این داستان ؛ تغییرکاربری
هم اکنون که این متن را برایتان مینویسم باید بگویم من دو روز پیش به طور رسمی از گروه دندان داران به گروه نشیننده گان و از گروه خزندگان به گروه جهندگان تغییر کاربری داده ام🦦دقیقا زمانی که سه روز مانده بود به هفت ماهگیمان تصمیم گرفتیم تغییراتی در زندگی ایجاد کنیم
پس تلاش کردیم برای نشستن روی ما تحت خود،، تعادل خود را حفظ کرده و تمرکز کردیم، آنقدر که ننه ببیند، ننه که دید با صدای جیغ آلود حاکی از خشنودیش ما خود را شل کردیم و بر زمین شَتَك شديم
ما يك بخشي از تنظيماتمان در خصوص چها دست و پا راه رفتن گویا خراب است،زیرا تمام اصول چهار دست و پا رفتن را پا حفظ پوزیشن رعایت میکنیم اما تا میخواهیم حرکت کنیم مثل خرگوش میجهیم 🐰 و مجدد شَتَک میشویم کف زمین🦦
شاید ما جز گروهی جدید و خارقالعاده ایی باشیم با نام گروه شَتَكيان 🦦
شايد اصلا قرار است ما سر دسته ي اين گروه جدید باشیم!
رفقا برای پیوستن به گروه من کافیست اعلام حضور کنید...
دوستدار شما نباتی سردسته 👶🏻🍭🤍

* شَتَك = پخش بر زمین شدن

پوشک ، غذای کمکی ، شیرخشک ، رفلاکس ، واکسن ، سینه خیز و این جور چیزای فرزند پروری 🦦

تصویر
۲۱ پاسخ

ای خدا ینی عشق میکنم با نوشته هات 😍😍😅😅🥹

عزیزم گروه رو حفظ کن ببینم پسر من کی میاد جزش🤣

عزیززززم دختر منم یک ماه تو حالت چهار دست و پا گیر کرده بود و نمیتونست بره جلو اما الان پنج روزه که چهار دست و پا میره با سرعتتت🥹🥹🥹🥹

عالی هستی
گروه رو حفظ کن ما هم داریم میایم 😁😅

نباتی قشنگم ماهم جزو نشینندگان بر روی ماتحت و شتکیان هستیم اما جزو دندان داران نشده ایم هنوز و بسیار لثه هایمان میخوارد 🤕

عزیزززم مبارکه🫠

تغییر کاربری بعد خیییلی سخت تره ایستاده شتک شدن و اویزون شدن به در و دیوار و عسلی😩ما به مرحله جلوتریم نبات جان زود تلاش کن به اون مرحله برسی چون تو اون مرحله ننه جرات چشم برداشتن نداره و بیشتر میتونیم ننه را به مرز سکته برسونیم

الهی 😂😂

عزیزممممم😍تیامم هنوز تو گروه خزندگان و بی دندوناعه امید است که زودتر ب گروه شتکیان بپیوندد

کسب این موفقیت بزرگ را به شما نباتی عزیز و ننه گرامی تبریک میگوییم،باشد که همیشه در تمامی مراحل زندگانی سردسته و راس باشید♥️😍 دوستدار شما نفسی🫀

