این داستان ؛ سلطان قلب مادر 🦦

رفقا از شدت ذوق‌و هیجان در پوست خود نمیگنجم، امروز روز به شدت متفاوتی بود ، امروز ننه ، یک ننه نبود ، یک مادر بود😌 مادری بهتر از برگ‌ درخت
مادری که قاشق غذا را در دهان ما نگذاشت
سوپ تکراری به ما نداد
دور دهانمان را پاک نکرد
ما را با توپ توپک های خوراکی و ظرف ماست ول کرد به امان خدا🦦
این دیگر مادر نیست، این شخص فرشته است
ما ابتدا با کمی احتیاط و متانت وارد عمل شدیم و هر لحظه تصور میکردیم شرایط تغییر خواهد کرد و مادر جان همچون ننه ای با پیشبند و قاشق وارد صحنه خواهد شد!
اما اینگونه نشد، ما تا اخرین نفس توپک ها را کف بشقاب شتک‌کردیم ماست را بر سر و فرق خود ریختیم و البته کمی هم خوردیم بعد قاشق را وارونه گرفتیم و لباسمان را به گند کشیدیم و او‌ در کناری همچون فرشته ای مهربان به ما نگاه میکرد
در پایان هم به عنوان جایزه مارا حمام برد تا اب بازی کنیم بعدش هم برایمان لباسشویی روشن کرد تا با چرخیدن ان کیف کنیم و بخوابیم
ما ننه را هم‌دوست داریم اما علاقه ی ما به این زنه همچون فرشته در روز های پنجشنبه جور دیگریست 😍
کاش هر روزمان‌پنجشنبه بود🦦
کاش میدانستیم چه چیز باعث تحول ننه شده🥲
نینی ها خدا از این مادرها قسمتتان کند،بهشت زیر پای این مادرهاست🦦

فرزند پروری پوشک غذای کمکی واکسن شیرخشک تب بازی غذای انگشتی دندا
ن

تصویر
۲۵ پاسخ

و فقط یک مادر می‌داند که این مادر چقدر جلوی خود را گرفته است😆😅

حس کردم واقعا این پیام از طرف نینی هاست و من خیلی قلبم اکلیلی شد🥹♥️

نوش جانت گل خانم گلاب خانم

خدایا من اون دستاتو بخورم خاله جان مادرجان شما همیشه فرشته هست 💖🤪🤱

آفرین مادر نباتی قشنگم ❤️

نوش جانت نی نی جان،،،، احتمالأنی نی جان، تحول این فرشته درچنین روزی، وهمچین شبی یادآوری وتکرار، صحنه های بوجودآمدن شمانی نی عزیزباشدکه باآمدنت دنیا دنیاشادی برایش به ارمغان آورده ای، وفرشته هرهفته دراین روزوشب متحول میشود😅😅😂😂

چه عجببب یبارم نبات از ننه راضی بود😂

😂😂افرین به این فرشته مهربون با عصاب

بعد اینکه نبات جون میتونه این گوگولی ها رو بخوره ؟منظورم اینه بلده غذاهای بافت دار و این مدلی رو قورت بده ؟

ای جووونم قشنگم😍😍وااای از این لباس آیلین هم ستش رو داره😅😅😍😍

ووووی😍 ماشالا به ننه که پنج شنبه ها تبدیل به مادر میشه🤣

ای جونم چ کار قشنگی 😍 نوش جونش😍🫀.

وضعیت هر وعده غذا خوردن ما

خیلی بامزه بود😍😍😄

وضعیت هرروز دلوین

خدارشکرر نبات برات خوشحالم خالع جون که از مامانت راضی شدی😂🥹👏🏻

ما هر وعده این داستانو‌ داریم 😵‍💫😵‍💫

دست مامان دردنکنه که اینقدر زحمت میکشه

اااای خدااااااا😅🥰

وضعیت هرروز پناه 🤣🤣🤣

من هر وعده بعد از خدا این داستان رو دارو

ای ننه قلبم ماشالله😍🧿

ای خداااا قلبم رفت🥹🥹🥹🥹

افرین به این فرشته 🥰

نی نی جان قربون حرف زدنت توپک هایی ک مامان همچون فرشته ات درسته بود چیه ؟ دستور پخت بده عزیزجان

