها ۸۰ درصد مشکلاتمان از بلع شروع میشود و تا دفع ادامه دارد،لطفا انقدر نترسید و کارهای احمقانه نکنید
برای رفع مشکل ، ما کمی ارامش و‌تمرکز نیاز داریم و امدکی دانایی مادر...

دوستدار شما نباتی🤍👼🏻🍭

رفلاکس غذای کمکی دندان یبوست تب واکسن خریداریم 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۲
رفقا
آمدم برایتان بگویم از آنچه که گذشت و اعتراف کنم که گویا دیروز همه چیز تحت کنترل ننه بود😔من از همین تریبون از تمام نینی های خرابکار شرم خود را اعلام‌میکنم که نتوانستم دیشب را زهر مار یک ننه کنم ، و ننه ها یک لکتیاز از ما جلو افتادند بخاطر کم کاری های من🥲 اما قول میدم جبران کنم
یکی دو تا از دوستان پیشنهاداتی دادند مثله ؛ کثیف کردن پوشک بعد از اینکه لباسمان را پوشیدیم، باید بگویم رو دست خوردم، من این کپن خود را زودتر سوزانده بودم،دقیقا زمانی که میخواستیم به نقاشی خانه ی ننه ها برویم!💄
آنجا یک جای عجیبی بود که گروهی از ننه ها میرفتند تا گروهی دیگر صورتهایشان را رنگ آمیزی کنند🎨
برخی را بعد از نقاشی دیگر نمیشد شناخت مگر‌از روی صدایشان
ما پای کار بودیم از ابتدا تا انتها،خوشبختانه ننه قابل شناسایی بود، وگرنه همانجا پروژه ی جدیدی را رونمایی میکردیم، با نام پروژه ی ترس از چهره ی جدید🦦
خلاصه که ما فکر‌کردیم لباس پوشیدیم که به عروسی برویم پس حسابی تا جان در بدن داشتیم خرابکاری کردیم ولی زهی خیال باطل که آنجا عروسی نبود، و ننه طبق معمول به درستی مدیریت کرد و این کپن ما سوخته بود
ننه نقاشی شد
ما بازگشتیم به خانه
چقدر این‌عروسی مرحله دارد، برای خراب کردن آن نیاز به پروژه های بزرگتری هست،این پروژه های دم دسنی به راحتی‌مدیریت میشدند
ادامه دارد ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ ویروس جدید

بعد از چند روز غیاب آمدم که از وجود ویروسی برایتان بگویم که در میان نینی ها شایع شده و ما نمیدانیم چگونه و از کدام دوپایی گرفتیم این ویروس عجیب را

ننه مان که را از زمانی که فهمید ما ویروسی شده ایم علم را زیر سوال برده و میگوید هر چه هست زیر سر این واکسن های لعنتی است و از روز اول این دماسنج تفنگی را به سمت پیشانی ما آنقدر شلیک میکند تا رنگ اخطار نارنجی یا قرمز را ببیند و فحش های جدیدش را نثار سازندگان واکسن کند!

دیشب هر چه دماسنج را به ما شلیک میکرد دماسنج قرمز نمیشد انقدر زد،انقدر زد،تا رنگ قرمز را دید و فحش دادن را شروع کرد🤦🏼‍♀️

پدرمان میگفت تو خودت فحش دادنت می آید وگرنه دمای بدن بچه طبیعی است،انقدر این دماسنج را زدی تا عدد ۳۸ را ببینی
خب زن اگر‌فحش میخواهی بدهی به من بده،چکار به سازنده واکسن داری!
خلاصه که ننه سه چهار روز است اعصابش داغان‌است بخاطر ما
این ویروس تنها کاری که میکند این است که تب را بالا میبرد و هیچ علائم دیگری ندارد

ما که داریم زندگیمان را میکنیم،تازه خوش هم میگذرد،ننه ایی مهربان تر داریم،که به ما شیرهای بدون‌تقاضا عرضه میکند و هندوانه میدهد تا کم آبی نگیریم
اگر این قطره استامینوفن لعنتی نبود به ما بیشتر خوش میگذشت
اما ننه انگار چند شب است نخوابیده و کمی دیوانه شده، آخر شب ها با تشت آب میآید تا با ما آب بازی‌کند،انگار روز را از او گرفته اند برای بازی کردن ، زن گنده!
چه بگوییم،ننه است و‌احترامش واجب،با او اب بازی میکنیم‌وقت و نیمه وقت
بلکی حالش خوب شود!

نینی جان ها،مراقب خودتان و این هوای بهاری باشید،ننه ها در این هواها دیوانه میشوند!

