خوب خوب منم می‌خوام تجربه زایمانم بگم 😁
من 8 م رفتم دکتر نامه داد برا 18 فروردین
بعد فرداش رفتیم بیرون سه چهار ساعت سر پا بودم اومدم خونه یهو بعد شام تنگی نفس شدید گرفتم فکر میکردم مال اینه شام زیاد خوردم اینجا پرسیدم گفتن برو بیمارستان رفتم درمانگاه نزدیک خونمون ساعت 1 شب اکسیژن برام وصل کردن اومدم خونه گفتم فردا صبح میرم سمت بیمارستان چون 3 ساعت با خونمون فاصله داره خوابیدم یهو ساعت 4 صبح با دل درد و دل پیچه شدید بیدار شدم به شوهرم گفتم دیگه سریع رفتیم سمت بیمارستان
شانس من همینجوری که داشتم میرفتم داخل دکترم دم در بودم گفتم دکتر دارم از تنگی نفس و انقباض میمیرم دست گذاش رو شکمم گفت آذه خیلی سفت شده برو تا بگم آمادت کنن و من اصلا اون روز انتظار زایمان نداشتم 😁😑 دیگه سوند برام وصل کردن درد زیادی نداشت فقط چندش بود رفتم داخل اتاق عمل و دیدم یکی یکی اومدن و آمپول بی حسی زدن اصلا درد نداشت اصلا وقتی داشتم سر میشدم انقد خوب بود حس خواب داشتم 😅 یهو دکتر اومد و نفهمیدم کی صدای گریه بچه اومد بعد من هی میگفتم دکتر سرش خوبه(چون تو سونو های آخر واقعا ترسیدم چهار هفته جلو بود سرش )یعنی انقد چرت و پرتی گفتم تو اتاق عمل خودم یادم میاد خجالت میکشم 😂😅
بدش اومدم ریکاوری همش خواب بودم یواش یواش که داشت بی حسی می‌پرید دل دردام شروع شد ولی قابل تحمل بود با دارو و شیاف
وقتی نشستم سخت بود ولی راه رفتن راحت بود خلاصه به نظرم سزارین خیلی راحته

تصویر
۱۴ پاسخ

مبارکه عزیزم
سرش خوب بود؟؟😂

مبارکت باشه گلم
چند کیلو بود بچت؟

خودت خواستی سزارین بشی

سلام عزیزم ،خداروشکر ،مبارک باشه🌺❤️
بی حسی زدن دیگه متوجه نشدین چحوری دارن شکم رو میبرن یا بخیه میزنن؟من میترسم متوجه بشم یا حتی صدا بشنوم🥲حس میکنم تو روحیه ام تاثیر میزاره و نگرانم میکنه

عزیزم دور سر بچت موقع دنیا امدن چطور یود برا منم گفتن چهار هفته جلو اینقدر میترسم

من همش انقباض دارم بچم سفت می‌کنه و به سمت پایین فشار میاره و حس زور میاد ،ولی کمردرد و اینا ندارم بیمارستان رفتم رحمم بسته بود آن اس تی هم انقباض نشون نداد چون بچم اصلا حرکت های آهسته میزد و خودشو سفت نکرد تا اومدم خونه دوباره شروع کرد به فشار دادن یکی دوهفته هست اینجوریم دیگ خسته شدم

چند هفته ب دنیا آمد

ای وایییییی، یعنی با بی حسی هم آدم چرتو پرت میگه😂😂😂

قدمش پر برکت باشه عزیزم🧿
کدوم بیمارستان زایمان کردی؟
یادت میاد تو سونو۳۳ هفته وزنش چقدر بود؟ماشالله موقع زایمان ک وزنش خیلی خوبه

کاش منم ب این راحتی زایمان میکردم 😂لعنت ب طبیعی

چه خوب بوده
منم ۲۷ فروردین برام نوبت زده ولی میگم یه هفته زودتر ببینم بستریم میکنن

قدمش پر خیربرکت باش

چندروزبستری بودی؟؟

مبارک باشه😍خیلی حس خوبیه.چند هفته زایمان کردین عزیزم؟زایمان اول بود؟اگه زودتر دردمون بگیره دکترمون میاد بالاسرمون ک مجبور ب طبیعی نشیم؟