برنای من فعلا جزو دسته ی گشادیان هست
نه غلتی نه تلاشی برای غلت زدن

ما فعلا جزو دسته قِل خورندگانیم
بزودی به دسته شما خواهیم پیوست🫡

ای جونم 🥹 قربون دست و پاهات قندعسل🫂🩷.ی پا خانوم شدی برای خودت

منم خیلی وقته جزو اون دسته ام نباتی🫠😂

خیلی خوب نوشتی 🤣

وای عزیزممم😂♥️

شتکی جان دلمونو بردی که😂😂

چه نویسنده ای داره این متن باریکلا

اوووخ خووودا🥰🥰😘😘

😂😂😂خوووودا موهاش شبیه موها شتکی کوچولوی منه

الهي🤣😍

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ سو‌استفاده
رفقا دایان را به یاد دارید؟
همان رفیقمان که دل ننه را برده بود!
امروز ننه ی ما با ننه ی او باهم‌قرار گذاشته بودند که مثلا مارا به پارک ببرند
مارا به پارک هم بردند اما باز همان داستان همیشگی به نام ما به کام‌ آنها🦦
ننه که با پدر جان ما بیرون میخواهد برود هیچ کار نمیکند چون کمرش درد میگیرد یا بخاطر اینکه مارا دارد و به هیچ‌کار نمیرسد
اما کاش امروز‌ بودید و میدیدید که در پارک زیپ کیف جادویش را که باز کرد، از درون‌ آن یخ نی سیروپ لیوان شیشه ایی در اورد و‌همانجا شربت درست کردند تا مبادا گلویشان گرم باشد🦦
بعد هم بساط میوه را به راه انداختند
و مدام با رفیقش در حال فیلم گرفتن بودند
ما فهمیدیم که این دو به بهانه ی چالش گرفتن از ما و وسایل ما مارا به پارک اوردند!
من و دوستم‌دایان خان، دیدیم دارد حسابی به آن دو‌خوش میگذرد، فعالیت های ضد ننه ایی خود را آغاز کردیم و شروع کردیم به لج کردن،نه به کالسکه گفتیم و قر زدن را شرو‌کردیم
تا درسی باشد برای سایر ننه ها🦦
دوستدار همیشگی‌شما نباتی🍭👼🏻🤍

فرزندپروری غذای کمکی پوشک تب واکسن فرنی شیر خشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ تولد ننه
رفقا
امروز ننه، ننه تر شد!
او اولین سالیست که ما را در آغوش خود دارد، پارسال این موقع او‌ما را در خود داشت، خلاصه دو سالی هست که ما از درون و بیرون در تولد ننه مشارکت داریم !
چیزی که ما فهمیدیم چه از درون چه از بیرون ننه ، این بود که او‌روز تولدش بر‌خلاف ظاهر شادمانش افسرده ترین موجود دنیا میشود،ما این را پارسال از درون صدای ضربان قلب او فهمیده ایم، از بیرون هم قیافه اش داد میزد که فقط سعی دارد به بقیه ضدحال نزند ولی ما چون بخشی از او هستیم میدانیم او از هیچ کدام از کارهایی که در روز تولد میکنند خوشحال نمیشود🦦
راستش ننه نمیداند چه چیزی‌روز تولدش او را خوشحال میکند ، اما من میدانم ، او‌دوست دارد روزهای خاص با ما کنار ننه ی خود باشد.
خلاصه در این دو‌روز مهمانهای بسیار داشتیم از تیر طایفه ی ما و رفقای ننه و‌همکارانش!
یخچالمان پر از کیک تولد است و ننه چند وقتی است رژیمی را شروع کرده که فقط یک درگیری ذهنی و مغز آشفته میتواند در کسری از ثانیه یخچال را خالی و رژیم را بشکند!

ما هم که هی سوپ میخوریم و اوتمیل ، این کیک هارا فقط میبینیم اما میدانیم چیزهای خوشمزه ایی هستند 🦦 هر چیزی که به ما نمیدهند این ادم بزرگها جز خوشمزه جات هستند و ما باید از راه سرقت طعمشان را بچشیم.

