ادامه زایمان طبیعی 3
ساعت 6 صبح بود گفتم زور میاد بهم قشنگ میفهمیدم بلندم کرد بردم اتاق زایمان رو توالت فرنگی نشوندم گفت مدفوع داری بکن و زورات و بشمر در اثر گاز واقعا دردی نداشتم و اروم شده بودم و کنترل میکردم مدفوع که نداشتم چون شکمم از روز قبل کاملا خالی بود دیگه زورامو شمردم چهار تا که شد بردم رو صندلی پهامو داد بغلم ی ماما هم کنارم وایستاده بود خودم پایین پام بود و میگفت زور بزن یادم نیست چندتا زور دادم ولی بچه دنیا اومد برش واقعا احساس نکردم و بعدا هم نگاه کردم جای بخیه رو خیلی کم بود و بی حسی زد فقط در حد بشگون سوخت و بخیهزد کلا 8 تا بخیه خوردم ولی بچم حین زایمان مدفوع کرد تا 6 روز بستری بود و منم بهش تو بیمارستان شیر میدادم و حسابی اذیت شدم
و اینکه میگن تجربه هرکس و بدنش متفاوته همینه زایمان من دقیقا یک روز طول کشید و توی کل زایمان غیر هفته اخر من استراحت بودم چون جفت روی دهانه رحم بود و هر روز امپول پروستروژن میزدم که فک میکنم برا همین انقد طول کشید زایمان و به هفته 41 رسید

۸ پاسخ

بچه با وزن 4 کیلو و جفت روی دهانه رحم باید سزارین میشدی

حالا خوبه شما ۴سانت بودی من اصلا باز نشده بود معاینه ام کردن کیسه ابم پاره شد با امپول فشار زایمان کردم خیلی درد کشیدم🥲

من بعد زایمان اولم خیلی زود دردام یادم رفت و به نظرم زایمانم راحت بود وقتی دخترم یک ساله شد هوس نی‌نی کردم که البته کمک دست هم دارم دو سه ماه بعد حامله شدم دختر دومم فردا ۱۳ روزش میشه و من تا چهار پنج سال دیگ قصد بچه اوردن ندارم چون بنظرم هم بارداری سخته و هم زایمان تازه فاصله سنی بچهام ۲ ساله ک‌ بنظرم تا چندین سال خستگیمم در نمیره....
🥴🥴🥴

