۱۳ پاسخ

چه زود دست به کار شدین 😅😅شوهر من خجالتی نیس ولی خیلی دیر و اروم اروم شروع کرد از بوسه های کوچیک تا کم کم پیش رفت جلو ی چند ماهی شد…

من اصلا ن اولین بوسه یادمه نه اولین بار ک بدن لختمو دید 😂😂😂خنگم بخدا

شوهر منم اینقدر سر ب زیر و مظلومه قیافه اش.. ولی بچه پرو واسه خودم دو شب بعد عقدمون مراسم نامزدی گرفتیم آخر شب ک کمک کرد لباسمو در آورد موهامو باز کرد کلا نزاشت لباس بپوشم دیگه 😐

برا من بچه پررو بود

ماهم اولش با بوس شروع شدبعد کم کم نم نم پیش رفت🤦‍♀️😁

ما سنتی بودیم بعد عقد همون شبش کمی جلو رفتیم بعدش باز کم کم چون خونه مجردی داشت یکم سریع شد 🤣

شوهره من پررو بی درک بچه اذیت کن
شب دوم با زور چون ب هیچ وجه آمادگی نداشتم
گف اگه ب تو باشه ۱سال طول میکشه

اولین بار یک ماه بعد عقدمون بود مامانم اینا سفر بودن خجالت بود خب اما یادمه بعدش برام صبحانه کله پاچه خرید ناهارم چنجه سفارش داد😂😂😂

ما که بعد از ۱۰سال هنوز از هم خجالت میکشیم😐

شوهر من با بوس شروع کرد رسیدیم اینجا اما چند ماه بعد عقد شروع کرد

شوهر من اینقدر پر رو و رودار بود که به محض اینکه عقد کردیم فرداش می خواستم برم تو خونمون یه چیزی بردارم مامان و بابام نبودن رفتیم تو خونه بهم گفت لخت شو کامل دلم می خواد بدنتو ببینم 🫣🫣🫣منم خر شدم دیگه ولی کاری نکردم مثل این ندید بدیدا یه خورده نگاه کرد بعد گفت پاشو بپوش الان که بهش فکر می کنم میگم چقدر چل بودیم جفتمون🤣🤣🤣

شوهر منم مجردیش خیلی شیطون بود ولی عقد که کردیم خجالتی بود روش نمیشد ،😂

اصلا چیزی از خجالت یا واکنش خاص یادم نمیاد.

سوال های مرتبط

مامان عمروم حیاتیم مامان عمروم حیاتیم ۵ سالگی
من همیشه با اینکه با ذوق و شوق برا بچه ها قصه بخونم ولی دخترم گوش نده مشکل داشتم دست خودم نیس اصلا
حالا جالبیش اینه خودش اصرار داره قصه بگو منم سعی میکنم شمرده شمرده بگم ک متوجه بشه
بتونه تجسم کنه ولی گاهی خودشو میزنه هپلوت و برا خودش الکی حرف میزنه من اون لحظه تا مرز انفجار عصبی میشم و متاسفانه معمولا خودمو کنترل نمیکنم و از مادر مهربان قصه گو تبدیل میشم یه روانی جانی ک مثل الاغ داد میزنه سرش
امشب همین اتفاق افتاد سر اینکه وسط قصه یهو پسرم از امروزش ک با دوستش فوتبال بازی میکرد ی خاطره ی جالب میگفت ک دخترم شروع کرد ب نامفهوم حرف زدن و سر و صدا کردن ک من صدای داداششو نشنوم منم ی بار تذکر دادم بار دوم داد زدم🥲
بدجوری سر دختر ۵ سالم داد زدم
جوری ک هردو ترسیدن و سکوت کردن
البته من از خیلی وقتا پیش گفتم ک شبا ک خاموشی میزنیم و میریم تو تخت دیگه یواش حرف بزنیم آروم حرف بزنیم
به همیشه گفتم وقتی داداش حرف میزنه وایسا حرفش تموم بشه بعد تو حرف بزن
اما خب راستش اونا بچن خب
مام ک خیلی وقت بود باهم اونجوری در سکوت و ارامش حرف نمیزدیم دخترم هیجان زده شده بود