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ سو‌استفاده
رفقا دایان را به یاد دارید؟
همان رفیقمان که دل ننه را برده بود!
امروز ننه ی ما با ننه ی او باهم‌قرار گذاشته بودند که مثلا مارا به پارک ببرند
مارا به پارک هم بردند اما باز همان داستان همیشگی به نام ما به کام‌ آنها🦦
ننه که با پدر جان ما بیرون میخواهد برود هیچ کار نمیکند چون کمرش درد میگیرد یا بخاطر اینکه مارا دارد و به هیچ‌کار نمیرسد
اما کاش امروز‌ بودید و میدیدید که در پارک زیپ کیف جادویش را که باز کرد، از درون‌ آن یخ نی سیروپ لیوان شیشه ایی در اورد و‌همانجا شربت درست کردند تا مبادا گلویشان گرم باشد🦦
بعد هم بساط میوه را به راه انداختند
و مدام با رفیقش در حال فیلم گرفتن بودند
ما فهمیدیم که این دو به بهانه ی چالش گرفتن از ما و وسایل ما مارا به پارک اوردند!
من و دوستم‌دایان خان، دیدیم دارد حسابی به آن دو‌خوش میگذرد، فعالیت های ضد ننه ایی خود را آغاز کردیم و شروع کردیم به لج کردن،نه به کالسکه گفتیم و قر زدن را شرو‌کردیم
تا درسی باشد برای سایر ننه ها🦦
دوستدار همیشگی‌شما نباتی🍭👼🏻🤍

فرزندپروری غذای کمکی پوشک تب واکسن فرنی شیر خشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان : برهنگی
ما دیروز چیزی را کشف کردیم که یقین داریم نیمی از شما هرگز متوجه ان نشدید
رفقا ؛ آیا میدانستید ننه ها به انتخاب خود به ما لباس میپوشانند؟؟در صورتی که میشود لباس نپوشید و در خانه تردد کرد؟؟

دیروز دقیقا زمانی که ننه برای بار دوم آمد سر وقت ما تا لباسمان را عوض کند،ما قیامت به پا کردیم
نتیجه ی قیامت ما توافقی شد که هم ما خشنود شدیم هم ننه
البته کاملا مشخص بود رضایتمان از ته دل نبود، چون ما قلبا دوست داشتیم این شلوارک خال خالی و‌پوشک زیرش را هم‌نداشته باشیم و ننه هم استرس این را داشت که نکند سرما بخوریم در نتیجه کولر را خاموش کرده بود

رفقا صفایی که در برهنگی هست در لباس پوشیدن نیست، امتحان‌کنید.
هر چند چند ساعتی را اینگونه وقت گذراندیم و‌ شب با لباس مارا خواباندندو عجیب است که از صبح ننه قصد تعویض لباس مارا نداشته ، فکر‌میکنم دست مارا خوانده🦦
بهر‌حال رفقا نگذارید برایتان تصمیم بگیرند
برای پوشک شدن ، در آن لحظه ی حساس، تا میتوانید مقاومت نشان دهید
ننه ها را خسته کنید تا دست بکشند از پوشک‌کردن ما در این هوای گرم
مطمئن باشید پوشک اگر خوب بود خودشان هم پوشک داشتند
اینان‌صلاح مارا نمیخواهند
رفقا شما را در این سن به مقاومت برای پوشیدن پوشک دعوت میکنم
منتظر گزارش کارتان هستم🦦
دوستدار شما
نباتیه ضد پوشش🍭👼🏻🤍