دکترت کی بود کدوم بیمارستان

میگم عزیزم تا چند هفتگی آمپولشو میزدی ؟ من الان شیافشو میزنم

مرسی که گفتی 👍🏻

چقدر زایمان طبیعی سختتتتتته😭

عزیزم کدوم بیمارستان بودی؟

سوال های مرتبط

مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان دخملام🍓🫂🍓 مامان دخملام🍓🫂🍓 روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی اولم پارت ۲ 😍
پاشدم به زور رفتم رو تخت زایمان .هی دست میبرد معاینه میکرد و تکنیک تنفسی میداد و می‌گفت زور بزن ..زور میزدم می‌گفت بسه نفس بکش ..باز هم زور زدم که گفت اگه میخوای روند طبیعی پیش بره دوساعت دیگه باید درد بکشی . میخوای ؟ گفتم نه 😶 گفت پس باید یکم برش بزنم گفتم هرکار می‌کنی بکن فقط زودتر زایمان کنم ..بی حسی آرود از دو جا برش زد 🌝 و گفت زور بزن ..زور زدم و آیلین من دنیا اومد و گریه میکرد اون لحظه خیلی حس خوبی بود گذاشتش رو سینمو چند دقیقه گذاشت بمونه رو سینم من می‌گفتم وای خدا سر نگیره بیفته می‌گفت نترس 😍 آخه خیلی سر بود ..گرفتمش تا اومد بند نافش قیچی کرد و بردنش واسه وزن کشی و لباس 😍 به منم گفت زور بزن جفت خارج شه ولی نشد ..دستش رو برد تا آخر و جفت رو کشید بیرون 🥲 بعدش خونریزی م شدید شد .چند تا باند آورد همش میکرد داخل خون هارو جمع میکرد .این مرحله خیلی درد داشت 🙄 ..پنج شیش بار این کار رو تکرار کرد .. سوزن بخیه رو آماده کرد و باز آمپول بی حسی زد ..تو این فاصله باند ها هنوز داخل بودن 😪 بخیه زد و من وسط بخیه گفتم خسته شدم ولم کن دیگه گفت نه بزار زیبایی انجام بدم ..انجام داد خلاصه آخرش که بخیه ها تموم شد دست برد اون باند رو خارج کرد خیلی چندش آور بود 😑 دیگه ولم کرد بلاخره بردم تو بخش .اونجا هم دخترم رو بعد از واکسن آوردن پیشم یکم شیرش دادم خوابید ولی بخیه هام خیلی درد میکردن .شیاف گذاشتم و خوابم برد از خستگی 🙂 آیلین مامان توی سن کم دنیا آوردم ولی دست تنها و به سختی کمر همت رو بستم و بزرگش کردم 😍❤️ انشالا خداوند چشم از بچه های شما بر نداره از بچه های منم چشم بر نداره 😍🧿🧑‍🍼🧿 انشالا زایمان دومم راحت تر باشه و بیام واستون تعریف کنم
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۷ ماهگی
گفت یه طرف لبه داره هنوز دیگه اون دانشجو اند دست کرد داخلم میچرخوند می‌گرفت دهان رحممو با دوتا دست می‌کشید من دیگه برام نفسی نمونده بود زور میزدم بچه سر میزد دوباره نفس کم میوردم دکترا رفتن همون دانشجو موند تلاش کن انقد درد بدی بود دستامو گاز میگرفتم جیغ میزدمو گریه میکردم چون منکه درد نکشید مادرد نداشتم دهانه رحمم با دستاشو باز کردن بچمم سرش پایین نمیومد دیگه همون دانشجو تنهایی داشت تلاش می‌کرد تا دکترا میان خودش یه کاری بکنه من زایمان کنم گرفت آمپول بی حسی زد بهم بعد برش زو یهو دکتر ماما آمد گفت چرا این کار کردی من همیشه میگم بزارین بچه سر بزنه این هنوز دور دعواش کرد دکتر رفت دوباره دستشو کرد دو چرخوند محکم بهم فشار میداد بعد ماما صدا زد گفت مو بچه رو دیدم ماما کمکم کرد میگفت زور بزن دوباره نفس بکش بچم بد نیا آمد ولی من بی حال بودم گفت نگاش کن چشام باز نمیشد گذاشتش رو شکمم ولی همچنان درد داشتم دانشجو دستش داخل بود گفتم تو رو خدا دیگه بکش بیرون منو گشتی گفت جفت چسپیده به کمرت چون فقط زایمانم نبود که دهانه رحمم رو هم خودشون باز کردن موقع زایمانم ۱۰ نفر آمدن بالا سرم داشتن نگاه میکردن که توشون دوتا مرد هم بود نگاه میکردن دوباره انقد درد کشیدم تا جفت آمد زور زدم سرفه کردم گلوم دیگه از بس گریه جیغ زدم زخم شده همه رفتن بیرون دکتر موند دانشجو بهش گفت اینجوری بخیه بزن گاز گذاشت تو بعد بخیه زد یک ساعت طول کشید بعد گاز در آورد آمد شکمم ماساژ داد فشار داد دوباره ماما آمد فشار داد بعد چند دقیقه یکی دیگه آمد شانی من اون روز خلوت بود همه میومدن رو سر من دیگه داشتم میمردم بچمم خیلی گریه میکرد بردتش دستگاه گفت اکسیژن نداره یه شب دستگاه بود
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت نهم
بیرون اومدن سرش به نظرم پیش انقباضا اصلا درد نداشت و با یه اه بلند من اومد بیرون بازم جیغ نزدم تا آخرش تا انرژیم حفظ بشه . دخترم رو گذاشتن روی شکمم و من نمی‌دونم چرا ترسیدم بغلش کنم حس میکردم اذیت میشه فقط آروم دستم رو گذاشتم رو بازوهاش. از روی شکمم برش داشتن و بردنش برای وزن و وصل دستبند و خالی کردن دهن و بینیش. دخترم که دنیا اومد واقعا دردام خیلیییی کم شد در حد درد پریودی خیلی کم. دخترم هم دنیا که اومد چشماش باز بود و فقط نگاه میکرد یه اخم گنده هم داشت🤣 . و من صداش رو نشنیدم تا وقتی بردنش رو تخت خودش برای کاراش و هی خانمه از اینور به اونورش میکرد تا کاراش رو بکنه ، دیگه اونموقع شاکی طور گریه کرد 😂 اومدن برای بخیه‌. بهم باز بی حسی زدن . اولش یه دانشجوی زنان زایمان کم سن و سال که واقعا اصلا بلد نبود بخیه بزنه شروع کرد به بخیه زدن . اصلا از چهرش معلوم بود میترسه.مامایی که داشت کارای دخترم رو میکرد که فوق العاده هم مهربون بود اومد یه نگاه به بخیه هام کرد که خدا خیرش بده رفت سال بالاییش که کار بلد بود رو صدا کرد گفت بگید اون بیاد بخیه بزنه اومد بالای سرم و بعضی بخیه هارو باز کرد و شروع کرد به نصیحت اونیکی بهش میگفت بیا بالا سر ماما ها قشنگ نگاه کن کار یاد بگیر من شیفت بقیه رو هم وایسادم تا کارم خوب شد و ... خدایی هم دستش تند بود و با دقت بخیه زد خدا خیرش بده (حدودا پنج شش تا بیرونی خوردم سه چهارتا هم همون اوایل داخل واژن. دقیقش رو نمی‌دونم چون بهم نگفتن فقط گفتن خیلی کم خوردی خودم بعدها از روی نخ هایی که میوفتاد شمردم) . وقتی تموم شد گفتن بیام پایین و برم دستشویی خودم رو بشورم و پوشک بذارم.
