این‌داستان ؛ هفت ماهگی
و امروز لطیف خان عروسک هفت ماهگیمان بالای سرمان حاضر شد با عدد هفت!
لطیف خان گویی از عصر ژوراسیک آمده بود اما نه صدای ضمختی داشت نه گامهای بلند و پر صدایی بر میداشت نه قیافه ی وحشتناکی داشت !
اجداد این بزرگوار را گویی دایناسور مینامیدند ولی به نظر ما نام دایناسور کمی برای این عروسک سبز پاستلی لبخند بر لب با آن شلوار کوردی و صدای نازکش که کمی شبیه صدای پنبه و ننه است سنگین بود پس او‌ را لطیف خان نامیدیم ، عدد هفت را از او‌گرفتیم و ما از همان لحظه رسما هفت ماهه شدیم!

در این هفت ماه سرد و‌ گرم بسیار کشیدیم،نیمیش را در میانسالی برایتان شرح‌داده ام ، اما الباقی قصه...
از یک‌ماه پیش تا کنون وزنمان به ۸ کیلو رسید و قدمان ۷۳ شد وما با این قد و‌هیکل خزیدیم نشستیم جهیدیم گاز گرفتیم و با یک ویروس تب آسا مبارزه کردیم و شکستش دادیم ، فهمیدیم به سوپ جوجه با تمساح علاقه داریم ، رنگ مورد علاقه مان قرمز است و تمایلاتمان از جغجغه به سمت گوشی ننه کاملا تغییر کرده!
به نظرمان نشستن کار سختی است و چهار دست و‌پا رفتن از ان سخت تر ولی نمیدانیم چرا هر‌زمان از شبانه روز‌که از خواب بیدار میشویم خود را موظف‌میدانیم با عجله که چهار دست و‌پا شویم و ناکام بمانیم‌و جیغ بکشیم!

ما از اینکه بزرگ‌تر‌میشویم و کارهای بیشتری یاد میگیریم خوشحالیم اما ننه هر شب عکسها و فیلم های نوزادیمان را میبیند و‌گریه میکند و میگوید آخر‌ چرا انقدر زود بزرگ‌شدی !

ننه دوست دارد ما همیشه همینقدری بمانیم،علتش هر چه هست باید بگوییم زهی خیال باطل ننه جان چشم بر هم زدی هفت ماه گذشت🦦


فرزندپروری پوشک واکسن رفلاکس غذای کمکی دندان 🦦

تصویر
۲۳ پاسخ

گویی ابهت دایناسور ها از بین رفته
دیگر ن حرمتی دارن ن کسی از آنها حساب میبرن
گوگولی مگولی حساب میایند🥰🦖

ماشالله گل دختر 😍

هفت ماهگی نبات جوونمم مبارک 😍😍😍
آقا من جقد غصه خوردم ک دیگه داستان نمینویسیییی الان اومدم پیدات کردم دیدم تاپیکات واسم نمیاد 😭😭

۷ماهگیت مبارک جوجه😍
من از۵ماهگیت دارمت باورم نمیشه ۲ماه گذشته

مبارک گل دختر ناز باشه هفت ماهگی💕💕

هفت ماهگی مبارک نبات جان💗روز به روز خانوم تر میشی🦕

اخ خدااا
هفت ماهگیت مبارک نبات خانوم🩷☺️

هفت ماهگیت مبارک نبات جانم

هفت ماهگیت مبارک نبات شیرین🌼همیشه سالم و سلامت کنار ننه جونت باشی 🌸

ای جانم هفت ماهگیت مبارک جیگر در کنار لطیف خان هزاران هزار ماهگرد ببینی و بیای پز بدی برامون گرم و سرد روزگارو خیلی چشیدم😚

نباتِ قشنگم؛امیدوارم الباقی مراحل زندگیت را به همین زیبایی طی کنی و ما شاهد موفقیت ها و لبخند های قشنگت باشیم🩷🦋✨.