فرزندپروری
شیرخشک
پوشک
غذای کمکی
واکسن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ بچه زامبی
رفقا ما معنی اکثر واژگان را نمیدانیم ولی ننه مان‌از وقتی ما چهار دست و‌پا در خانه به دنبال او راه میافتیم ما را بچه زامبی خطاب میکند و به پدرمان توضیح‌میدهد که دلیل نامگذاری او‌کاملا منطقی است
چون ما با نگاه به سمت جلو و حرکات اسلو اما سرعتی حرکت میکنیم به سمت هر‌جایی که ننه حضور دارد و گاهی به او چسبیده و او‌را نیشگون میگیریم شیره ی وجود او را میمکیم و از نظر او این‌کارها شبه زامبی گونه است!
پدرمان هم دیشب گویا این صحنه را دیده بود و تایید میکرد
میگفت دقیقا عین زامبی کوچولوست🦦
خلاصه که رفقا فکر‌میکنم در سن ما زامبی کوچولو بودن طبیعی باشد،ما دوست داریم به ننه چسبیده باشبم از صبح تا شب، لحظه ایی احازه ندارد برای امور روزمره از ما جدا شود وگرنه ما با گریه به دنبال او‌راه میافتیم
دلیلش را نمیدانیم‌چیست اما علی رقم‌میل باطنی با ننه احساس ارامش بیشتری‌ داریم!
این‌دوران را گویا دوران اضطراب جدایی می نامند،
دوست داریم‌سریع تر این دوران تمام شود، چون بیش از اینکه از کلافه کردن ننه لذت ببریم خودمان در حال اذیت شدنیم🦦سلامت روانمان تنها چیزیست که به عنوان یک بچه زامبی به آن می اندیشیم
خب رفقا، شما چه خبر؟ شما هم بچه زامبی طور به ننه هایتان چسبیده ایید و آنان را نیشگون ریز میگیرید؟
خیلی لذت دارد وقتی زیر بازوهای ننه ، کشاله ی ران، بخش گردن ، و حول محور حاله ی میمیش ننه را کبود میبینیم👹
همه ی ننه ها از آن ما بچه زامبی ها هستند،بهشان رحم نکنید، سیاه و‌کبودشان کنید رفقا
دوستدار شما زامبی کوچولو نباتی 🍭👼🏻👹

جمله سازی ؛پوشک غذای کمکی فرنی شیرخشک چقد گرون شدن!درمان یبوست اسهال استفراغ و تب چقدر هزینه بر شده🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
امروز صبح ما در جایی متفاوت از خواب بیدار شدیم
نور از پنجره از پشت پرده میتابید و اتاق را روشن کرده بود
نگاهی به چپ و راست خود کردم ، همین که ننه را ندیدم حس توطئه بر ما دست داد
اما چیزهایی اطرافمان بود که جای تامل داشت و میشد بعد از بررسی اینان گریه کردن را شروع کرد
ما در میان ابرها بیدار شده بودیم،یک ابر که از شدت شادی چشمانش بسته شده بود به ما لبخند میزد
آنسوتر ما یه قوی تاج بر سر بود که نمیدانیم چرا بالای تخت بود،شاید فکر‌میکرد خروس است!
ننه گویا در انتخاب کوسن ها ضعیف عمل کرده بود، چون ما در طرف دیگرمان هلال ماه و ستاره اویزان به سرش را میدیدیم در حالی که روز بود
باز از او نا امید شدیم،چگونه میشود ما که اینهمه اهل شعر و هنر و‌ادب هستیم فرزند این ننه باشیم که قوی خروس سیرت برایش فرستاده اند و‌ این چه‌انتخابی است که ما روزهاهم باید ناظر ماه و ستاره باشیم!
خلاصه در این فکرها بودیم داشتبم دنبال ایرادی میگشتیم روی ابر بگذاریم
که دیدیم کله ی ننه از پایین تخت طلوع کرد خندان و‌شاد
گویا او خود را خورشید میدانست با آن موهای همچون یال شیرش!
جالب این است به ما میخندید و میگفت من فدای موهای همچون تاج خروست بشوم 🐔
خلاصه که در این اتاقی که بیدار شدیم نور صبحگاهی میتابید،خورشید از زیر تخت طلوع میکرد،اما ماهو ستاره هم سرجایشان بودند،قو در دریاچه نبود و بالای تخت احساس قدرت میکرد و ابر هم از شدت لبخند نیشش داشت پاره میشد!
صبح متفاوتی بود...
خدا بقیه اش را به خیر بگذراند

پوشک، شیرخشک، غذای کمکی، رفلاکس ، خواب، بازی و‌این حرفا واسه فرزند پروی 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان : تبادل اطلاعات

سلام رفقا جان
امیدوارم حالتان خوب باشد
ما امروز هشت ماهمان شد و به مناسبت این روز فرخنده اساسی ترین آموزش را در اختیارتان‌میگذارم
رفقا دقت کنید که این آموزش در مقاطع بالاتر هم به کار میاید، لازم به ذکر است که با دقت گوش کنید

