#پوشک#فرزندپروری#تب
خانم ها من به یه مشکل خوردم
ببینید حق با کیه
من هر روز تو خونه هم ناهار و هم شام درست میکنم ولی شوهرم اکثرا غذای بیرون میخوره
مثلا صبحانه که خونه نمیخوره میگه دهنم باز نمیشه میره ساعت دوازده اینها بیرون مثلا دو تا میکرو میخوره دیگه تو خونه ناهار نمیخوره
تا میرسه خونه میخوابه میگه بیدار شدم میخوره
من تنهایی ناهار میخورم اون ساعت پنج اینها ناهارمیخوره
شب ها هم که اگه خونه باشیم میگه من شام نمیخورم ولی بیرون باشیم میخوره
چند بازی دعوامون شد و بهش گفتم تو غذای منو دوست نداری در حالی که به خدا اشپزیم تو خانواده معروفه
همش هم میگه معده م درد میکنه و واقعا هم مشکل معده داره
خیلی پیش میاد که من ناهار درست کردم ولی همون بیرون غذا میخوره و اصلا خونه هم نمیاد تا شب
من خیلی ناراحت میشم
میگم خوب من اینهمه زحمت میکشم هرکی جای من بود دیگه هیچی درست نمیکرد
پنج شنبه زبون گرفتم از ساعت شش تا دوازده شب دستم به پخت و پزش بند بود ولی اقا وقتی اومد نصف ساندویچ هم نخورد
گفت معده م درد میکنه
منم خیلی زورم گرفت گفتم اصلا نمیخواد هیچی بخوری
حالا از اون روز باهاش قهرم
اون هم بدتر با من قهر کرده و حرف نمیزنه
دیروز هم بهش پیام دادم که از دستش ناراحتم ولی حتی جوابمو هم نداد
منم تا الان محلش نزاشتم
شما بودید چکار میکردید؟

۱۵ پاسخ

من بودم اصلا دیگه درست نمیکردم و یا اگه درستم میکردم منتظرش نمیموندم زودتر میخوردم و چیزی براش نمیذاشتم اگه چیزی هم میگف که چرا نذاشتی و درست نکردی میگفتم برو همون بیرون بخور

ولش کن بابا خودت درس کن و تنهایی عشق کن و بخور اونم هرچی دلش میخواد بره بگیره بخوره بیکاری ؟
زیادی دور ور مرد بگردی بدتر زن ناز می‌کنه دوبار ک براش نپزی و گشنه بمونه مجبوره بخوره مشکل معدشم از عادت کردن ب غذای بیرونه
نپز خواهر مننننننننن
تا بفهمه
نیومد بخوره هم نیاد خودت بخور تنهایی والا😁 با بچت

خب فقط برای خودتو بچه درست کن

اندازه خودتو بچت درست کن سر تایم غذاتونو بخورین واسش هیچی نزار اگه پرسید بگو تو عادت به غذا خونه نداری غذا بیرون بخور چهار بار بزنی تو برجکش درست میشد اینجوری نمک نشناس نمیشد

حق با توعه عزیزم
آدم دوست داره وقتی آشپزی می‌کنه و وقت می‌زاره اعضای خانواده با لذت بخورن که خودتم کیف کنی مخصوصا وقتیکه دستپختت هم خوب باشه (یه جورایی با خودت میگی سیب سرخ و دست الاغ) شوهر من میخوره اما هیچ احساسی به خوردن نداره و خیلی آدم خشکیه و درکت میکنم که چقدر آزار دهنده ست
به نظر من بهش محل نده زیاد هم غذا درست نکن و واسه خودت فقط درست کن

نپز خواهر من نپز! اگر مطمئنی نهار شامشو خونه زن دوم نمیخوره چرا اینقد خودتو اذیت میکنی
من خودم مشکل معده دارم میدونم اگه لحظه ای ک گرسنه میشی نخوری بدتر میشه معدت،اینم همش بیرونه وقتای گشنگی ی چی میخوره بیرون دیگه

دراندازه خودت و بچه ت درست کن

کارشون چیه که ندادم خونه‌ان؟
شما یک وعده بپز خورد خورد نخورد هیچی
معدش هم بخاطر عذای بیرون درد میکنه اتفاقا
والا منم بودم قطعا اعصابم خورد میشد اما یه بار جدی بشین صحبت کن ببین مشکل کجاست

من برعکسم به زور غذا درست میکنم از خدام بود اینجور کنه دیگه تو آشپزخونه ام نمی‌رفتم بهش میگفتم هرچی میخوری برا ماهم بیار😂

فکر کنم دستپختت رو دوست ندارع ولش کن به اندازه خودتون درست کن

من برام مهم نیست من غذایی ک بدونم همسرم نمیخوره ظهرناهار درس میکنم خودمو بچه هام میخوریم راحت
ولی جدیدا دیده اینجوری میکنم میگ برمنم یکم نگهدارین😂😂😂

خوب مشکل معده داره ک نباید بیرون اصلا چیزی بخوره

من بودم که همون اوایل جنگ به پا کرده بودم دیگه لقمه ای از بیرون دهن نذاره، شما هم یه مدت اندازه خودت و بچه ات بپز براش نگه ندار ببین چی میشه، بعدش پیگیر شو دلیل اینکارو چیه واقعا غذای بیرون میخوره یا کسی براش میاره