راستی گویا این هم هدیه ی من است به ننه 🦦 کیست که قدر بداند...
ننه جان هر سالت ننه تر از پارسال 👶🏻🍭🤍🍰

فرزندپروری پوشک واکسن غذای کمکی شیرخشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ سلطان قلب مادر 🦦

رفقا از شدت ذوق‌و هیجان در پوست خود نمیگنجم، امروز روز به شدت متفاوتی بود ، امروز ننه ، یک ننه نبود ، یک مادر بود😌 مادری بهتر از برگ‌ درخت
مادری که قاشق غذا را در دهان ما نگذاشت
سوپ تکراری به ما نداد
دور دهانمان را پاک نکرد
ما را با توپ توپک های خوراکی و ظرف ماست ول کرد به امان خدا🦦
این دیگر مادر نیست، این شخص فرشته است
ما ابتدا با کمی احتیاط و متانت وارد عمل شدیم و هر لحظه تصور میکردیم شرایط تغییر خواهد کرد و مادر جان همچون ننه ای با پیشبند و قاشق وارد صحنه خواهد شد!
اما اینگونه نشد، ما تا اخرین نفس توپک ها را کف بشقاب شتک‌کردیم ماست را بر سر و فرق خود ریختیم و البته کمی هم خوردیم بعد قاشق را وارونه گرفتیم و لباسمان را به گند کشیدیم و او‌ در کناری همچون فرشته ای مهربان به ما نگاه میکرد
در پایان هم به عنوان جایزه مارا حمام برد تا اب بازی کنیم بعدش هم برایمان لباسشویی روشن کرد تا با چرخیدن ان کیف کنیم و بخوابیم
ما ننه را هم‌دوست داریم اما علاقه ی ما به این زنه همچون فرشته در روز های پنجشنبه جور دیگریست 😍
کاش هر روزمان‌پنجشنبه بود🦦
کاش میدانستیم چه چیز باعث تحول ننه شده🥲
نینی ها خدا از این مادرها قسمتتان کند،بهشت زیر پای این مادرهاست🦦

فرزند پروری پوشک غذای کمکی واکسن شیرخشک تب بازی غذای انگشتی دندا
ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۲
رفقا
آمدم برایتان بگویم از آنچه که گذشت و اعتراف کنم که گویا دیروز همه چیز تحت کنترل ننه بود😔من از همین تریبون از تمام نینی های خرابکار شرم خود را اعلام‌میکنم که نتوانستم دیشب را زهر مار یک ننه کنم ، و ننه ها یک لکتیاز از ما جلو افتادند بخاطر کم کاری های من🥲 اما قول میدم جبران کنم
یکی دو تا از دوستان پیشنهاداتی دادند مثله ؛ کثیف کردن پوشک بعد از اینکه لباسمان را پوشیدیم، باید بگویم رو دست خوردم، من این کپن خود را زودتر سوزانده بودم،دقیقا زمانی که میخواستیم به نقاشی خانه ی ننه ها برویم!💄
آنجا یک جای عجیبی بود که گروهی از ننه ها میرفتند تا گروهی دیگر صورتهایشان را رنگ آمیزی کنند🎨
برخی را بعد از نقاشی دیگر نمیشد شناخت مگر‌از روی صدایشان
ما پای کار بودیم از ابتدا تا انتها،خوشبختانه ننه قابل شناسایی بود، وگرنه همانجا پروژه ی جدیدی را رونمایی میکردیم، با نام پروژه ی ترس از چهره ی جدید🦦
خلاصه که ما فکر‌کردیم لباس پوشیدیم که به عروسی برویم پس حسابی تا جان در بدن داشتیم خرابکاری کردیم ولی زهی خیال باطل که آنجا عروسی نبود، و ننه طبق معمول به درستی مدیریت کرد و این کپن ما سوخته بود
ننه نقاشی شد
ما بازگشتیم به خانه
چقدر این‌عروسی مرحله دارد، برای خراب کردن آن نیاز به پروژه های بزرگتری هست،این پروژه های دم دسنی به راحتی‌مدیریت میشدند
ادامه دارد ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این‌داستان ؛ هفت ماهگی
و امروز لطیف خان عروسک هفت ماهگیمان بالای سرمان حاضر شد با عدد هفت!
لطیف خان گویی از عصر ژوراسیک آمده بود اما نه صدای ضمختی داشت نه گامهای بلند و پر صدایی بر میداشت نه قیافه ی وحشتناکی داشت !
اجداد این بزرگوار را گویی دایناسور مینامیدند ولی به نظر ما نام دایناسور کمی برای این عروسک سبز پاستلی لبخند بر لب با آن شلوار کوردی و صدای نازکش که کمی شبیه صدای پنبه و ننه است سنگین بود پس او‌ را لطیف خان نامیدیم ، عدد هفت را از او‌گرفتیم و ما از همان لحظه رسما هفت ماهه شدیم!