مبارک باشه عزیزم ،تنت همیشه سلامت باشه ❤️🌹😘

قوق العاده بود عزیزم
مبارکگش باشه♥️

هفت ماهگیت مبارک نبات قشنگ

۷ ماهگیت مبارک نقل و نبات قربونت برم اینقدر شیرینی اخه😍♥️

درخاستمو قبول کن مامان نبات کوچولو

هفت ماهگیت مبارک نباتی قشنگم ❤️😍

حقا که مثل اسمت شیرینی
مبارک باشه نبات جان امیدوارم باقی مراحل رشدتو با سلامتی و خوشحالی طی کنی 🥹🩵

ای جانم چه متن پر ذوق قشنگی😍 مبارکه هفت ماهگیت رفیق لطیف خان❤️

هفت ماهگی مبااارک نباتی جون 😍😍😍

مبارکه خانوم نویسنده هفت ماهه🥹🤍

مباركه دخترك بامزه فسقلي
دوس دارم فشارت بدم☺️😍🫂

چه قشنگ هفت ماهگیت مبارک جوجه😍
اینارو براش تو دفتر خاطرات بنویس بزرگ شد بخونه

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ سو‌استفاده
رفقا دایان را به یاد دارید؟
همان رفیقمان که دل ننه را برده بود!
امروز ننه ی ما با ننه ی او باهم‌قرار گذاشته بودند که مثلا مارا به پارک ببرند
مارا به پارک هم بردند اما باز همان داستان همیشگی به نام ما به کام‌ آنها🦦
ننه که با پدر جان ما بیرون میخواهد برود هیچ کار نمیکند چون کمرش درد میگیرد یا بخاطر اینکه مارا دارد و به هیچ‌کار نمیرسد
اما کاش امروز‌ بودید و میدیدید که در پارک زیپ کیف جادویش را که باز کرد، از درون‌ آن یخ نی سیروپ لیوان شیشه ایی در اورد و‌همانجا شربت درست کردند تا مبادا گلویشان گرم باشد🦦
بعد هم بساط میوه را به راه انداختند
و مدام با رفیقش در حال فیلم گرفتن بودند
ما فهمیدیم که این دو به بهانه ی چالش گرفتن از ما و وسایل ما مارا به پارک اوردند!
من و دوستم‌دایان خان، دیدیم دارد حسابی به آن دو‌خوش میگذرد، فعالیت های ضد ننه ایی خود را آغاز کردیم و شروع کردیم به لج کردن،نه به کالسکه گفتیم و قر زدن را شرو‌کردیم
تا درسی باشد برای سایر ننه ها🦦
دوستدار همیشگی‌شما نباتی🍭👼🏻🤍

فرزندپروری غذای کمکی پوشک تب واکسن فرنی شیر خشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تغییرکاربری
هم اکنون که این متن را برایتان مینویسم باید بگویم من دو روز پیش به طور رسمی از گروه دندان داران به گروه نشیننده گان و از گروه خزندگان به گروه جهندگان تغییر کاربری داده ام🦦دقیقا زمانی که سه روز مانده بود به هفت ماهگیمان تصمیم گرفتیم تغییراتی در زندگی ایجاد کنیم
پس تلاش کردیم برای نشستن روی ما تحت خود،، تعادل خود را حفظ کرده و تمرکز کردیم، آنقدر که ننه ببیند، ننه که دید با صدای جیغ آلود حاکی از خشنودیش ما خود را شل کردیم و بر زمین شَتَك شديم
ما يك بخشي از تنظيماتمان در خصوص چها دست و پا راه رفتن گویا خراب است،زیرا تمام اصول چهار دست و پا رفتن را پا حفظ پوزیشن رعایت میکنیم اما تا میخواهیم حرکت کنیم مثل خرگوش میجهیم 🐰 و مجدد شَتَک میشویم کف زمین🦦
شاید ما جز گروهی جدید و خارقالعاده ایی باشیم با نام گروه شَتَكيان 🦦
شايد اصلا قرار است ما سر دسته ي اين گروه جدید باشیم!
رفقا برای پیوستن به گروه من کافیست اعلام حضور کنید...
دوستدار شما نباتی سردسته 👶🏻🍭🤍

* شَتَك = پخش بر زمین شدن

پوشک ، غذای کمکی ، شیرخشک ، رفلاکس ، واکسن ، سینه خیز و این جور چیزای فرزند پروری 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ ویروس جدید

بعد از چند روز غیاب آمدم که از وجود ویروسی برایتان بگویم که در میان نینی ها شایع شده و ما نمیدانیم چگونه و از کدام دوپایی گرفتیم این ویروس عجیب را

ننه مان که را از زمانی که فهمید ما ویروسی شده ایم علم را زیر سوال برده و میگوید هر چه هست زیر سر این واکسن های لعنتی است و از روز اول این دماسنج تفنگی را به سمت پیشانی ما آنقدر شلیک میکند تا رنگ اخطار نارنجی یا قرمز را ببیند و فحش های جدیدش را نثار سازندگان واکسن کند!