واااا چه بد مطمینی چیز خاصی بینتون اتفاق نیوفتاده؟ وقتی غدا میخوره بیرون مشخصه گشنشه دیگه ببین شاید پرش کزدن یا خدایی نکزده دعایی چیزی ندادن بهش،؟ یا مثلا شماره ی ناشناسی تو‌گوشیش نیس؟من باشم کلی ناراحت میشم ، دعوا میکنم یعنی جی اهه

خب باید ببینی دلیل اینکارش چیه

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۴ سالگی
من نمی‌فهمم اونایی که بچه شون کارتون نمی‌بینم چه اعصاب و حوصله ای دارن
من یه مدت محدود کردم کارتوناشو. گوشی هم نیم ساعت میدم
از صبح که پامیشه میگه حوصله م سر رفته. با خودشم بازی می‌کنه ها. ولی مثلا نیم ساعت بازی می‌کنه با خودش بعد حوصله ش باز سر می‌ره
خودمم باهاش زیاد بازی می‌کنم ولی دائم میگه بیا بازی. یا حوصله م سر رفته
قبلا کارتون میدید خوب بودا ن خودش بازی میکرد من نهایت نیم ساعت در روز باهاش بازی میکردم
گوشی هم نمی‌خواست تازه چون کارتون‌های که میدید دوست داشت
ولی رفتارش پرخاشگر شده بود من کارتون هارو غربال کردم و محدود‌ حالا خودم اعصابم بهم ریخته بس که میگه بیا بازی‌ یا حوصلم سر رفته. یا گوشی بده که اونم نمیدم🥲🥲
عکس هم از بازی دوم با توپ ها برای تمرین حرکات دست.
دستشون با به روسری نرم می‌بندیم. و میگیم توپ رنگ آبی رو مثلا با دست بسته جمع کنه از دور خونه و بنداز تو سبد. بعد توپ سبز. منم نشستم تشویقش کردم و شمردم که مثلا انگار تو مسابقه س
#فرزندپروری
#تربیت فرزند
مامان مهیار مامان مهیار ۴ سالگی
سلام شبتون بخیر خواهرای گلم
این روزها رو بعنوان پرچالش ترین و مزخرف ترین و بی حوصله ترین روزهای عمرم تو ذهنم همیشه میمونه
با یه دختر ۱۲ ساله که تو سن بلوغه و هرروز یه داستان داریم باهاش
تا پسری ۴ ساله که تو اوج شیطنته و هرکاری میکنم این انرژیش تخلیه نمیشه
خیلی دارم با هردوتا شون سر وکله میزنم مخصوصا دخترم
مثلا امروز صبح ساعت ۱۰ بیدارش کردم که بریم کارنامشو بگیریم وقتی بیدار شد از دستم ناراحت بود که چرا ساعت ۱۰ بیدارش کردم ‌ نذاشتم تا ۱ بخوابه به قول خودش وقتی مدرسه نمیریم تعطیلیم باید تا ظهر بخوابیم
بعدشم از ساعت ۱۰ تا ۱۲ نشست رو مبل داشت تلویزیون نگاه می‌کرد هرچی بهش گفتم یه لقمه هم شد صبحانه چیزی بخور تا ناهار آماده بشه اونم گفت من صبر میکنم ناهار آماده بشه
منم گفتم تا صبحانه نخوری امروز بهت نهار هم نمیدم
خلاصه اینکه حرف زدم مجبور شدم سر حرفم وایستم بهش نهار ندادم
امشب شام هم بهش گفتم بیا بخور میگفت نمی‌خورم رفت دوتا پرتقال پوست کند و خورد
اصلا اینقدر این دختر لجباز و بد شده که حد نداره
باباش میگه ولش کن بزار خودش هرکاری میخواد بکنه
منم میگم نمیشه که ساعت ۱ بیدار میشه وعده صبحانش میسوزه فقط نهار میخوره
خودمم موندم چیکار کنم چه عکس العملی در قبال لجبازیاش نشون بدم
دیگه خسته شدم از دستش
مامان پسر قشنگم مامان پسر قشنگم ۵ سالگی
خانما میخوام درد و دل کنم من و شوهرم 7 ماه صحبت کردیم زیر نظر خانواده ها و ازدواج کردیم از اول ازدواجمون شوهرم قصد داشت منو تغییر بده و به قول خودش شبیه خودش کنه و از این طریق افسار زندگیش رو دستش بگیره من وابسته خانواده ام هستم مخصوصا مادرم اون هم میدونست و با خانواده ام در افتاد و یکی یکی پاشون رو از خونه ام برید تا به قول خودش من مستقل بشم تو این گیر و دار من باردار شدم در حالی که با کل خونواده ام قهر بود تو دوران بارداری خیلی اذیتم کرد و من از ماه هشت بارداری افسردگی گرفتم تا سه ماه پس از زایمان حالم بد بود ولی تو اون روزا تنها دل خوشیم و دلیل زندگیم پسرم بود الان هم جونم به جونش بسته است نمی تونم یه لحظه دوریش رو تحمل کنم پسرم هر چی بخواد بخره به من میگه چون باباش براش نمیخره حتی لباساش رو مامانم اینا می‌خرن دکترش رو خودم میبرم خلاصه که باباش هیچ احساس مسئولیت نداره ولی پسرم باباش رو بیشتر از من دوست داره به من میگه من تو رو دوست ندارم بابام رو دوست دارم خیلی دلم گرفته