در این هفت ماه سرد و‌ گرم بسیار کشیدیم،نیمیش را در میانسالی برایتان شرح‌داده ام ، اما الباقی قصه...
از یک‌ماه پیش تا کنون وزنمان به ۸ کیلو رسید و قدمان ۷۳ شد وما با این قد و‌هیکل خزیدیم نشستیم جهیدیم گاز گرفتیم و با یک ویروس تب آسا مبارزه کردیم و شکستش دادیم ، فهمیدیم به سوپ جوجه با تمساح علاقه داریم ، رنگ مورد علاقه مان قرمز است و تمایلاتمان از جغجغه به سمت گوشی ننه کاملا تغییر کرده!
به نظرمان نشستن کار سختی است و چهار دست و‌پا رفتن از ان سخت تر ولی نمیدانیم چرا هر‌زمان از شبانه روز‌که از خواب بیدار میشویم خود را موظف‌میدانیم با عجله که چهار دست و‌پا شویم و ناکام بمانیم‌و جیغ بکشیم!

ما از اینکه بزرگ‌تر‌میشویم و کارهای بیشتری یاد میگیریم خوشحالیم اما ننه هر شب عکسها و فیلم های نوزادیمان را میبیند و‌گریه میکند و میگوید آخر‌ چرا انقدر زود بزرگ‌شدی !

ننه دوست دارد ما همیشه همینقدری بمانیم،علتش هر چه هست باید بگوییم زهی خیال باطل ننه جان چشم بر هم زدی هفت ماه گذشت🦦


فرزندپروری پوشک واکسن رفلاکس غذای کمکی دندان 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ بچه زامبی
رفقا ما معنی اکثر واژگان را نمیدانیم ولی ننه مان‌از وقتی ما چهار دست و‌پا در خانه به دنبال او راه میافتیم ما را بچه زامبی خطاب میکند و به پدرمان توضیح‌میدهد که دلیل نامگذاری او‌کاملا منطقی است
چون ما با نگاه به سمت جلو و حرکات اسلو اما سرعتی حرکت میکنیم به سمت هر‌جایی که ننه حضور دارد و گاهی به او چسبیده و او‌را نیشگون میگیریم شیره ی وجود او را میمکیم و از نظر او این‌کارها شبه زامبی گونه است!
پدرمان هم دیشب گویا این صحنه را دیده بود و تایید میکرد
میگفت دقیقا عین زامبی کوچولوست🦦
خلاصه که رفقا فکر‌میکنم در سن ما زامبی کوچولو بودن طبیعی باشد،ما دوست داریم به ننه چسبیده باشبم از صبح تا شب، لحظه ایی احازه ندارد برای امور روزمره از ما جدا شود وگرنه ما با گریه به دنبال او‌راه میافتیم
دلیلش را نمیدانیم‌چیست اما علی رقم‌میل باطنی با ننه احساس ارامش بیشتری‌ داریم!
این‌دوران را گویا دوران اضطراب جدایی می نامند،
دوست داریم‌سریع تر این دوران تمام شود، چون بیش از اینکه از کلافه کردن ننه لذت ببریم خودمان در حال اذیت شدنیم🦦سلامت روانمان تنها چیزیست که به عنوان یک بچه زامبی به آن می اندیشیم
خب رفقا، شما چه خبر؟ شما هم بچه زامبی طور به ننه هایتان چسبیده ایید و آنان را نیشگون ریز میگیرید؟
خیلی لذت دارد وقتی زیر بازوهای ننه ، کشاله ی ران، بخش گردن ، و حول محور حاله ی میمیش ننه را کبود میبینیم👹
همه ی ننه ها از آن ما بچه زامبی ها هستند،بهشان رحم نکنید، سیاه و‌کبودشان کنید رفقا
دوستدار شما زامبی کوچولو نباتی 🍭👼🏻👹