پوشک،غذای کمکی،تب،رفلاکس
!
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تغییرکاربری
هم اکنون که این متن را برایتان مینویسم باید بگویم من دو روز پیش به طور رسمی از گروه دندان داران به گروه نشیننده گان و از گروه خزندگان به گروه جهندگان تغییر کاربری داده ام🦦دقیقا زمانی که سه روز مانده بود به هفت ماهگیمان تصمیم گرفتیم تغییراتی در زندگی ایجاد کنیم
پس تلاش کردیم برای نشستن روی ما تحت خود،، تعادل خود را حفظ کرده و تمرکز کردیم، آنقدر که ننه ببیند، ننه که دید با صدای جیغ آلود حاکی از خشنودیش ما خود را شل کردیم و بر زمین شَتَك شديم
ما يك بخشي از تنظيماتمان در خصوص چها دست و پا راه رفتن گویا خراب است،زیرا تمام اصول چهار دست و پا رفتن را پا حفظ پوزیشن رعایت میکنیم اما تا میخواهیم حرکت کنیم مثل خرگوش میجهیم 🐰 و مجدد شَتَک میشویم کف زمین🦦
شاید ما جز گروهی جدید و خارقالعاده ایی باشیم با نام گروه شَتَكيان 🦦
شايد اصلا قرار است ما سر دسته ي اين گروه جدید باشیم!
رفقا برای پیوستن به گروه من کافیست اعلام حضور کنید...
دوستدار شما نباتی سردسته 👶🏻🍭🤍

* شَتَك = پخش بر زمین شدن

پوشک ، غذای کمکی ، شیرخشک ، رفلاکس ، واکسن ، سینه خیز و این جور چیزای فرزند پروری 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ بحران میانسالگی

نمیدانم برای چه چند روزیست حال خوشی ندارم ، حس انسانهای افسرده ی سردرگم را دارم ، اما من در شش ماهگی نه میدانم افسردگی‌چیست نه میدانم بابت چه باید سر درگم باشم
فقط میدانم دلم‌میخواهد دائم گریه کنم و‌قر بزنم ، و‌کافیست فقط ننه پایش را کمی دور‌تر‌از ما بگذارد...
بنده ی‌خدا ننه، گاهی برای انجام‌کارهای ضروری مثل غذا درست کردن برای خود ما،با دلقک‌بازی بدون اینکه‌به‌ما پشت کند عقب عقب میرود و عربده کشان آهنگهای مور علاقه ی‌ما را میخواند و‌التماس‌میکند به ما که به خدا برای تو‌امدم غذا درست کنم الان می آیم
گاهی هم راست راستکی عصبی میشود و حرفهایش را خیلی جدی با قربان صدقه و اندکی خشونت واضح در‌کلام بیان میکند...
ما هم صدای گریه مان را بالاتر‌میبریم که انگاری نمیشنویم تو چه‌میگویی!
دل و دماغی برای بازی کردن با ما ندارد با این حجم از اعصاب خوردی ولی ما قر میزنیم که باید برایمان کاری کند که ما دوست داشته باشیمش
دو سه روزیست ما دچار این بحران شده ایم
نمیدانیم، اضطراب جدایی سر وقتمان آمده ، بهانه ی دندان دردمان است ، جهش رشدی شش ماهگیست یا چه
ولی میدانیم ننه خیلی پریشان است از این حال و‌احوال ما
به هیج کاری نمیگذاریم برسد و تنها تایم آزادی که برایش میماند لحظه ی شیر خوردن ماست و سه چهار بار چرت نیم ساعته ی روزمان!
کاش زودتر این دوران آشفتگیمان به پایان برسد
راستی
شیر شب را خودمان قطع کردیم
بسکه ننه استرس چگونگی قطع شیر را داشت،شاید گاهی هوس کنیم نصفه شب لبی تر‌کنیم قول نمیدهم این کار را نکنم، فعلا با این کار اندکی حال ننه را بهتر کرده ایم ، تا ببینیم بعد چطور خواهد شد...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ لیمو
تازه داشتیم با میوه هایی مثل سیب و‌موز و‌ترکیبات سمی که مادرمان از آنها برایمان حاصل میکرد کنار می آمدیم که ناگهان با پدیده ایی به اسم لیمو شیرین آشنا شدیم🤦🏼‍♀️
این میوه از آن میوه های مرموز است،بگذارید بگویم چرا...
امروز ننه مان پوست لیمو را کند و به تکه هایی رسید که روی آن پوست نازکی‌داشت،آنها را هم کند و لیمو را در میوه خوریمان گذاشت و به دست ما داد، با یک فشار چنان آب لیمو شیرین از سوراخهای میوه خوری در دهان ما ریخت که کیف کردیم،چقدر شیرین بود،چقدر تشنگیمان برطرف شد
داشت به میوه ی دوست داشتنی‌ما تبدیل میشد که ناگهان دهانمان مزه ی قطره ی استامینوفن زهرماری را گرفت
هر چه لب و‌لوچه را کج کردیم ننه نمیفهمید ما چه میگوییم
طعمش گریه ناک‌نبود،وگرنه‌گریه میکردیم
انقدر لب و‌لوچه کج کردیم و از ادامه ی خوردن امتناع کردیم که بیخیال ما و لیمو دادن به ما شدند
دهانمان بعد از آن شیرینی دلپذیر چرا تلخ شد😖میوه ی دو‌رو ! نه به آن شیرینی دلچسب نه به این تلخی !

