۱۱ پاسخ

واقعا داره نگران نباش
از میان تمام مواد غذایی های بی مزه ای ک ب تو خوراندن ، این کدو حلوایی بافتی نرم و طعمی شیرین و دلچسب دارد 🥹😋

اوخ گلبون مماخت
چرا تاپیک هیچکدوم از دوستام برام نمیاره
لعنت بهت گهواره😮‍💨

نباتی امروز هیچی ازننت نگفتیاااا
مث اینک حسابی سرت شلوغه امیدوارم موفق شده باشی ننتو حسابی حرص بدی😃😂😂😃

وای نفس از اول نمیدونم چجوری بلد بود بجوه 🤕یک قاشق حریره میدادم یکساعت میجویید😭اخه مادر این چی داره میجویی،الانم همینه و دقیقا مثل نبات جونی غذا تکراری نمیخورن بانو😅هر دفعه باید یک حرکت جدید بزنم تازه سخت تر اینکه غذا فقط انگشتی و مستقل میخوره 😭😭

من فقط با گول زدن به مهرشاد غذا میدم نون و پستونک و میگیرم جلوش دهنشو باز می‌کنه غذا میدم بهش

فعک نکنممم خوشش بیاد😅

نگران نباش نبات جان
مامانت تمام تلاشش رو میکند که به شما خوراکی مختلف را بدهد تا ببیند به ان حساسیت خدای نکرده نشان ندهید قطعا صلاح شما در این است
آخره این چقدر بد بدن خوبه و خوش مزه😃 بگذار پخته شود البته جانا من زیاد استقبال نکرد و خوشش نیامد 🙂
خدا حفظت کنه نبات خانم

😁🥴😁

واقعا چرا نمیخورن روزی سه ‌عده غذا درست میکنم که شاید اقا از یه کدوم خوشش بیاد بلکه یه قاشق بخوره

😂😂😂😂🤌🤌🤌

ببین دارم از پریودی شرحه شرحه میشم خودمو کشون کشون کشیدم پای گاز تا برا شازده غذا بپزم برا خودم پیتزا سفارش داده بودم انقد وضعم خرابه یه نگاه عاقل اندر سفیح کرد لطف کرد دو قاشق خورد یعنی بزنی در توتونشون هااا😫😫😫

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ سلطان قلب مادر 🦦

رفقا از شدت ذوق‌و هیجان در پوست خود نمیگنجم، امروز روز به شدت متفاوتی بود ، امروز ننه ، یک ننه نبود ، یک مادر بود😌 مادری بهتر از برگ‌ درخت
مادری که قاشق غذا را در دهان ما نگذاشت
سوپ تکراری به ما نداد
دور دهانمان را پاک نکرد
ما را با توپ توپک های خوراکی و ظرف ماست ول کرد به امان خدا🦦
این دیگر مادر نیست، این شخص فرشته است
ما ابتدا با کمی احتیاط و متانت وارد عمل شدیم و هر لحظه تصور میکردیم شرایط تغییر خواهد کرد و مادر جان همچون ننه ای با پیشبند و قاشق وارد صحنه خواهد شد!
اما اینگونه نشد، ما تا اخرین نفس توپک ها را کف بشقاب شتک‌کردیم ماست را بر سر و فرق خود ریختیم و البته کمی هم خوردیم بعد قاشق را وارونه گرفتیم و لباسمان را به گند کشیدیم و او‌ در کناری همچون فرشته ای مهربان به ما نگاه میکرد
در پایان هم به عنوان جایزه مارا حمام برد تا اب بازی کنیم بعدش هم برایمان لباسشویی روشن کرد تا با چرخیدن ان کیف کنیم و بخوابیم
ما ننه را هم‌دوست داریم اما علاقه ی ما به این زنه همچون فرشته در روز های پنجشنبه جور دیگریست 😍
کاش هر روزمان‌پنجشنبه بود🦦
کاش میدانستیم چه چیز باعث تحول ننه شده🥲
نینی ها خدا از این مادرها قسمتتان کند،بهشت زیر پای این مادرهاست🦦