جمله سازی ؛پوشک غذای کمکی فرنی شیرخشک چقد گرون شدن!درمان یبوست اسهال استفراغ و تب چقدر هزینه بر شده🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
سلسله‌داستانهای عروسی قسمت آخر
این عروسی را هم ما دیدیم ، با عروس‌داماد تقلبی شان😏
چیزی که برایمان جالب بود این بود که هر از گاهی صدای اسباب بازیهای غول‌پیکر زیاد میشد🎷🎺🎹🥁 و دقیقا در همان لحظه هیچ کدام از آدم بزرگهای آنجا دور میزهایشان‌نبودند،فقط ما مانده بودیم و چند دستگاه پیرزن موز‌خور که هی موز خوردند و ما تماشا کردیم و‌در‌دل میگفتیم‌ای‌پیرزنهای طفلکی ، مگر نمیدانید موز با شما چکار میکند؟! 😂
از لحظه ی طلایی میخواهم صحبت کنم که یک موسیقی پخش‌شد که گویا موسیقی شمالی بود ، بعد از پخش این‌موسیقی آدمها نه تنها دیگر‌دور‌ میزهاشان نبودند بلکه آهنا روی‌زمین هم‌نبودند 💃🏻
گویا آنان ارق خاصی به آن‌موزیک داشتند
ناگفته نماند که ما هم احساس کردیم باید حرکاتی‌انجام دهیم مثل آنها
پاهایمان را با شدت بیشتری‌تکان میدادیم
و دستهایمان را مشت کرده و در هوا میچرخاندیم که سایرین به این حرکات ما نی نای نای میگفتند💃🏻
ما قبلا هم‌در خانه با ننه نی نای نای میکردیم اما نه با این آهنگ
با آهنگهای فارسی مورد علاقه ی ننه🦦
ننه باید ما را بیشتر با آهنگهای شمالی آشنا کند، درست است که او خودش شمالی نیست، اما ما دیدیم وقتی آن آهنگ‌شمالی را زدند،‌ننه هم روی زمین نبود 💃🏻😂
در پایان
اگه مه یار نباشی خِل بومه،مِن ارازل بومه،گنگستر شهر بابل بومه...👼🏻🤍🍭

شیر خشک ،غذای کمکی ، پوشک ، رفلاکس ، تب
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان : خطای انسانی

یادم می آید که قبلا ننه برایتان از ماجرای شیردهی برایتان شرح داده بود
به نظرمان آمد شیردهی به روش پلکانی یک روش‌یکنواخت و راحت شده و الان که ما میتوانیم حرکات آکروبات جدیدی ارائه بدهیم چرا حین شیر خوردن از آنها استفاده نکنیم🦦

