۱۷ پاسخ

من خودم اصلا اینجوری نیستم هر وقت شد خونه رو تمیز میکنم اتاقو مرتب میکنم
نه که بگم کثیفم نه اصلا ولی خودمو نمیکشم
مثلا امروز نهار حال نداشتم تخم مرغ خوردیم
زندگی رو سخت بگیری سخت میگذره

منم قیمه داشتم امروز منم از صب امروز کار خونه داشتم

منم دقیقا همینم و اصلا نمیتونم تغییر کنم

بیخیال کمی به دل خودت برس. تنها کسی که واست میمونه خودتی. قدر خودت رو بدون

متاسفانه منم همینم هیچ وقت نتونستم راحت باشم سخت نگیرم و نابود شدن خودم می بینم

البته اینایی ک گفتید انجام میدید عالیه ولی خب باعث استرس و بعدم ناراحتی بشه ارزش نداره حالا اون روزی ک شلوغی غذا اماده بذار یا اصلا ازبیرون بخر

باورت میشه یهو اولین ارایشگاهی ک رفتم بعد زایمان موهامو بالیاژ کردم و‌حدود۸ ساعت کارم طول کشید دگ ب مرور اوکی ترشدم
شرایطم جورنشد مشاوره رو ادامه بدم ولی خودم خیلی رو خودم و شخصیتم کار کردم

بنظرم ادم کمالگرایی هستی و یه مقدار هم استرسی
منم اینجور بودم و وافعا بعد زایمان اولم خودمو خیلی اذیت میکردم جالبه دخترمم پیش هیچکس نمیذاشتم ارایشگاه نمیرفتم هرکاری ک مجبور بودم از خونه برم و دخترمو تنها بذارم گذاشتم کنار معلم بودم و شغلمو ول کردم جدای از رها کردن شغل از باقی چیزا ب شدت پشیمون شدم و الان اوکی تر شدم
گاهی از عمد ی جارو میذاشتم نامرتب بمونه هی نگاه میکردم اذیت میشدم ولی گفتم بذار چشمم عادت کنه سرامیکای خونمون سفیده با طی ب دلم نمینشست با کهنه تمیز میکردم ی مدت کلا سرامیکارو تمیز نکردم تا جاییش لک میشد ی طی کوچیک میزدم تا ب مرور خوب شدم
چون رفتم مشاور تست زدم گفت وسواس فکری گرفتی

خسته نباشی عزیزم خدا قوت

شوهرت چی واقعا میبینه اینقدر زحمت میکشی یا میگه واقعا بی نقصی

شما بنظرم به جای مهرطلب بودن، ایده آل گرا یا همون کمال گرایی
دوست داری همه چی بهترین باشه
مامان منم این مدلی بود و. تا حدی به ما هم انتقال داده
سعی کن مثلا اینجور وقتا غذای ساده بخورید ظهر یا شب قبل درست کن
یکاری کن روتین همیشگی بهم بخوره شاید تاثیر گذار بود

والا من تو به شهرستان کوچیکم هیچ اموزشی واسه بچه های این سنی ندارن😞💔

خوبه آدم اینجوری با برنامه ریزی به همه کاراش میرسه ولی خب همیشه نه، ینی یه روزایی بازر واسه استراحت خونه بگو مرتب نباشه به یسری کارایی ک ضروری نیس نرس ناهار راحتتر و ریلکس کن به استراحت بگذرون
اینجوری احساس بهتری داری عزیزم

منم همینجورم اول باید خونه رو مرتب کنم بعد برم بیرون
خسته نباشی عزیزم 💗

میدونی شاید این برمیگرده به گذشتت مثلا من مامانم کار میکرد و اکثرا خونه نبود من از کلاس سوم چهارم ابتدایی باید خونه تمیز میکردم ظرف میشیتم بعدها غذام درست میکردم یه خواهر دارم ازم ده سال کوچیکتره از وقتی دوسه سالش شد باید از اونم نگه داری میکردم وگرنه وقتی مامانم میومد کارا انجام داده نشده بود دعوام میکرد الان چهارده ساله ازدواج کردم شب ک شوهرم میخواد بیاد اگ مثلا قرار باشه نمیرو بخوریم یا اون بگه خودم میام ی چی درست میکنم از استرس اینکه غذا اماده ندارم میخوام خفه بشم یا اگ ظرف نشسته باشه وقتی ظهر شب میاد حالم بد میشه درصورتی ک شوهرم کلا براش مهم نیست منم هزاران بار بابت این ترس خودم به خودم سخت گرفتم