خدا پدر مادر آنکس که قطره آد را اختراع کرد بیامرزد
وقت قطره مان رسیده بود ما امروز برخلاف سایر روزها که سر قطره خوردن بازی در میاوردیم با میل و اشتیاق فراوان آنرا خوردیم
ننه تعجب‌کرده بود که دلیل این حجم از اشتیاق چیست!
دلیلش هر چه بود ما فهمیدیم باید قدر موز را بدانیم ، درست است که بعد از خوردنش یک روز باید چشم به راه باشیم تا شکممان فعال شود به زور‌ کره و روغن زیتون ولی لاقل انقدر مانند لیمو شیرین دو رو نیست!

نتیجه گیری؛ در زندگی مانند لیمو شیرین نباشیم🦦
دوستدار شما نباتی 👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان : خطای انسانی

یادم می آید که قبلا ننه برایتان از ماجرای شیردهی برایتان شرح داده بود
به نظرمان آمد شیردهی به روش پلکانی یک روش‌یکنواخت و راحت شده و الان که ما میتوانیم حرکات آکروبات جدیدی ارائه بدهیم چرا حین شیر خوردن از آنها استفاده نکنیم🦦

نینی ها وقتی ننه به پهلو دراز کشید«🦭» و شما به منبع شیر وصل شدید، بدون قطع اتصال ناگهان حالت نیم خیز بگیرید «🐛»،تمرکز خود را بگذارید روی عدم قطع اتصال، شاید در اثر پیچش و کشش ننه کمی دردش بگیرد که فدای سرتان اما اگر‌اتصال قطع شود امکان دارد جهت اتصال مجدد کمی شیر در چشم و چالتان برود،یا کمی خطا باعث میشود شما از شیر خوردن بیافتید!حتما میپرسید چگونه؟
رفقا غریبه نیستید ما امروز کمی چشممان خواب رفته بود و با پوزیشن سر در حالت ۹۰ درجه در سینه و پاها حالت چهار دست و پا اتصالمان قطع شد،کمی خطا باعث شد نقطه ی اصلی را گم کنیم و ناگهان‌دیدیم ننه در حال قهقهه زدن بلند شد و ختم شیر دهی را اعلام کرد
بعد متوجه شدیم ما بجای سینه به سمت شکم رفته بودیم در عالم‌خوابالودگی و ننه ی ما از قضا قلقلکی از کار در آمده بود و چون ما چند لیس به شکم او زده بودیم جهت یافتن منبع اصلی تا یک ربع بعد از قطع اتصال میخندید بخاطر همین خطای ناچیز انسانی🦦
خلاصه اینکه رفقا از تجربه های من ث از توانمندی های جدیدتان استفاده کنید و‌درصد خطا را به حداقل برسانید تا گرسنه نمانید
دوستدار شما نباتی 🤍🍭👶🏻

شیردهی غذای کمکی شیرخشک رفلاکس فرزندپروری پوشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۱

رفقا ؛ هم‌اکنون که برایتان‌مینویسم milk time مان است🍼🦦
امروز روز عروسی است، تا این ساعت چیز مشکوکی ندیدیم ، و البته که این‌خودش مشکوک است !
فقط از صبح یک گل سر را بر کله ی ما تست کردند و رفتند !
نمیدانیم ننه همه چیز را تحت کنترل دارد ، یا ما ، و این قضیه را ترسناک میکند...
چند پروژه در‌کمال ناباوری با شکست رو به رو شده
پروژه ۱ : صبح‌ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم تا روتین همه را خراب کنیم،اما گویا روتین خودمان بهم ریخت، چون بعد از آن شیر‌خوردیم‌تا ۱۰ خوابیدیم، و‌فتی بیدار شدیم مادرمان با موهای صاف و‌شلاقی لبخند زنان بالای سرمان بود، در شیرش چیزی ریخته بود ؟🤔

پروژه ۲ : دیروز‌ دیدیم گویا امروز‌ روز‌مهمیست ، تصمیم‌گرفتیم حال ننه را بگیریم و خودمان را به سوختگی زدیم ، امروز از سوختگی پا خبری‌ نبود، همان دیشب تا صبح بدون پوشک مارا خوابانده بودند و مارا به سودوکرم آغشته کردند

پروژه ۳ : مولتی‌ویتامین مان را در دهان نگه داشتیم و با وجود فوت در صورت ، آنرا قورت ندادیم و تف کردیم 🦦 منتظر ماندیم ببینیم چه میشود!
هیچ چیز نشد😒 ننه لبخند زنان گفت ما مولتی ویتامین را تف نمیکنیم نبات قشنگم و رفت اسپری جادویی لکه حذف کنش را اورد و آنرا از روی تخت محو کرد

پروژه ۴ : گفتیم در اولین حرکت دور شونده قیامت میکنیم، اما او امروز دور نمیشود!

باید بفهمم قضیه چیست🙂
ما صبوری میکنیم تا لحظه ی طلایی فرا برسد
اینگونه نمیشود که در روز به این مهمی همه چیز گل و بلبل پیش برود !
اکنون برویم کمی شیر بالا بیاوریم ببینیم میتوانیم روی اعصابش برویم یا نه

منتظر پیامهای بعدیم باشید، شاید نیاز به تیم پشتیبانی داشته باشم👼🏻🍼🍭