دیشب هر چه دماسنج را به ما شلیک میکرد دماسنج قرمز نمیشد انقدر زد،انقدر زد،تا رنگ قرمز را دید و فحش دادن را شروع کرد🤦🏼‍♀️

پدرمان میگفت تو خودت فحش دادنت می آید وگرنه دمای بدن بچه طبیعی است،انقدر این دماسنج را زدی تا عدد ۳۸ را ببینی
خب زن اگر‌فحش میخواهی بدهی به من بده،چکار به سازنده واکسن داری!
خلاصه که ننه سه چهار روز است اعصابش داغان‌است بخاطر ما
این ویروس تنها کاری که میکند این است که تب را بالا میبرد و هیچ علائم دیگری ندارد

ما که داریم زندگیمان را میکنیم،تازه خوش هم میگذرد،ننه ایی مهربان تر داریم،که به ما شیرهای بدون‌تقاضا عرضه میکند و هندوانه میدهد تا کم آبی نگیریم
اگر این قطره استامینوفن لعنتی نبود به ما بیشتر خوش میگذشت
اما ننه انگار چند شب است نخوابیده و کمی دیوانه شده، آخر شب ها با تشت آب میآید تا با ما آب بازی‌کند،انگار روز را از او گرفته اند برای بازی کردن ، زن گنده!
چه بگوییم،ننه است و‌احترامش واجب،با او اب بازی میکنیم‌وقت و نیمه وقت
بلکی حالش خوب شود!

نینی جان ها،مراقب خودتان و این هوای بهاری باشید،ننه ها در این هواها دیوانه میشوند!

پوشک،غذای کمکی،تب،رفلاکس
!
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ بچه زامبی
رفقا ما معنی اکثر واژگان را نمیدانیم ولی ننه مان‌از وقتی ما چهار دست و‌پا در خانه به دنبال او راه میافتیم ما را بچه زامبی خطاب میکند و به پدرمان توضیح‌میدهد که دلیل نامگذاری او‌کاملا منطقی است
چون ما با نگاه به سمت جلو و حرکات اسلو اما سرعتی حرکت میکنیم به سمت هر‌جایی که ننه حضور دارد و گاهی به او چسبیده و او‌را نیشگون میگیریم شیره ی وجود او را میمکیم و از نظر او این‌کارها شبه زامبی گونه است!
پدرمان هم دیشب گویا این صحنه را دیده بود و تایید میکرد
میگفت دقیقا عین زامبی کوچولوست🦦
خلاصه که رفقا فکر‌میکنم در سن ما زامبی کوچولو بودن طبیعی باشد،ما دوست داریم به ننه چسبیده باشبم از صبح تا شب، لحظه ایی احازه ندارد برای امور روزمره از ما جدا شود وگرنه ما با گریه به دنبال او‌راه میافتیم
دلیلش را نمیدانیم‌چیست اما علی رقم‌میل باطنی با ننه احساس ارامش بیشتری‌ داریم!
این‌دوران را گویا دوران اضطراب جدایی می نامند،
دوست داریم‌سریع تر این دوران تمام شود، چون بیش از اینکه از کلافه کردن ننه لذت ببریم خودمان در حال اذیت شدنیم🦦سلامت روانمان تنها چیزیست که به عنوان یک بچه زامبی به آن می اندیشیم
خب رفقا، شما چه خبر؟ شما هم بچه زامبی طور به ننه هایتان چسبیده ایید و آنان را نیشگون ریز میگیرید؟
خیلی لذت دارد وقتی زیر بازوهای ننه ، کشاله ی ران، بخش گردن ، و حول محور حاله ی میمیش ننه را کبود میبینیم👹
همه ی ننه ها از آن ما بچه زامبی ها هستند،بهشان رحم نکنید، سیاه و‌کبودشان کنید رفقا
دوستدار شما زامبی کوچولو نباتی 🍭👼🏻👹