مامان شهریار و همایون مامان شهریار و همایون ۱۲ ماهگی
سر پسر اولم خیلی اذیت شدم حتی تا الان که ۶ سالشه .
خیلی تاپیک میبینم که گاهی مشابهاتی با من دارن . توی چندتا تاپیک تجربیاتم رو میگم امیدوارم به درد یکی هم شده بخوره و واسم‌دعا کنه با راه حلی که میدم .
دوران بارداری پسر اولم :
۲۶سالگی با یک بار اقدام باردار شدم و هیچ دردی ندشتم طی بارداری .
هیچ مشکل درد ، دیابت ، طول سرویکس و غیره نداشتم .
موقع زایمان بچه با سر بود اما با صورت بود و نفهمیدن و طبیعی بدنیا نیومد و بعد کلی درد کشیدن با ۸ سانت و کلی معاینه و تحریک دهانه رحم ، سزارین شدم .
تا ۱۰ روز خونریزی و بی اختیاری مدفوع داشتم شدید به لطف ماماهای زایشگاه بنت الهدی . تا دو ماه خم راه میرفتم از شدت درد دو سر بخیه و تا ۸۰ روز لکه بینی . درنهایت با آمپول ویتامین k خونریزیم بند اومد.
زایمان پسر اولم :
بعد زایمان پمپ درد نداشتم . دردم اصلا نداشتم توی بیمارستان . شیرم بشدت زیاد بود . بچه زردی نداشت . وزنش ۳۷۴۰ بود و ۴۰هفته و ۵ روز بدون درد زایمان کرده بودم .
طی ۹ ماه هم رابطه در حد دخول نبود . چون نمیرفت تو .
شیرافزا گالاکتومید میخوردم چون خیلی پسرم شیرمیخورد میگفتم شیرم تموم نشه ولی بیش از حد تقاضاش بهش شیر میدادم . بشدت کولیکی شد .
مامان پناه مامان پناه ۱۵ ماهگی
سلام خانما تجربه من به عنوان مامان اولی زایمان طبیعی
اینقدری که ترس داشتم و وحشت داشتم از چیزایی که در مورد زایمان طبیعی شنیده بودم از معاینه ها گرفته تا خوده زایمان
چون دیابتی بودم دکتر گفت 37هفته ختم بارداری
رفتم معاینه شدم گفتن یه سانت بازی و دهانه رحمت خیلی نرمه
من از هفته 37روزی نیم ساعت پیاده روی و روزی دو تا شیاف گل مغربی و ورزش های که خیلی تاثیر داشت و رابطه بدون جلوگیری
رفتم معاینه تحریکی انجام دادم چون تجربه نداشتم اینقدر ازش استرس داشتم و حالم بد بود که چقدر وحشتناک ولی واقعا اینجوری نبود با تنفس میشد تحملش کرد و بستگی داره کی معاینه کنه
یه شب بعد از معاینه تحریکی کیسه ابم پاره شد و ساعت دو شب بستری شدم
با آمپول فشار و ورزش ها و وان آب گرم و ماساژ ها ساعت و نه و نیم صبح دخترم دنیا اومد
سه تا بخیه خوردم
ماما همراه داشتم واقعا واقعا خیلی تاثیر داشت و خیلی خوب بود از صفر تا صد کارا خودش برام انجام داد و همش کنارم بود تا دو ساعت بعد دنیا اومدن بچه
به عنوان مامان اولی که تجربه کردم دردش یکم بد بود ولی از لحاظ روحی من اذیت شدم و درد تو کمرش قابل تحمل بود یکم تو زیر شکم میزد تحملش سخت بود یکم ولی راضی ام و می ارزید
اینم تجربه من
مامان عرفان مامان عرفان ۲ ماهگی
دامه زایمان طبیعی 2
جهت عقربه ساعت ماساژ بده شوهرت خیلی مامای مهربونی بود باز برگشتیم خونه و رفتم حموم و ماساژ داد که مدفوعم گرفت دستشویی کردم تو خونه شده بود ساعت 12 از شدت درد تب و لرز کردم جوری که میلرزیدم زیر پتو کنار بخاری بلند حالا کی شهریور ماه بود دیگه ی قرص ژلفن خوردم نمیدونم با چه عقلی ولی حالم بعد نیم ساعت بهتر شد و نیم ساعت خوابم برد و بیدار شدم سیله بچه رو ی نگاه کردم و دردام یهو شدت گرفت شوهرم میگفت بریم بیمارستان ترسیده بود من نه میگفتم الکیه باز میرم بستری نمیکنن دیگه زنگ زد اورژانس اوضاع و توضیح داد و دردام هر 30 ثانیه یکبار 30 ثانیه میگرفت ول میکرد اورژانس گفت برو بیمارستان اگه نمیتونی اورژانس بفرستم گفتم نه و راهی بیمارستان شدیم ساعت 3 و نیم صبح بود معاینه کرد گفت 4 سانتی دیگه ترشحات موکوسی هم داشتم خونی بود ولی کیسه ابم سالم بود بستریم کردن و زنگ زدن دکترم اونموقع صبح خودشو رسوند بالا سرم و هم اومد گاز انتونکس داد برام چون نفسم در نمیومد به زور نفس میکشیدم و یکم که نفس کشیدم اروم شدم و نفس کشیدنم بهتر شد دکتر معاینه کرد 6 سانت بودم دیگه کنارم بود و رفت بین پاهام و ماساژ پرینه انجامداد ولی یکم خشن تر قشنگ از دو طرف لبه های واژنمو میکشید ول میکرد دقیقا 40 دقیقه اینکارو کرد که اینم خودش درد داشت واقعا ولی من کل مدت دردام یکبارم جیغ نزدم یعنی تا موقعی که نفسم در نمیومد اصلا جون نداشتم حتی اخ بگم کاملا قفل میشدم و خلاصه گفت هرموقع احساس زور داشتی بهم بگو و دایم بهم گوشزد میکرد که نفس بکشم و چون واقعا یادم میرفت و اینم بگم تمام مدت بستری شدنم بچه ضربان قلب نامنظم داشت برا همین دراز کشیده بودم بهم دستگاه ان اس تی وصل بود ساعت 6 صبح بود
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وسوم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #2