مبارک باشه قدمش . چند هفته بودی؟

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۱۴ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۷ ماهگی
۳ تجربه زایمان
نفر چهارم برا سزارین من بودم
دکتر ساعت ۱۰ و نیم اومد
من اصلا درد نداشتم ولی همین که رفتم زایشگاه دل دردم شروع شد
ساعت ۱ شب اومدن بهم سوند وصل کردن
اصلا درد نداشت ولی احساس ی چیز اضافه رو بدنت داری وگرنه درد ندارع
ساعت ۱ و نیم اومدن گفتن بریم برا عمل
خیلی ترس داشتم ولی دکتر بی هوشی بهم قول داده بود ک کوچکترین چیزی رو حس نمیکنم چون سر زایمان دخترم تو اتاق عمل کامل بی حس نشده بودم برا همین ترس داشتم
وقتی رفتم ساعت ۱ و ۴۰ دقیقه بود
همین ک رفتم دکتر اومد تو راه رو ی سلام گرمی کرد و گفت برو ک ساعت ۲ شد تا تو آماده بشی منم اومدم
رفتم و دکتر بی حسی اومد و خیلی شوخی میکردن و میخنندیدن
من یکم خیالم راحت شد و ترسم ریخت
گفتم عزیزم توروخدا خوابم کن من میترسم
گفت باشه دیگه چیزی نگو گفتم ببین قبل از عمل خوابم کن گفت اگ ی بار دیگه بگی خوابت نمیکنم
از ترس چیزی نگفتم رفتم رو تخت نشستم گفتن نفس عمیق بکش و سرت و ببر پایین
ی مرد اومد شونه هامو گرفت سرمو پایین نگه داشت
دکتر بی هوشی گفت ی چیز یخی می‌خوام بزیزم رو کمرت
ریخت و اینقدر یخ بود و شروع کرد با پنبه ب مالیدن کمرم
سه بار این کار تکرار کرد
بعد. گفت خودتو شل کن میخام سوزن بزنم ولی من اصلا سوزن و حس نکردم اصلا و ب هیچ عنوان
سوزن بی حسی اصلا درد نداشت فقط یکم حس کردم انکار ی بخار گرم تو بدنم خالی کردن ک برا من سوزن بی حسی مثله اب خوردن بود بخدا
مامان آریا مامان آریا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان پرنسس مهوا 🌸🩷 مامان پرنسس مهوا 🌸🩷 ۵ ماهگی
#تجربه_سزارین
#کلینیک_اصفهان
#دکتر_زهرا_انصاری

خب خب من اومدم بعد از یک هفته🥰 من چهارشنبه هفته گذشته یعنی ۱/۱۱
(یکم بهمن ماه) سزارین شدم طبق سونوی انتی ۳۷ هفته و دو روزم بود طبق پریود ۳۸ هفته و دکتر انصاری هم که داخل مطبش سونوم کرد گفت طبق این سونو ۳۸ هفته ای خلاصه شب قبلش از شهرمون راه افتادیم و شب خونه داییم اصفهان خوابیدیم فردا صبحش ۷ صبح در مطب دکتر انصاری بودم نفر دوم رفتم داخل تاحالا پیششون ویزیت نشده بودم منشیش گفت تاحالا کجا بودی حالا هم زایمانت رو میرفتی پیش همون دکتر حالا برو ببین دکتر اصلا قبولت میکنه یا نه منو خیلی ترسوند با استرس و ترس و لرز رفتم داخل دکتر خیلی راحت قبول کرد و گفت ۲۰ دقیقه دیگه بیمارستان باش دیگه راه افتادیم سمت بیمارستان ازم انتی گرفتن پرونده تشکیل دادن سوند وصل کردن درد نداشت ولی یه حس بدی داشت دعا دعا میکردم برم اتاق عمل دیگه این سوند رو حس نکنم😂 دکتر دیر اومد چون مطبش شلوغ بود ساعت ۱۱ و ربع من رو تخت اتاق عمل خوابیده بودم به دکتر بیهوشی گفتم میگرن دارم دیسک کمر دارم هرچی گفتم قبول نکرد بیهوشم کنه گفت بی حسی به نفع خودته به من اعتماد کن امپول بی حسی رو زد فک کنم چند بار زد چون همش معذرت خواهی میکرد اگه یکبار بود قابل تحمل بود ولی چون چندبار بود دردم گرفت ولی قابل تحمل بود
مامان هیرمان مامان هیرمان ۷ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
داستان سزارین من
اول از همه من روز شنبه نامه سزارین اختیاری رو از دکترم برای روز چهارشنبه گرفته بودم
دوشنبه صبح ساعت ۹ خواب بودم یهو تو خواب حس کردم خودمو خیس کردم
خیلی حس بدی بود
بلند شدم دسشویی رفتم نوار گذاشتم همینجوری آب ازم میرفت به دکترم زنگ زدم گف برو بیمارستان منم میام
به شوهرم که محل کار بود زنگ زدم و با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدیم
تو کل مسیر شلواری که پام بود هم خیس شده بود و دردهای نسبتا شدیدی داشتم ولی چون تصمیمم سزارین بود اصلا دوست نداشتم بشمرم دردارو
رسیدیم بیمارستان و مستقیم رفتم بلوک
خوابیدم رو تخت و nst رو وصل کردم من دردام شدید تر میشد مامای بلوک اومد گفتم من خیلی درد دارم به برگه nst نگاه کرد گف اوه خیلی دردات زیاده باید معاینه شی
واییییییییییی نگم از معاینه خیلی دردناک بود خیلی زیااااد
یهو گف ۶ سانت بازی و نمیشه بری اتاق عمل
میخواستم همونجا گریه کنم
گفتم به دکترم زنگ بزنید بیاد چون من قول سزارین ازش گرفته بودم
خلاصه یه خانوم مامای دیگه اومد آنژیوکت زد برام اصلا درد نداشت و سرمم رو وصل کرد
دکترم اومد بعد احوال پرسی گف باید معاینه شی معاینه کرد گف ۶ سانتی ولی سر بچه خیلی بالاس و سریع حاضر شو بریم تاق عمل
ماماهای بلوک به دکتر میگفتن تو قول دادی یه شکم اول طبیعی بیاری نیاوردی اینو بذار بزاد اینجا 😐 خلاصه کلی بهشون برخورده بود
یه خانوم مامای دیگه اومد سوند رو وصل کرد اونم هیچ دردی نداشت حتی میگفتن بعدش سوزش داره که به نظرم اصلا زیاد نبود و کاملا قابل تحمل فقط تا اینجا نه درد طبیعی بد بود نه هیچ درد دیگه چون همه قابل تحمل بود و بعدش رفتیم اتاق عمل
اتاق عمل رو تو پارت بعدی میگم کامل