#فرزندپروری #گهواره #پوشک #نی نی #شیرخشک
خانما میشه نظرتون بگید مهمه.. من باخانواده شوهرم زندگی میکنم نزدیک به 10نفر باهم زندگی میکنیم و خونه جاری روبه روی خونمونن دو تا بچه دارن مامانشون هر روز میفرستشون خونمون از ظهر تا آخر شب بخداسردرد میگیرم منم دوتا بچه دارم یکی سه سالشه یکی 5ماه خواب و خوراک نداریم هر وقت میان خودنمون بچم دیگه غذا نمیخوره تا وقتی که اخر شب برن خیلی کم میخوره حتب لاغر شده نمیذارن بخوابه.
بعد تا بچه 5ماهه ام میخوابمون بس که فضولن و سروصدا راه میندازن بچه کوچیکم نمیخوابه همش گریه میکنه چون سیر خواب نمیشه همش با بچم دعواشون میشه و گریه و جییییییییغ بچم عصبانی و پرخاشگر شد حتی غذا خوردنش شبیه اونا شده اونا برنج نمیخورن کم غذان بچمم اینجوری شده هر کاری میکنن بچمم میکنه بخدا خسته شدم از این وضعیت تا چیزی بگم مادر شوهرم قبول نمیکنه به جاری میگم میگه خونه پربزرگشونه هر وقت میخوان میان باید اجازه ات رو بگیرن؟ مگه گناه من و بچه هام چیه خب الانم رفته خوشگذرونی و بچه هاش از ظهری فرستاده خونمون مگه حق با من نیستتت؟؟ خودتون بگید..
چرا وقتی یه چی میگم قیامت میشه و هیچی قبول نمیکنه بعضی وقتا سرشون داد میزنم بس که اعصابمو داغون میکنن مامان باباش قبول نمیکنن یبار از گوشش گرفتم بش گفتم فضول نشو باباش اینجا اومد دعوا راه انداخت به شوهرم میگه زنت حق نداره به بچه هام چیزی بگه بچه هام کتک زده در صورتی که من اصلا کتکشون نزدم
حق با منه یا نه؟؟؟

۱۱ پاسخ

واااای چه صبری داری! هیچ راهکاری نمیتونیم بهت بدیم بجز اینکه خونت رو جدا کن! یا توام دعوا و سلیطه بازی راه بنداز

حق با توه والا،، بیخیال توم دعوا راه بنداز اخم کن بچه ها تو ببر تو اتاق اگرم چیزی گفتن بگو بچه هام خواب و خوراک ندارن اینجوری که نمیشه

باشه بهش بگو بچم نه میتونه بخوابه نه بخوره ناراحتم بشه بهتره که بچه اذیت بشه همه چیش بهم بریزه به بچه بگو نیا

وااای خدا کمکت کنه خیلی شرایط اتت سخته،
به نظرم وقتی بچه هارو میاره همه رو بنذاز رو مادرشوهرت تو هم برو بیرون پی کارات البته اون کوچیکه یه خورده سخته تنهاش بزاری ولی اگر میتونی با خودت ببرش بزرگه رو بزار بمونه انقدر رو مغز مادرشوهرت برن تا باهات راه بیاد شوهرتم که پایه اس سعی کن باهاش با نرمی صحبت کنی اگر همه ی راه ها بی فایده بود برین جای دیگه مستاجری...
فایده نداشت شوهرتو بنداز جلو بزار اون حرف بزنه خودش میتونه مادرشو وبرادرشو متقاعد کنه

هر وقت فرستادشون بزار مادرشوهرت باشه واذیت بشه جلوشونو نگیر هر کاری میکنن تو خونش تا متوجه بشه وباهات راه بیاد که همش اونجا پلاس نباشن.

مگه واحدتون جدا نیست بگو برن خونه پدربزرگشون شمام درو باز نکن

واقعا شرایط سختیه کاملا درک میکنم هر جور شده جدا کنید خودتونو

یه دیوار بسن خودت و مادرشوهرت بکش.درتم قفل کن.تمام

وا چ اعصابی تو داری
بزنتشون بابا
باباشون هم اومد هر چی از دهنت دراومد بارشون کن
من جای تو اعصابم خراب شد
ب نشون هم بگو فعلا من دارم زندگی میکنم حق نداری بچه هاتو بفرستی