جمله سازی ؛پوشک غذای کمکی فرنی شیرخشک چقد گرون شدن!درمان یبوست اسهال استفراغ و تب چقدر هزینه بر شده🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ سلطان قلب مادر 🦦

رفقا از شدت ذوق‌و هیجان در پوست خود نمیگنجم، امروز روز به شدت متفاوتی بود ، امروز ننه ، یک ننه نبود ، یک مادر بود😌 مادری بهتر از برگ‌ درخت
مادری که قاشق غذا را در دهان ما نگذاشت
سوپ تکراری به ما نداد
دور دهانمان را پاک نکرد
ما را با توپ توپک های خوراکی و ظرف ماست ول کرد به امان خدا🦦
این دیگر مادر نیست، این شخص فرشته است
ما ابتدا با کمی احتیاط و متانت وارد عمل شدیم و هر لحظه تصور میکردیم شرایط تغییر خواهد کرد و مادر جان همچون ننه ای با پیشبند و قاشق وارد صحنه خواهد شد!
اما اینگونه نشد، ما تا اخرین نفس توپک ها را کف بشقاب شتک‌کردیم ماست را بر سر و فرق خود ریختیم و البته کمی هم خوردیم بعد قاشق را وارونه گرفتیم و لباسمان را به گند کشیدیم و او‌ در کناری همچون فرشته ای مهربان به ما نگاه میکرد
در پایان هم به عنوان جایزه مارا حمام برد تا اب بازی کنیم بعدش هم برایمان لباسشویی روشن کرد تا با چرخیدن ان کیف کنیم و بخوابیم
ما ننه را هم‌دوست داریم اما علاقه ی ما به این زنه همچون فرشته در روز های پنجشنبه جور دیگریست 😍
کاش هر روزمان‌پنجشنبه بود🦦
کاش میدانستیم چه چیز باعث تحول ننه شده🥲
نینی ها خدا از این مادرها قسمتتان کند،بهشت زیر پای این مادرهاست🦦

فرزند پروری پوشک غذای کمکی واکسن شیرخشک تب بازی غذای انگشتی دندا
ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ کتاب جادویی
قبلا برایتان در مورد فعالیت های مشکوک ننه مان گفته بودم؟
او شبها که مارا میخواباند این ماسماسک نور افشانش را در دست میگیرد و تا دقایقی با آن مشغول میشود
پدرمان که منتظر شب نمیماند ، او هر زمان که صلاح بداند با گوشی اش مشغول میشود، رفتار لیموگانه ندارد ، این رفتارهای قایم موشک بازی مختص مادر‌است
دیشب شنیدم که ننه میگفت نبات نسبت به گوشی تمایل نشان میدهد و من اصلا نمیخواهم به گوشی وابستگی نشان دهد در آینده🫤
پدرم گفت اگر وابستگی او را به گوشی نمیخواهی، باید‌وابستگی خود را کم کنی
او هر چه از ما ببیند یاد خواهد گرفت🫂

از امروز صبح خبری از گوشی در دستان مادر نبود🤔
او از صبح یک کتاب در دستش گرفته🤓
انگاری که کتاب جالبی به نظر‌می آید،چون ما در حین بازی کردن او را میپاییدیم و حواسمان بود که ننه چشم از کتاب بر نمیدارد،
محتوای متفاوتی هم باید داشته باشد،چون کتاب نور افشانی است حتی گاهی کتاب با مادر سخن میگوید، شاید این یک کتاب سخنگوست
بهر حال ...

ما از اول‌ هم‌میدانستیم که در خوانواده فرهنگی هنری چشم به جهان گشودیم
ما از امروز تمایلاتمان تغییر کرد📚
#نه به ماسماسک نور افشان #آری به کتاب سخنگو🦦
راستی هر موقع ننه کتاب را دست میگیرد، گوشی اش غیب میشود
این کتاب ننه واقعا کتاب عجیبی است🧐
باید بدانیم در خصوص چه آنقدر عمیق وارد مطالعه شده
اگر‌اطلاعات جدیدی پیدا کردم، با شما در‌میان خواهم گذاشت
دوستدار شما نباتی 🍭🤍👼🏻