ما نینی ها تا سه چهار ماهگی بسیار ناتوانیم،نهایت توانمندی ما برای آزار دادن ننه ها در بیخوابی ها و گریه های شبانه و در مواردی اعتصاب شیر است

از چهار پنج ماهگی در تلاش‌و‌تلاتم برای این هستیم‌که تکانی به کون مبارکمان بدهیم،چرخی بزنیم،،غلطی،خزشی،جهشی ،چهار دستو پایی چیزی
زمانی که تسلط پیدا کردیم بر هر کدام از این امور دیگر باید در استانه ی هفت ماهگی‌باشیم و این کاریست که باید انجام دهیم

تا الان ننه مارا میخواباند و خودش دورو ور ما میپلکید و به کارهایش میرسید،اکنون زمان آن رسیده ما ننه ها را یکجا نشین کنیم،و حول محورشان بِلولیم!«از لولیدن میاد»

ما که تا حدود زیادی موفق عمل‌کرده اییم،ننه کلا در کنار ماست،و ما از سر و‌کله ی آن بالا میرویم پوست تنش را میکشیم و سیاه و‌کبود میکنیم و او فقط میتواند بگوید آی🦦فقط در یک مورد نمیتوانیم بر نفس خود غلبه کنیم، آن هم زمانیست که ننه یه رشته سیم پیچ خورده ایی را در اختیار ما قرار میدهد و ما در کمال ناباوری سادگی‌میکنیم و ساعت ها با آن سیم سرگرم میشویم،چشم باز میکنیم میبینیم جا تر است و ننه نیست🦦شما آگاه باشید رفقا،گول رشته سیمها و کنترلها را نخورید، هر ممنوعه ایی حتی اگر برای ثانیه ایی مجاز شود، بدانید پشت آن توطئه ی ننه ایی نهفته است...
تا آموزشهای بعد
دوستدار شما نباتی👼🏻🍭🤍

جمله سازی : فرزندپروری عبارت غذای کمکی دندان در اوردن پوشک‌کردن واکسن زدن و درمان اسهال و‌استفراغ 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ ویروس جدید

بعد از چند روز غیاب آمدم که از وجود ویروسی برایتان بگویم که در میان نینی ها شایع شده و ما نمیدانیم چگونه و از کدام دوپایی گرفتیم این ویروس عجیب را

ننه مان که را از زمانی که فهمید ما ویروسی شده ایم علم را زیر سوال برده و میگوید هر چه هست زیر سر این واکسن های لعنتی است و از روز اول این دماسنج تفنگی را به سمت پیشانی ما آنقدر شلیک میکند تا رنگ اخطار نارنجی یا قرمز را ببیند و فحش های جدیدش را نثار سازندگان واکسن کند!

دیشب هر چه دماسنج را به ما شلیک میکرد دماسنج قرمز نمیشد انقدر زد،انقدر زد،تا رنگ قرمز را دید و فحش دادن را شروع کرد🤦🏼‍♀️

پدرمان میگفت تو خودت فحش دادنت می آید وگرنه دمای بدن بچه طبیعی است،انقدر این دماسنج را زدی تا عدد ۳۸ را ببینی
خب زن اگر‌فحش میخواهی بدهی به من بده،چکار به سازنده واکسن داری!
خلاصه که ننه سه چهار روز است اعصابش داغان‌است بخاطر ما
این ویروس تنها کاری که میکند این است که تب را بالا میبرد و هیچ علائم دیگری ندارد

ما که داریم زندگیمان را میکنیم،تازه خوش هم میگذرد،ننه ایی مهربان تر داریم،که به ما شیرهای بدون‌تقاضا عرضه میکند و هندوانه میدهد تا کم آبی نگیریم
اگر این قطره استامینوفن لعنتی نبود به ما بیشتر خوش میگذشت
اما ننه انگار چند شب است نخوابیده و کمی دیوانه شده، آخر شب ها با تشت آب میآید تا با ما آب بازی‌کند،انگار روز را از او گرفته اند برای بازی کردن ، زن گنده!
چه بگوییم،ننه است و‌احترامش واجب،با او اب بازی میکنیم‌وقت و نیمه وقت
بلکی حالش خوب شود!