من فکر میکنم زایمان طبیعی خوب به چندتا فاکتور مهم بستگی داره تا اون تجربه برات خاطره خوبی بشه،
1)ژنتیک خانوادگی خوش زایمان بودن
۲)آمادگی ذهنی و جسمی داشتن
۳)انتخاب بیمارستان مناسب و حتی الامکان مامای خصوصی خوب
خب ازین شرایط من تقریبا هیچکدوم رو‌ نداشتم و اشتباهم اینجا بود، تا هفته ۴۰ هیچ دردی نگرفتم و سر یه سانت مونده بودم، همسرم رفته بود شهر دیگه و من از دو هفته قبل زایمان تنها بودم و متاسفانه بیمارستانی که رفتم با اینکه اونجا ماما خصوصی هماهنگ کرده بودم اما گفتن تا وقتی نرسی به ۳ سانت نمیاد، تجهیزاتشونم کامل نبود با اینکه نیمه خصوصی بود، به اصرار خودم برای ۴۰ هفته و ۳ روز نامه گرفتم برای بستری و زایمان با امپول فشار دکتر بهم گفت ناهارت رو‌ بخور و برو بیمارستان، وقتی رفتم نامه رو دادم یه ماما گفت بخواب معاینه ات کنم، معاینه کرد گفت یه سانتی بعد شروع کرد یه مقدار با خشونت ور رفتن و یکمی خون اومد ازم گفت معاینه تحریکیت کردم زودتر باز شی، بعد گفت بخواب رو اون تخت ازت نوار قلب جنین بگیرم، همون حین هم مادرشوهرم که همراهم بود رفت برام وسایل بیمارستانی رو تهیه کرد اورد...