به خدا خیلی دوست دارم اما من به خودمم میرسم فکر اینم همسرم زن کاملی کنارش باشه و بچه هام مادر کاملی داشته باشن! برای همین همیشه مراقب بودم چاق نشم همیشه حموم‌کرده باشم شاید باورت نشه من هیچ وقت یه دل سیر غذا بدون عذاب وجدان چاق شدن نخوردم ! از خانوادم که انقدر من رو مهر طلب بار اوردن ناراحتم

اردک دارن دخترات
من واسع پسرم گرفتم دوتاچون یکیش مرداراون یکیم چندشم شددادم به کسی الان همش تو دلمه خودمم دوستشون داشتم

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔
مامان محمد مامان محمد ۴ سالگی
#پوشک#فرزندپروری#تب
خانم ها من به یه مشکل خوردم
ببینید حق با کیه
من هر روز تو خونه هم ناهار و هم شام درست میکنم ولی شوهرم اکثرا غذای بیرون میخوره
مثلا صبحانه که خونه نمیخوره میگه دهنم باز نمیشه میره ساعت دوازده اینها بیرون مثلا دو تا میکرو میخوره دیگه تو خونه ناهار نمیخوره
تا میرسه خونه میخوابه میگه بیدار شدم میخوره
من تنهایی ناهار میخورم اون ساعت پنج اینها ناهارمیخوره
شب ها هم که اگه خونه باشیم میگه من شام نمیخورم ولی بیرون باشیم میخوره
چند بازی دعوامون شد و بهش گفتم تو غذای منو دوست نداری در حالی که به خدا اشپزیم تو خانواده معروفه
همش هم میگه معده م درد میکنه و واقعا هم مشکل معده داره
خیلی پیش میاد که من ناهار درست کردم ولی همون بیرون غذا میخوره و اصلا خونه هم نمیاد تا شب
من خیلی ناراحت میشم
میگم خوب من اینهمه زحمت میکشم هرکی جای من بود دیگه هیچی درست نمیکرد
پنج شنبه زبون گرفتم از ساعت شش تا دوازده شب دستم به پخت و پزش بند بود ولی اقا وقتی اومد نصف ساندویچ هم نخورد
گفت معده م درد میکنه
منم خیلی زورم گرفت گفتم اصلا نمیخواد هیچی بخوری
حالا از اون روز باهاش قهرم
اون هم بدتر با من قهر کرده و حرف نمیزنه
دیروز هم بهش پیام دادم که از دستش ناراحتم ولی حتی جوابمو هم نداد
منم تا الان محلش نزاشتم
شما بودید چکار میکردید؟
مامان دوتا گل پسر❤️❤️ مامان دوتا گل پسر❤️❤️ ۵ سالگی
مامانا تو رو خدا بیایید خواهرانه و منطقی منو
راهنمایی کنید.
شاید از نظر خیلی ها موضوع  پیش پا افتاده باشه ولی تحملش برای من سخته
ما ۴ ماهه اومدیم توی خونه جدید اینجا بچه ها از صبح میان توی حیاط ساختمان بازی تا شب دنبال بچه منم میان که بره باهاشون بازی گاهی اوقات حتی واسه ناهار یت شامم به زور میاد توی خونه.
از طرفی بچه ها با دست فوش های بد میدن که متاسفانه پسرم منم میاد خونه میگه فلانی این کارو کرد.
چند روز پیش هم یکی از بچه ها جای خصوصی شو نشون داده بود.
امروز پسرمو صدا کردن که بره بازی من دیدم صدای بچه ها نمیاد بلافاصله پشت سرش رفتم پایین دیدم بچه ها دارن آروم صحبت میکنن پسرمو آوردم بالا و در رو قفل کردم الان که از پسرم پرسیدم چیکار میکردن گفت جای خصوصی شونو نشون میدادن.
من زیاد نمیزارم پسرم بره بیرون.
عصر همه خانما پایین بودن بهم گفتن نمیزاری پسرت بیاد بیرون منم گفتم بچه ها بی ادبن  خوشم نمیاد یاد بگیره یکیشون گفت منم بچه اولمو خوب تربیت کردم ولی سر دومی بیخیال هرکار میخواد بکنه آخرش یاد میگیره (این خانم مدیر مدرسه هم هست) یکیشون گفت بچه اوله حساسی واسه دومی خوب میشی.
ولی من ده تا بچه هم داشته باشم نمیتونم نسبت به تربیتش بی تفاوت باشم.
این مدت هم پسرمو چندتا کلاس ثبت نام کردم. عصرها هم شوهرم بره بیرون  ماهم باهاش میریم  که پسرم نخواد بره توی حیاط.
وقتایی هم که میره یا دنبالش میرم یا از بالا نگاهش میکنم.
ولی کم آوردم نمیتونیم جابه جا بشیم چون سر همین خونه کلی بدهی داریم.
دیگه نمیتونم زیاد برم از خونه بیرون با بچه کوچیک سخته برام.
خسته شدم