نینی جان ها،مراقب خودتان و این هوای بهاری باشید،ننه ها در این هواها دیوانه میشوند!

پوشک،غذای کمکی،تب،رفلاکس
!
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان؛ بفرمایید تو، دم‌در بده🦦
مهمانان عزیزم‌سلام
من به عنوان یک‌دختر مستقلی که در سن هشت ماه و هشت روزگی برای خودش یک زندگانی مستقلی فراهم‌کرده به شما میگویم ، حرفهای مرا جدی بگیرید تا مثل من خوشبخت شوید و‌ زود طعم‌مستقل بودن را بچشید

یادتان هست؟ روزی که سنمان خیلی کمتر بود در مورد زیر برایتان‌نوشته بودیم؟؟ و از اهمیت آن بارها و‌بارها‌برایتان گفتیم؟

این استقلال امروز‌ما نتیجه ی کوتاه نیامدن هایمان برای یافتن زیر هاست🦦

ما دیروز یک زیر جدید کشف‌کردیم که بر خلاف سایر اکتشافاتمان ننه از این کشف خرسند شده بود و کاملا ان زیر را تقدیم‌ما کرد🦦

بله رفقا، ما صاحب یک زیر شده ایم که میتوانیم ساعتها در آن بنشینیم و با گیره هایمان بازی‌ کنیم بی توجه به اطراف،
البته ننه برای اینکه تنها نباشیم عروسک های دوران تجرد خود را داخل زیر گذاشته ، نام عروسکهایش نورا و نورالله است که نمیدانیم‌خواهر‌و برادرند یا زن و شوهر
فقط میدانیم این ها را دست ما میدهد چون فکر میکند برای بازی با مستر مایچ و لطیف خان و شش عروسک ما قبل این دو هنوز سنمان‌کم است🦦

برایمان اهمیت ندارد ، ما فعلا ذهنمان درگیر چیزهای مهمتری است

رفقا‌، ننه فکر‌میکند چون مارا صاحب خانه کرده میتواند نفس راحت بکشد
اما شما بدانید، این زیر یک مخفیگاه سری است، برای پرداختن به افکار و توطئه های جدید تر😎

دوستدار شما، صاحب خانه نباتی 🤍👼🏻🍭

پوشک غذای کمکی فرزندپروری بازی حریره بادام فرنی رفلاکس و این‌حرفا
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ تغییرکاربری
هم اکنون که این متن را برایتان مینویسم باید بگویم من دو روز پیش به طور رسمی از گروه دندان داران به گروه نشیننده گان و از گروه خزندگان به گروه جهندگان تغییر کاربری داده ام🦦دقیقا زمانی که سه روز مانده بود به هفت ماهگیمان تصمیم گرفتیم تغییراتی در زندگی ایجاد کنیم
پس تلاش کردیم برای نشستن روی ما تحت خود،، تعادل خود را حفظ کرده و تمرکز کردیم، آنقدر که ننه ببیند، ننه که دید با صدای جیغ آلود حاکی از خشنودیش ما خود را شل کردیم و بر زمین شَتَك شديم
ما يك بخشي از تنظيماتمان در خصوص چها دست و پا راه رفتن گویا خراب است،زیرا تمام اصول چهار دست و پا رفتن را پا حفظ پوزیشن رعایت میکنیم اما تا میخواهیم حرکت کنیم مثل خرگوش میجهیم 🐰 و مجدد شَتَک میشویم کف زمین🦦
شاید ما جز گروهی جدید و خارقالعاده ایی باشیم با نام گروه شَتَكيان 🦦
شايد اصلا قرار است ما سر دسته ي اين گروه جدید باشیم!
رفقا برای پیوستن به گروه من کافیست اعلام حضور کنید...
دوستدار شما نباتی سردسته 👶🏻🍭🤍

* شَتَك = پخش بر زمین شدن

پوشک ، غذای کمکی ، شیرخشک ، رفلاکس ، واکسن ، سینه خیز و این جور چیزای فرزند پروری 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این‌داستان ؛ هفت ماهگی
و امروز لطیف خان عروسک هفت ماهگیمان بالای سرمان حاضر شد با عدد هفت!
لطیف خان گویی از عصر ژوراسیک آمده بود اما نه صدای ضمختی داشت نه گامهای بلند و پر صدایی بر میداشت نه قیافه ی وحشتناکی داشت !
اجداد این بزرگوار را گویی دایناسور مینامیدند ولی به نظر ما نام دایناسور کمی برای این عروسک سبز پاستلی لبخند بر لب با آن شلوار کوردی و صدای نازکش که کمی شبیه صدای پنبه و ننه است سنگین بود پس او‌ را لطیف خان نامیدیم ، عدد هفت را از او‌گرفتیم و ما از همان لحظه رسما هفت ماهه شدیم!