بگو وقتی بیشتر از خودت من بچه هاتو نگه میدارم پس تربیتشونم بسپر به خودم،بچه که فقط پس انداختن نیست،اگه اتاق دارن موقع غذا ببر بچه هاتو تو اتاق غذا بده،یا ببر تو اتاق بخوابون بگو سر صدا میشه،شوهرتم با زبون و محبت بفهمون که اگه برادر شوهرت چیزی گفت خودش جوابشونو بده،مردا رو با محبت باید تو مشتت نگه داری بگو من که جز تو کسیو ندارم با تو درد و دل میکنم هندونه بده زیر بغلش

من اگه جای تو بودم هر دفعه بچه هاش میومدن دعواشون میکردم حتی شده الکی. هی جلوشون از پدر و مادرشون بد بگو. (می‌دونم کار بدیه ولی تنها راه حل برای آدم پرو همینه. تا بچه ها پیشت احساس خوبی دارن متاسفانه همینه) یه چند باری که بد رفتاری کنی خودشون دیگه نمیان. اگرم پدر و مادرشون اومدن فقط بگو دیگه اعصابم نمی‌کشه همینه که هست.

نمیدونم چی بگم والا درسته حق با توست
شرایط ندارید جدا بشید خونتون رو سوا کحید

سوال های مرتبط

مامان آوینا مامان آوینا ۳ سالگی
حالم از خودم و زندگیم و شوهرم و همه بهم میخوره
از ۸ صبح این بچه بیدار. میشه تا ۹ و ۱۰ شب
روزا بلند شده پدرم درمیاد غذا نمیخوره یا دائم در حال بدو بدو ام پشت سرش برا یه قاشق که اونم موفق نمیشم یا دارم میچرخونمش پارک تو کوچه تو حیاط و... دلم پر بود ب شوهرم گفتم دلم انقد گرفته یهو پرید بهم بسه دیگه بچه وظیفته خیلی کاری نکردی ی ساعت که میان خونه همش غر میزنی نزاشت اصلا حرف بزنم اومدم شام بدم دخترم نخورد دعواش کردم رفته زنگ زده مامانم میگه مامانجون مامانم منو دعوا میکنه (مامانم خیلی بشدت رو اوبنا حساسه میگه حتی کسی نگه بالا چشمش ابروعه)اونم هیچ نپرسیده که چرا سریع میگه اون مامان نیست که تو داری همش یا دعوات میکنه یا هی یه چیزی بهت میگه
ای خدا چرا هیشکی منو درک نمیکنه چرا یکی نمیگه بیا بشین درد و دل کن دلم ترکید از بی کسی دلم ترکید از این همه مسئولیت دلم ترکید از بی پولی دلم ترکید از اینکه هرکاری خواستم کنم پول نداشتیم
دردام به کی بگم دیگه


فرزند پروری پوشک مای بیبی ویروس بچه شیر شیرخشک پی پی ویروس بچه کولیک گریه
مامان آرمان مامان آرمان ۳ سالگی
مامانای باتجربه دستم به دامنتون
دیگه نه اعصاب دارم نه روان باهمه مشکلاتش ساختم
الان احساس میکنم دیگه نمیتونم..از وقتی دنیا اومد پسرم خواب و خوراک از من پدرش گرفته شد تا الان که سه سالشه
غذا خوردنش با همه هم سن هاش فرق دارن
خیلی زیاد هم خجالتی بخدا میبرمش شهربازی فقط کنار من میشینه نگاه میکنه در حالی که بچه های کوچیک تر خیلی اجتماعی تر و مستقل ترن آخه خیلی دلم براش میسوزه میگم چطوری قراره بره تو اجتماع بره مدرسه
دیشب یه بچه یک ساله از راه رسید تو خیابون یه دفعه دیدم داره پسرمو میزنه خیلی رو اعصابم تاثیر بد گذاشت
پسرم دوید سمت من اینقدر خجالتیه حتی سعی نکرد از خودش دفاع کنه ترسیده بود
آخه چطور اون بچه اینقدر رو داشت حتی مادرش معلوم نبود کجاس از راه رسید پسر منو زد
بعد بچه من که سه سالشه ترسیده بود
الانم ده روزه اینقدر بی اعصاب شده همش جیغ و داد گریه
معلوم نیست چی میخواد
شبا تا نصف شب بیداره میگه نمیخوام بخوابم
نه تو بخواب نه بابا همش گریه گریه
ببرمش روان شناس یا مشاور بنظرتون؟؟
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۴ سالگی