نینی ها وقتی ننه به پهلو دراز کشید«🦭» و شما به منبع شیر وصل شدید، بدون قطع اتصال ناگهان حالت نیم خیز بگیرید «🐛»،تمرکز خود را بگذارید روی عدم قطع اتصال، شاید در اثر پیچش و کشش ننه کمی دردش بگیرد که فدای سرتان اما اگر‌اتصال قطع شود امکان دارد جهت اتصال مجدد کمی شیر در چشم و چالتان برود،یا کمی خطا باعث میشود شما از شیر خوردن بیافتید!حتما میپرسید چگونه؟
رفقا غریبه نیستید ما امروز کمی چشممان خواب رفته بود و با پوزیشن سر در حالت ۹۰ درجه در سینه و پاها حالت چهار دست و پا اتصالمان قطع شد،کمی خطا باعث شد نقطه ی اصلی را گم کنیم و ناگهان‌دیدیم ننه در حال قهقهه زدن بلند شد و ختم شیر دهی را اعلام کرد
بعد متوجه شدیم ما بجای سینه به سمت شکم رفته بودیم در عالم‌خوابالودگی و ننه ی ما از قضا قلقلکی از کار در آمده بود و چون ما چند لیس به شکم او زده بودیم جهت یافتن منبع اصلی تا یک ربع بعد از قطع اتصال میخندید بخاطر همین خطای ناچیز انسانی🦦
خلاصه اینکه رفقا از تجربه های من ث از توانمندی های جدیدتان استفاده کنید و‌درصد خطا را به حداقل برسانید تا گرسنه نمانید
دوستدار شما نباتی 🤍🍭👶🏻

شیردهی غذای کمکی شیرخشک رفلاکس فرزندپروری پوشک
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ لیمو
تازه داشتیم با میوه هایی مثل سیب و‌موز و‌ترکیبات سمی که مادرمان از آنها برایمان حاصل میکرد کنار می آمدیم که ناگهان با پدیده ایی به اسم لیمو شیرین آشنا شدیم🤦🏼‍♀️
این میوه از آن میوه های مرموز است،بگذارید بگویم چرا...
امروز ننه مان پوست لیمو را کند و به تکه هایی رسید که روی آن پوست نازکی‌داشت،آنها را هم کند و لیمو را در میوه خوریمان گذاشت و به دست ما داد، با یک فشار چنان آب لیمو شیرین از سوراخهای میوه خوری در دهان ما ریخت که کیف کردیم،چقدر شیرین بود،چقدر تشنگیمان برطرف شد
داشت به میوه ی دوست داشتنی‌ما تبدیل میشد که ناگهان دهانمان مزه ی قطره ی استامینوفن زهرماری را گرفت
هر چه لب و‌لوچه را کج کردیم ننه نمیفهمید ما چه میگوییم
طعمش گریه ناک‌نبود،وگرنه‌گریه میکردیم
انقدر لب و‌لوچه کج کردیم و از ادامه ی خوردن امتناع کردیم که بیخیال ما و لیمو دادن به ما شدند
دهانمان بعد از آن شیرینی دلپذیر چرا تلخ شد😖میوه ی دو‌رو ! نه به آن شیرینی دلچسب نه به این تلخی !

خدا پدر مادر آنکس که قطره آد را اختراع کرد بیامرزد
وقت قطره مان رسیده بود ما امروز برخلاف سایر روزها که سر قطره خوردن بازی در میاوردیم با میل و اشتیاق فراوان آنرا خوردیم
ننه تعجب‌کرده بود که دلیل این حجم از اشتیاق چیست!
دلیلش هر چه بود ما فهمیدیم باید قدر موز را بدانیم ، درست است که بعد از خوردنش یک روز باید چشم به راه باشیم تا شکممان فعال شود به زور‌ کره و روغن زیتون ولی لاقل انقدر مانند لیمو شیرین دو رو نیست!