فرزند پروری پوشک غذای کمکی واکسن شیرخشک تب بازی غذای انگشتی دندا
ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ تغییرکاربری
هم اکنون که این متن را برایتان مینویسم باید بگویم من دو روز پیش به طور رسمی از گروه دندان داران به گروه نشیننده گان و از گروه خزندگان به گروه جهندگان تغییر کاربری داده ام🦦دقیقا زمانی که سه روز مانده بود به هفت ماهگیمان تصمیم گرفتیم تغییراتی در زندگی ایجاد کنیم
پس تلاش کردیم برای نشستن روی ما تحت خود،، تعادل خود را حفظ کرده و تمرکز کردیم، آنقدر که ننه ببیند، ننه که دید با صدای جیغ آلود حاکی از خشنودیش ما خود را شل کردیم و بر زمین شَتَك شديم
ما يك بخشي از تنظيماتمان در خصوص چها دست و پا راه رفتن گویا خراب است،زیرا تمام اصول چهار دست و پا رفتن را پا حفظ پوزیشن رعایت میکنیم اما تا میخواهیم حرکت کنیم مثل خرگوش میجهیم 🐰 و مجدد شَتَک میشویم کف زمین🦦
شاید ما جز گروهی جدید و خارقالعاده ایی باشیم با نام گروه شَتَكيان 🦦
شايد اصلا قرار است ما سر دسته ي اين گروه جدید باشیم!
رفقا برای پیوستن به گروه من کافیست اعلام حضور کنید...
دوستدار شما نباتی سردسته 👶🏻🍭🤍

* شَتَك = پخش بر زمین شدن

پوشک ، غذای کمکی ، شیرخشک ، رفلاکس ، واکسن ، سینه خیز و این جور چیزای فرزند پروری 🦦
مامان قندي مامان قندي ۱ سالگی
آیا روش BLW خطر خفگی را بالا می‌برد؟

طبق گفته آکادمی اطفال آمریکا(AAP) غذای کمکی به روش مستقل، خطر خفگی را افزایش نمی‌دهد. به زور غذا در دهان کودک کردن است که خطر خفگی را در کودک افزایش می‌دهد. پس چه روش سنتی و چه روش جدید را برای شیرخوار خود انتخاب می‌کنید، یادتان باشد که زمان خوردن غذا را به انتخاب کودکتان بذارید و اگر کودک سر خود را پس می‌زند و به عقب می‌کشد و یا غذا را تف یا له می‌کند می‌تواند نشان از این باشد که کودکتان سیر است. پس آرامش خود را حفظ کرده و غذا را از جلوی کودک برداشته و مجددا در وعده غذایی بعدی غذا را برایش سرو کنید.

غذای کمکی را به روش مستقل (BLW) شروع کنم یا سنتی؟

سوالی که خیلی از شما مامان‌های عزیز در ابتدای مسیر شروع غذای کمکی شیرخوارتان دارید این هست که از کدام روش برای شروع تغذیه تکمیلی می‌توانم استفاده کنم، سنتی(تغذیه با قاشق) یا تغذیه مستقل(BLW)؟

جوابی که من به عنوان یک متخصص کودکان و نوزادان به شما می‌دهم این هست: فرقی نمی‌کند که روش سنتی را برای شیرخوارتان انتخاب می‌کنید یا روش مستقل. مهم این است که هم شما به عنوان یک والد و هم کودکتان به عنوان کسی که می‌خواهد یک تجربه جدید داشته باشد، روشی را برگزینید که هر دو در آرامش باشید و با آمادگی کامل شروع کنید.