پوشک غذای کمکی واکسن تب نوزاد و‌این حرفا...🥸
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
سلسله‌داستانهای عروسی قسمت آخر
این عروسی را هم ما دیدیم ، با عروس‌داماد تقلبی شان😏
چیزی که برایمان جالب بود این بود که هر از گاهی صدای اسباب بازیهای غول‌پیکر زیاد میشد🎷🎺🎹🥁 و دقیقا در همان لحظه هیچ کدام از آدم بزرگهای آنجا دور میزهایشان‌نبودند،فقط ما مانده بودیم و چند دستگاه پیرزن موز‌خور که هی موز خوردند و ما تماشا کردیم و‌در‌دل میگفتیم‌ای‌پیرزنهای طفلکی ، مگر نمیدانید موز با شما چکار میکند؟! 😂
از لحظه ی طلایی میخواهم صحبت کنم که یک موسیقی پخش‌شد که گویا موسیقی شمالی بود ، بعد از پخش این‌موسیقی آدمها نه تنها دیگر‌دور‌ میزهاشان نبودند بلکه آهنا روی‌زمین هم‌نبودند 💃🏻
گویا آنان ارق خاصی به آن‌موزیک داشتند
ناگفته نماند که ما هم احساس کردیم باید حرکاتی‌انجام دهیم مثل آنها
پاهایمان را با شدت بیشتری‌تکان میدادیم
و دستهایمان را مشت کرده و در هوا میچرخاندیم که سایرین به این حرکات ما نی نای نای میگفتند💃🏻
ما قبلا هم‌در خانه با ننه نی نای نای میکردیم اما نه با این آهنگ
با آهنگهای فارسی مورد علاقه ی ننه🦦
ننه باید ما را بیشتر با آهنگهای شمالی آشنا کند، درست است که او خودش شمالی نیست، اما ما دیدیم وقتی آن آهنگ‌شمالی را زدند،‌ننه هم روی زمین نبود 💃🏻😂
در پایان
اگه مه یار نباشی خِل بومه،مِن ارازل بومه،گنگستر شهر بابل بومه...👼🏻🤍🍭

شیر خشک ،غذای کمکی ، پوشک ، رفلاکس ، تب
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۲
رفقا
آمدم برایتان بگویم از آنچه که گذشت و اعتراف کنم که گویا دیروز همه چیز تحت کنترل ننه بود😔من از همین تریبون از تمام نینی های خرابکار شرم خود را اعلام‌میکنم که نتوانستم دیشب را زهر مار یک ننه کنم ، و ننه ها یک لکتیاز از ما جلو افتادند بخاطر کم کاری های من🥲 اما قول میدم جبران کنم
یکی دو تا از دوستان پیشنهاداتی دادند مثله ؛ کثیف کردن پوشک بعد از اینکه لباسمان را پوشیدیم، باید بگویم رو دست خوردم، من این کپن خود را زودتر سوزانده بودم،دقیقا زمانی که میخواستیم به نقاشی خانه ی ننه ها برویم!💄
آنجا یک جای عجیبی بود که گروهی از ننه ها میرفتند تا گروهی دیگر صورتهایشان را رنگ آمیزی کنند🎨
برخی را بعد از نقاشی دیگر نمیشد شناخت مگر‌از روی صدایشان
ما پای کار بودیم از ابتدا تا انتها،خوشبختانه ننه قابل شناسایی بود، وگرنه همانجا پروژه ی جدیدی را رونمایی میکردیم، با نام پروژه ی ترس از چهره ی جدید🦦
خلاصه که ما فکر‌کردیم لباس پوشیدیم که به عروسی برویم پس حسابی تا جان در بدن داشتیم خرابکاری کردیم ولی زهی خیال باطل که آنجا عروسی نبود، و ننه طبق معمول به درستی مدیریت کرد و این کپن ما سوخته بود
ننه نقاشی شد
ما بازگشتیم به خانه
چقدر این‌عروسی مرحله دارد، برای خراب کردن آن نیاز به پروژه های بزرگتری هست،این پروژه های دم دسنی به راحتی‌مدیریت میشدند
ادامه دارد ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
امروز صبح ما در جایی متفاوت از خواب بیدار شدیم
نور از پنجره از پشت پرده میتابید و اتاق را روشن کرده بود
نگاهی به چپ و راست خود کردم ، همین که ننه را ندیدم حس توطئه بر ما دست داد
اما چیزهایی اطرافمان بود که جای تامل داشت و میشد بعد از بررسی اینان گریه کردن را شروع کرد
ما در میان ابرها بیدار شده بودیم،یک ابر که از شدت شادی چشمانش بسته شده بود به ما لبخند میزد
آنسوتر ما یه قوی تاج بر سر بود که نمیدانیم چرا بالای تخت بود،شاید فکر‌میکرد خروس است!
ننه گویا در انتخاب کوسن ها ضعیف عمل کرده بود، چون ما در طرف دیگرمان هلال ماه و ستاره اویزان به سرش را میدیدیم در حالی که روز بود
باز از او نا امید شدیم،چگونه میشود ما که اینهمه اهل شعر و هنر و‌ادب هستیم فرزند این ننه باشیم که قوی خروس سیرت برایش فرستاده اند و‌ این چه‌انتخابی است که ما روزهاهم باید ناظر ماه و ستاره باشیم!
خلاصه در این فکرها بودیم داشتبم دنبال ایرادی میگشتیم روی ابر بگذاریم
که دیدیم کله ی ننه از پایین تخت طلوع کرد خندان و‌شاد
گویا او خود را خورشید میدانست با آن موهای همچون یال شیرش!
جالب این است به ما میخندید و میگفت من فدای موهای همچون تاج خروست بشوم 🐔
خلاصه که در این اتاقی که بیدار شدیم نور صبحگاهی میتابید،خورشید از زیر تخت طلوع میکرد،اما ماهو ستاره هم سرجایشان بودند،قو در دریاچه نبود و بالای تخت احساس قدرت میکرد و ابر هم از شدت لبخند نیشش داشت پاره میشد!
صبح متفاوتی بود...
خدا بقیه اش را به خیر بگذراند