نتیجه گیری؛ در زندگی مانند لیمو شیرین نباشیم🦦
دوستدار شما نباتی 👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
امروز صبح ما در جایی متفاوت از خواب بیدار شدیم
نور از پنجره از پشت پرده میتابید و اتاق را روشن کرده بود
نگاهی به چپ و راست خود کردم ، همین که ننه را ندیدم حس توطئه بر ما دست داد
اما چیزهایی اطرافمان بود که جای تامل داشت و میشد بعد از بررسی اینان گریه کردن را شروع کرد
ما در میان ابرها بیدار شده بودیم،یک ابر که از شدت شادی چشمانش بسته شده بود به ما لبخند میزد
آنسوتر ما یه قوی تاج بر سر بود که نمیدانیم چرا بالای تخت بود،شاید فکر‌میکرد خروس است!
ننه گویا در انتخاب کوسن ها ضعیف عمل کرده بود، چون ما در طرف دیگرمان هلال ماه و ستاره اویزان به سرش را میدیدیم در حالی که روز بود
باز از او نا امید شدیم،چگونه میشود ما که اینهمه اهل شعر و هنر و‌ادب هستیم فرزند این ننه باشیم که قوی خروس سیرت برایش فرستاده اند و‌ این چه‌انتخابی است که ما روزهاهم باید ناظر ماه و ستاره باشیم!
خلاصه در این فکرها بودیم داشتبم دنبال ایرادی میگشتیم روی ابر بگذاریم
که دیدیم کله ی ننه از پایین تخت طلوع کرد خندان و‌شاد
گویا او خود را خورشید میدانست با آن موهای همچون یال شیرش!
جالب این است به ما میخندید و میگفت من فدای موهای همچون تاج خروست بشوم 🐔
خلاصه که در این اتاقی که بیدار شدیم نور صبحگاهی میتابید،خورشید از زیر تخت طلوع میکرد،اما ماهو ستاره هم سرجایشان بودند،قو در دریاچه نبود و بالای تخت احساس قدرت میکرد و ابر هم از شدت لبخند نیشش داشت پاره میشد!
صبح متفاوتی بود...
خدا بقیه اش را به خیر بگذراند

پوشک، شیرخشک، غذای کمکی، رفلاکس ، خواب، بازی و‌این حرفا واسه فرزند پروی 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان؛ شکست ننه
رفقا دیروز روز ما بود
بعد از افتضاحی‌که شب قبلترش ننه به بار اورده بود در خصوص‌خوراندن زرده تخم‌مرغ به ما، دیروز روز ما بود 🦦
ننه دیروز حتی به ما قطره آهن هم نداد،معلوم بود از توانایی ما در بالا اوردن محتویات درون معده مان تازه آگاه شده ، ما این کارت را تازه برایش رو‌کرده بودیم که ما وقتی از چیزی بدمان می آید میتوانیم کل معده مان را پشت و‌رو کنیم برایش و او‌را حسابی ترسانده بودیم ، پس ؛ فردای روز واقعه او‌ به ما جز شیر لذیذش هیچ‌چیز دیگر‌نداد ،و ما خوشحالترین بودیم،حتی دو بار او‌را گاز گرفتیم اما او‌به ما چیزی‌نگفت😏هرچند گازمان تستی بود و آرام.

اما ننه است دیگر، باز امروز صبح صبحانه فرنی به دست به سمت ما آمد..
قیافه اش را باید میدیدید، که چگونه با ملاحظه و مهربانانه تر از همیشه به ما غذا میداد،حالا ما دلمان برای فرنی لک زده بود،این زن چرا انقدر با طومأنینه و آرام غذا میداد😒یکی نیست به او بگوید زن حسابی ما زرده تخم مرغ را دوست نداشتیم و تو با هزار ترفند تند تند در حلق ما میچپاندی که حال ما بد شد، فرنی را چرا با ناز و‌عشوه به ما میدهی🤨

عیبی ندارد،فکر‌میکنم گربه را دم حجله کشته ام🦦حساب کار دستش امد
اخر خسته کرده بود مرا با این زرده
یک بار زرده در اب جوش
یک بار حریره زرده
یکبار زرده با سیب زمینی
اصلا شما ننه ها،خودتان یک‌زرده تخم‌مرغ را با اب جوش‌قاطی کنید و بدون طعم دهنده بخورید،وجدانن از بوی گند آن اگر استفراغتان نگرفت بیاید من تمام تخم مرغهایی که ننه آقایمان برایمان فرستاده را تقدیمتان میکنم😒


راست میگویید به ما از آن خوشمزه هایی بدهید که هر عصر همراه چایی میخورید🍪
ننه های از خود راضی...