نام دیگر روش سنتی، تغذیه با قاشق است. درست کردن پوره‌های غذایی و با قاشق در دهان شیرخوار قرار دادن را روش سنتی می نامیم.
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۲
رفقا
آمدم برایتان بگویم از آنچه که گذشت و اعتراف کنم که گویا دیروز همه چیز تحت کنترل ننه بود😔من از همین تریبون از تمام نینی های خرابکار شرم خود را اعلام‌میکنم که نتوانستم دیشب را زهر مار یک ننه کنم ، و ننه ها یک لکتیاز از ما جلو افتادند بخاطر کم کاری های من🥲 اما قول میدم جبران کنم
یکی دو تا از دوستان پیشنهاداتی دادند مثله ؛ کثیف کردن پوشک بعد از اینکه لباسمان را پوشیدیم، باید بگویم رو دست خوردم، من این کپن خود را زودتر سوزانده بودم،دقیقا زمانی که میخواستیم به نقاشی خانه ی ننه ها برویم!💄
آنجا یک جای عجیبی بود که گروهی از ننه ها میرفتند تا گروهی دیگر صورتهایشان را رنگ آمیزی کنند🎨
برخی را بعد از نقاشی دیگر نمیشد شناخت مگر‌از روی صدایشان
ما پای کار بودیم از ابتدا تا انتها،خوشبختانه ننه قابل شناسایی بود، وگرنه همانجا پروژه ی جدیدی را رونمایی میکردیم، با نام پروژه ی ترس از چهره ی جدید🦦
خلاصه که ما فکر‌کردیم لباس پوشیدیم که به عروسی برویم پس حسابی تا جان در بدن داشتیم خرابکاری کردیم ولی زهی خیال باطل که آنجا عروسی نبود، و ننه طبق معمول به درستی مدیریت کرد و این کپن ما سوخته بود
ننه نقاشی شد
ما بازگشتیم به خانه
چقدر این‌عروسی مرحله دارد، برای خراب کردن آن نیاز به پروژه های بزرگتری هست،این پروژه های دم دسنی به راحتی‌مدیریت میشدند
ادامه دارد ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ کتاب جادویی
قبلا برایتان در مورد فعالیت های مشکوک ننه مان گفته بودم؟
او شبها که مارا میخواباند این ماسماسک نور افشانش را در دست میگیرد و تا دقایقی با آن مشغول میشود
پدرمان که منتظر شب نمیماند ، او هر زمان که صلاح بداند با گوشی اش مشغول میشود، رفتار لیموگانه ندارد ، این رفتارهای قایم موشک بازی مختص مادر‌است
دیشب شنیدم که ننه میگفت نبات نسبت به گوشی تمایل نشان میدهد و من اصلا نمیخواهم به گوشی وابستگی نشان دهد در آینده🫤
پدرم گفت اگر وابستگی او را به گوشی نمیخواهی، باید‌وابستگی خود را کم کنی
او هر چه از ما ببیند یاد خواهد گرفت🫂

از امروز صبح خبری از گوشی در دستان مادر نبود🤔
او از صبح یک کتاب در دستش گرفته🤓
انگاری که کتاب جالبی به نظر‌می آید،چون ما در حین بازی کردن او را میپاییدیم و حواسمان بود که ننه چشم از کتاب بر نمیدارد،
محتوای متفاوتی هم باید داشته باشد،چون کتاب نور افشانی است حتی گاهی کتاب با مادر سخن میگوید، شاید این یک کتاب سخنگوست
بهر حال ...

ما از اول‌ هم‌میدانستیم که در خوانواده فرهنگی هنری چشم به جهان گشودیم
ما از امروز تمایلاتمان تغییر کرد📚
#نه به ماسماسک نور افشان #آری به کتاب سخنگو🦦
راستی هر موقع ننه کتاب را دست میگیرد، گوشی اش غیب میشود
این کتاب ننه واقعا کتاب عجیبی است🧐
باید بدانیم در خصوص چه آنقدر عمیق وارد مطالعه شده
اگر‌اطلاعات جدیدی پیدا کردم، با شما در‌میان خواهم گذاشت
دوستدار شما نباتی 🍭🤍👼🏻

پوشک غذای کمکی واکسن تب نوزاد و‌این حرفا...🥸
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ بفرمایید شام 🥘
ما از همین تریبون در سن پنج ماهو بیست و یک روزگیمان اعلام میکنیم سوپ غذا نیست 🦦
جای بحث هم ندارد...
اولین سوپ رسمی زندگیمان را خوردیم و کیف کردیم ، بوی دل انگیزی داشت ، حواسمان بود که ننه هم چند قاشق از آنرا خورد ، اما ما با این سن کممان میدانیم سوپ یک پیش غذاست 🦦 پس چرا مادرمان جوری به ما نگاه میکرد انگار یک گوسفند کامل را برای ما به سیخ کشیده و به ما خورانده ؟!
یکی نیست به این ننه بگوید آخر زن حسابی، اندکی پوره هویج و‌سیب زمینی و برنج که همیشه به خورد ما میدادی ، امروز فقط یک تکه عصاره ی قلم در آن انداختی ، چرا فکر کردی ما دیگر باید دیرتر گرسنه مان شود؟