در این هفت ماه سرد و‌ گرم بسیار کشیدیم،نیمیش را در میانسالی برایتان شرح‌داده ام ، اما الباقی قصه...
از یک‌ماه پیش تا کنون وزنمان به ۸ کیلو رسید و قدمان ۷۳ شد وما با این قد و‌هیکل خزیدیم نشستیم جهیدیم گاز گرفتیم و با یک ویروس تب آسا مبارزه کردیم و شکستش دادیم ، فهمیدیم به سوپ جوجه با تمساح علاقه داریم ، رنگ مورد علاقه مان قرمز است و تمایلاتمان از جغجغه به سمت گوشی ننه کاملا تغییر کرده!
به نظرمان نشستن کار سختی است و چهار دست و‌پا رفتن از ان سخت تر ولی نمیدانیم چرا هر‌زمان از شبانه روز‌که از خواب بیدار میشویم خود را موظف‌میدانیم با عجله که چهار دست و‌پا شویم و ناکام بمانیم‌و جیغ بکشیم!

ما از اینکه بزرگ‌تر‌میشویم و کارهای بیشتری یاد میگیریم خوشحالیم اما ننه هر شب عکسها و فیلم های نوزادیمان را میبیند و‌گریه میکند و میگوید آخر‌ چرا انقدر زود بزرگ‌شدی !

ننه دوست دارد ما همیشه همینقدری بمانیم،علتش هر چه هست باید بگوییم زهی خیال باطل ننه جان چشم بر هم زدی هفت ماه گذشت🦦


فرزندپروری پوشک واکسن رفلاکس غذای کمکی دندان 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان : خطای انسانی

یادم می آید که قبلا ننه برایتان از ماجرای شیردهی برایتان شرح داده بود
به نظرمان آمد شیردهی به روش پلکانی یک روش‌یکنواخت و راحت شده و الان که ما میتوانیم حرکات آکروبات جدیدی ارائه بدهیم چرا حین شیر خوردن از آنها استفاده نکنیم🦦

نینی ها وقتی ننه به پهلو دراز کشید«🦭» و شما به منبع شیر وصل شدید، بدون قطع اتصال ناگهان حالت نیم خیز بگیرید «🐛»،تمرکز خود را بگذارید روی عدم قطع اتصال، شاید در اثر پیچش و کشش ننه کمی دردش بگیرد که فدای سرتان اما اگر‌اتصال قطع شود امکان دارد جهت اتصال مجدد کمی شیر در چشم و چالتان برود،یا کمی خطا باعث میشود شما از شیر خوردن بیافتید!حتما میپرسید چگونه؟
رفقا غریبه نیستید ما امروز کمی چشممان خواب رفته بود و با پوزیشن سر در حالت ۹۰ درجه در سینه و پاها حالت چهار دست و پا اتصالمان قطع شد،کمی خطا باعث شد نقطه ی اصلی را گم کنیم و ناگهان‌دیدیم ننه در حال قهقهه زدن بلند شد و ختم شیر دهی را اعلام کرد
بعد متوجه شدیم ما بجای سینه به سمت شکم رفته بودیم در عالم‌خوابالودگی و ننه ی ما از قضا قلقلکی از کار در آمده بود و چون ما چند لیس به شکم او زده بودیم جهت یافتن منبع اصلی تا یک ربع بعد از قطع اتصال میخندید بخاطر همین خطای ناچیز انسانی🦦
خلاصه اینکه رفقا از تجربه های من ث از توانمندی های جدیدتان استفاده کنید و‌درصد خطا را به حداقل برسانید تا گرسنه نمانید
دوستدار شما نباتی 🤍🍭👶🏻

شیردهی غذای کمکی شیرخشک رفلاکس فرزندپروری پوشک