منم همینم دخترم رو بیشتر دختر بزرگم رسیدگی میکنه اصلا حوصله ام نمیگیره نمیدونم چرا حس بدیه واقعا درکت میکنم
بچت زیاد اذیتت میکنه؟؟
پسرمن با اینکه کوچیکه ولی خیلی لجباز و نق نقوعه خیلی اذیتم میکنه
فقط روزایی که گریه نمیکنه حس مادرانم فعال میشه میفهمم چقدر بچه شیرینه😐😂 اونم کم پیش میاد که اروم باشه دگ
چند وقت پیش برادرشوهرم بردش پایین تو مغازه یه بیس دیقه ای نگهش داشت مادرشوهرم بهم میگفت هروقت دلت تنگ شد برو بیارش😂 منم براخودم نشسته بودم دیگه دید هیچی نمیگم گفت برو بیار سرما میخووره ها
منم اوایل بچه داری همین حس رو داشتم کلن دیگه تایم نداشتم برای خودم و واقعا اپن موقع فک نمیکردم بچه داری انقد سخت باشه
ولی الان باورت نمیشه همون کارا همون اذیتا برام لذت بخشه الان اگه حتی نمیتونم یه ثانیه از دخترم دور باشم شده روتین زندگی برام
منم همینجور بودم
پسرم ۸ ماهش بود تازه پذیرفتم که شرایطم این هست و میگذره
حالم داشت بهتر میشد که دوباره حامله شدم
گند زده شد بهم
افسردگی گرفته بودم، پسرم رفلاکس پنهان شدید داشت، شیر و غذا نمیخورد
برای تک به تک دندوناش شب ها زجه میزد
وقتی با مشاور حرف میزدم چقدر گریه میکردم
سر این یکی پسرمم واقعا افسرده ام، چند بار هم بیچاره سرش داد زدم یه بار زدم رو پاش که مردم از عذاب وجدان
حتی وقت نمیکنم با مشاور حرف بزنم
فقط و فقط شوهرم درک میکنه چی میگم
عزیزم اینا عادیه بخاطر اینکه که یهو از مال خودت بودن تبدیل شدی به آدمی که به عقیده خیلیا دیگه مال بچشه و خودش فراموش شده ، ولی به این فکر کن تو قراره بزرگ شدن اون بچرو ببینی قراره راه رفتن یادش بدی قراره بفرستیش مدرسه قراره کنار تو قد بکشه و تو رو از هرچیزی بیشتر دوست داشته باشه ، خدارو شکر کن که بچت سالمه و مشکلی نداره چون اگر خدایی نکرده فقط یه مشکل کوچولو داشت باور کن حالت هزار برابر بدتر از الان بود میدونم شاید سخت بگذره منم اولاش هیچ حسی نداشته برای بعضیا این مدت مثل من کمه برای بعضیا مثل تو زیاده اما بشین باهاش حرف بزن بخندونش بازی کن باهاش خیلی وابستش میشی
منم اوایل اینجوری بودم، بعدش ک یکی دوبار اتفاقاتی افتاد جونم لرزید فهمیدم حس مادرانه چیه، مثلا سرشو فروکرد توگردنم پیشونیش خورد ب گردنبندم غش کرد از گریه یبارم نشسته بود ازپشت افتاد زمین، دختردایی شوهرم طلاق گرفته، دخترش 12سالشه، مادرشوهر عوضیش بچرو برده نمیزاره مادرشو ببینه پارسال یبار بچشو بعد چندسال دید ی شب آورد پیش خودش، این بچه از کنار مادرش جم نمیخورد هرچی بهش میگفتن یسنا بیابرو بابچهابازی کن نمیرف چسبیده بود ب مادرش بو میکردش، شب مادرش خواب بود بغلش کرده بود گردنشو بو میکرد، من اونو میبینم ناخودآگاه گریه ام میگیره، میفهمم ک تحمل یک ثانیه دوری بچمو ندارم، اینجورچیزارو میبینم میشنوم یا بچم چیزیش میشه نفسم بندمیاد حس مادرانه ام شدت میگیره، مخصوصا تواین شرایط جنگ و اقتصاد نابودمون همش نگران بچمم، شبا ازفکروخیال اینکه آینده اش چی میشه خوابم نمیبره
عزیزم دقیقا منم اینجوریم میدونم چی میگی ولی من افسردگی بعد زایمان گرفتم یجورایی از دخترم فراری بودم دلم میخواست بقیه کاراشو انجام بدن.اصلا سرزنشت نمیکنم چون منم همچین حسی دارم🥲
من خیلی خیلی بچه دوست داشتم...از وقتی بچم اومده خیلی وحشتناک زندگیمو بهم ریخت خیلی زیاد از زندگی زده شدم اگه بچم سالم بود خیلی خوب بود...اما از وقتی فهمیدم دارای اوتیسم دلم از زندگی رفت
اطرافیانباید بهت روحیه بدن با بچت ارتباط برقرار کن بیشتر از همه همه چیو باید از خودت یادبگیره ببینه بشنوه باهات حرف بزنه
چونکه اولین بچته
تجربه نداری
از ی زندگی ازاد و راحت افتادی تو سختی
من این حسو نسبت به پسرم داشتم خیلی واسم سخت گذشت ولی دخترم ک بچه دومم بود خیلی راحت تر گذشت واسم چون ک چیزی تو زندگیم عوض نشد
بارداریت راحت بود ؟ ناخاسته بود؟
من همچین حسی رو ندارم
شاید خسته شدی و افسردگی بعد از زایمان گرفتی
من بارداریم فوق العاده سخت و پر استرس بود از ۱۲ هفته کیسه ابم سوراخ شده بخاطر همین سختیا خیلی پیشم عزیزه جونم به جونش بستت شب تو بغل میخابه اگر ازم دور باشه اصلا خاب نمیرم
منم همین ام
افسردگی بعد زایمان نگرفتی ؟
دلم زندگی قبلم میخواد همش🥲
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.