پوشک، شیرخشک، غذای کمکی، رفلاکس ، خواب، بازی و‌این حرفا واسه فرزند پروی 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ بحران میانسالگی

نمیدانم برای چه چند روزیست حال خوشی ندارم ، حس انسانهای افسرده ی سردرگم را دارم ، اما من در شش ماهگی نه میدانم افسردگی‌چیست نه میدانم بابت چه باید سر درگم باشم
فقط میدانم دلم‌میخواهد دائم گریه کنم و‌قر بزنم ، و‌کافیست فقط ننه پایش را کمی دور‌تر‌از ما بگذارد...
بنده ی‌خدا ننه، گاهی برای انجام‌کارهای ضروری مثل غذا درست کردن برای خود ما،با دلقک‌بازی بدون اینکه‌به‌ما پشت کند عقب عقب میرود و عربده کشان آهنگهای مور علاقه ی‌ما را میخواند و‌التماس‌میکند به ما که به خدا برای تو‌امدم غذا درست کنم الان می آیم
گاهی هم راست راستکی عصبی میشود و حرفهایش را خیلی جدی با قربان صدقه و اندکی خشونت واضح در‌کلام بیان میکند...
ما هم صدای گریه مان را بالاتر‌میبریم که انگاری نمیشنویم تو چه‌میگویی!
دل و دماغی برای بازی کردن با ما ندارد با این حجم از اعصاب خوردی ولی ما قر میزنیم که باید برایمان کاری کند که ما دوست داشته باشیمش
دو سه روزیست ما دچار این بحران شده ایم
نمیدانیم، اضطراب جدایی سر وقتمان آمده ، بهانه ی دندان دردمان است ، جهش رشدی شش ماهگیست یا چه
ولی میدانیم ننه خیلی پریشان است از این حال و‌احوال ما
به هیج کاری نمیگذاریم برسد و تنها تایم آزادی که برایش میماند لحظه ی شیر خوردن ماست و سه چهار بار چرت نیم ساعته ی روزمان!
کاش زودتر این دوران آشفتگیمان به پایان برسد
راستی
شیر شب را خودمان قطع کردیم
بسکه ننه استرس چگونگی قطع شیر را داشت،شاید گاهی هوس کنیم نصفه شب لبی تر‌کنیم قول نمیدهم این کار را نکنم، فعلا با این کار اندکی حال ننه را بهتر کرده ایم ، تا ببینیم بعد چطور خواهد شد...