خلاصه سوپش خیلی خوب بود،دیزاین خوبی هم داشت، از یک تا ده من به خود سوپ عدد ده را میدم 🔟👼🏻
اما به نظرم فاصله ی بین غذای اصلی و‌ پیش غذا زیاد شد 5️⃣ امتیاز کم میکنم و‌البته برای دسر‌هم تدارک ندیده بودند موز در ماسماسک میوه خوری‌ریخته بود و‌دست ما دادند ، من موز رو دوست نداشتم و متاسفانه مجبورم امتیاز دسر را هم کسر‌کنم
پس امتیاز کلی من برای امشب شماره ی 1️⃣ هست 🦦
امیدوارم که راضی باشن...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
امروز مادر تشخیص دادند که تغییری در روند صبحانه ی ما ایجاد کنند ، او برایمان فرنی‌موز درست کرد ، و ما با اکراه خوردیم ، قبلا هم این بو به مشاممان خورده بود، اگر اشتباه نکنم در آن ماسماسک میوه خوری برایمان موز ریخته بود و ما گویا بخاطر درد دندانمان انرا با حرص فشار میدادیم و تصور مادرمان بر این شده بود که موز دوست داریم 🦦 اما حقیقت چیز دیگری بود، ما در آن روزها هر کار میکردیم تا لثه هایمان آرام تر شود ، حالا چگونه به این مادر خوش خیالمان بفهمانیم که طعم موز را دوست نداریم ، تا بیخیال این معامله شود🍌🧐🫠
یادم‌می اید یک روز یک قطره استامینوفن به خورد ما دادند که بوی موز میداد ، و ما هر چه از بدو تولد خورده بودیم را بعد از خوردن ان قطره بالا اوردیم، شاید بخاطر این باشد که این طعم را دوست نداریم 🦦

در هر حال امروز صبحانه فرنی موز بود، بخشی را به زور ادا اطفارهای مادرمان و موسیقی مورد علاقمان خوردیم، بخشی را لگد زدیم در ان و ریختیم ، متاسفانه دیر یادمان افتاد که پا داریم و‌ میتوانیم لگد در ظرفمان بزنیم،زمانی بود که‌نصف غذا را در حلقوم‌ما ریخته بودند،به خدا سوگند اگر بخاطر طعم شیر مادرمان که‌در فرنی حس‌میکنیم نبود، هرگز لب به این غذای مزخرف نمیزدیم

کاش زودتر به بخش خوردن ابگوشت با پیاز و قرمه سبزی با سالاد شیرازی و سیب زمینی سرخ‌شده با سس کچاپ برسیم
دوستدار شما نباتی👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این‌داستان ؛ هفت ماهگی
و امروز لطیف خان عروسک هفت ماهگیمان بالای سرمان حاضر شد با عدد هفت!
لطیف خان گویی از عصر ژوراسیک آمده بود اما نه صدای ضمختی داشت نه گامهای بلند و پر صدایی بر میداشت نه قیافه ی وحشتناکی داشت !
اجداد این بزرگوار را گویی دایناسور مینامیدند ولی به نظر ما نام دایناسور کمی برای این عروسک سبز پاستلی لبخند بر لب با آن شلوار کوردی و صدای نازکش که کمی شبیه صدای پنبه و ننه است سنگین بود پس او‌ را لطیف خان نامیدیم ، عدد هفت را از او‌گرفتیم و ما از همان لحظه رسما هفت ماهه شدیم!

در این هفت ماه سرد و‌ گرم بسیار کشیدیم،نیمیش را در میانسالی برایتان شرح‌داده ام ، اما الباقی قصه...
از یک‌ماه پیش تا کنون وزنمان به ۸ کیلو رسید و قدمان ۷۳ شد وما با این قد و‌هیکل خزیدیم نشستیم جهیدیم گاز گرفتیم و با یک ویروس تب آسا مبارزه کردیم و شکستش دادیم ، فهمیدیم به سوپ جوجه با تمساح علاقه داریم ، رنگ مورد علاقه مان قرمز است و تمایلاتمان از جغجغه به سمت گوشی ننه کاملا تغییر کرده!
به نظرمان نشستن کار سختی است و چهار دست و‌پا رفتن از ان سخت تر ولی نمیدانیم چرا هر‌زمان از شبانه روز‌که از خواب بیدار میشویم خود را موظف‌میدانیم با عجله که چهار دست و‌پا شویم و ناکام بمانیم‌و جیغ بکشیم!

ما از اینکه بزرگ‌تر‌میشویم و کارهای بیشتری یاد میگیریم خوشحالیم اما ننه هر شب عکسها و فیلم های نوزادیمان را میبیند و‌گریه میکند و میگوید آخر‌ چرا انقدر زود بزرگ‌شدی !

ننه دوست دارد ما همیشه همینقدری بمانیم،علتش هر چه هست باید بگوییم زهی خیال باطل ننه جان چشم بر هم زدی هفت ماه گذشت🦦


فرزندپروری پوشک واکسن رفلاکس غذای کمکی دندان 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این‌داستان ؛ ویروس جدید

بعد از چند روز غیاب آمدم که از وجود ویروسی برایتان بگویم که در میان نینی ها شایع شده و ما نمیدانیم چگونه و از کدام دوپایی گرفتیم این ویروس عجیب را

ننه مان که را از زمانی که فهمید ما ویروسی شده ایم علم را زیر سوال برده و میگوید هر چه هست زیر سر این واکسن های لعنتی است و از روز اول این دماسنج تفنگی را به سمت پیشانی ما آنقدر شلیک میکند تا رنگ اخطار نارنجی یا قرمز را ببیند و فحش های جدیدش را نثار سازندگان واکسن کند!

دیشب هر چه دماسنج را به ما شلیک میکرد دماسنج قرمز نمیشد انقدر زد،انقدر زد،تا رنگ قرمز را دید و فحش دادن را شروع کرد🤦🏼‍♀️

پدرمان میگفت تو خودت فحش دادنت می آید وگرنه دمای بدن بچه طبیعی است،انقدر این دماسنج را زدی تا عدد ۳۸ را ببینی
خب زن اگر‌فحش میخواهی بدهی به من بده،چکار به سازنده واکسن داری!
خلاصه که ننه سه چهار روز است اعصابش داغان‌است بخاطر ما
این ویروس تنها کاری که میکند این است که تب را بالا میبرد و هیچ علائم دیگری ندارد

ما که داریم زندگیمان را میکنیم،تازه خوش هم میگذرد،ننه ایی مهربان تر داریم،که به ما شیرهای بدون‌تقاضا عرضه میکند و هندوانه میدهد تا کم آبی نگیریم
اگر این قطره استامینوفن لعنتی نبود به ما بیشتر خوش میگذشت
اما ننه انگار چند شب است نخوابیده و کمی دیوانه شده، آخر شب ها با تشت آب میآید تا با ما آب بازی‌کند،انگار روز را از او گرفته اند برای بازی کردن ، زن گنده!
چه بگوییم،ننه است و‌احترامش واجب،با او اب بازی میکنیم‌وقت و نیمه وقت
بلکی حالش خوب شود!

نینی جان ها،مراقب خودتان و این هوای بهاری باشید،ننه ها در این هواها دیوانه میشوند!

پوشک،غذای کمکی،تب،رفلاکس
!
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ لیمو
تازه داشتیم با میوه هایی مثل سیب و‌موز و‌ترکیبات سمی که مادرمان از آنها برایمان حاصل میکرد کنار می آمدیم که ناگهان با پدیده ایی به اسم لیمو شیرین آشنا شدیم🤦🏼‍♀️
این میوه از آن میوه های مرموز است،بگذارید بگویم چرا...
امروز ننه مان پوست لیمو را کند و به تکه هایی رسید که روی آن پوست نازکی‌داشت،آنها را هم کند و لیمو را در میوه خوریمان گذاشت و به دست ما داد، با یک فشار چنان آب لیمو شیرین از سوراخهای میوه خوری در دهان ما ریخت که کیف کردیم،چقدر شیرین بود،چقدر تشنگیمان برطرف شد
داشت به میوه ی دوست داشتنی‌ما تبدیل میشد که ناگهان دهانمان مزه ی قطره ی استامینوفن زهرماری را گرفت
هر چه لب و‌لوچه را کج کردیم ننه نمیفهمید ما چه میگوییم
طعمش گریه ناک‌نبود،وگرنه‌گریه میکردیم
انقدر لب و‌لوچه کج کردیم و از ادامه ی خوردن امتناع کردیم که بیخیال ما و لیمو دادن به ما شدند
دهانمان بعد از آن شیرینی دلپذیر چرا تلخ شد😖میوه ی دو‌رو ! نه به آن شیرینی دلچسب نه به این تلخی !

خدا پدر مادر آنکس که قطره آد را اختراع کرد بیامرزد
وقت قطره مان رسیده بود ما امروز برخلاف سایر روزها که سر قطره خوردن بازی در میاوردیم با میل و اشتیاق فراوان آنرا خوردیم
ننه تعجب‌کرده بود که دلیل این حجم از اشتیاق چیست!
دلیلش هر چه بود ما فهمیدیم باید قدر موز را بدانیم ، درست است که بعد از خوردنش یک روز باید چشم به راه باشیم تا شکممان فعال شود به زور‌ کره و روغن زیتون ولی لاقل انقدر مانند لیمو شیرین دو رو نیست!

نتیجه گیری؛ در زندگی مانند لیمو شیرین نباشیم🦦
دوستدار شما نباتی 👼🏻🤍🍭