۱۳ پاسخ

آیا میدانستید این رفتار دخترتون نشان دهنده تکمیل بخشی از مغزش هست که اون قسمت مسئول تشخیص حریم خصوصی هست بهتون تیریک میگم دخترتون یک مرحله دیگه از رشد خودش رو کاملا عالی داره پشت سر میزاره. داره برا خودش بین کسایی که مدام میبینه و اونارو جزو خانواده خودش قرار داده با کسانی که نمیشناسه و یا دیر میبینه یک حریم کاملا مشخص و سالم برقرار میکنه. دخترون داره کاملا بالغ تر از سنش نشانه های تشخیص موقعیت های متفاوت رو به بهترین شکل از خودش نشون میده. اگر میخواین با خواهر و خواهرزادتون گرمتر برخورد کنه باید اونا وارد حریم خانواده ای که دخترتون تو ذهنش داره، بشن که برای اینکار شما باید بیشتر به دیدنشون برید یا اونا بیاید و خودتون بدون اجبار تلاش کنید یک پل ارتباطی بینشون برقرار کنید.

وای این چقدر خصوصیات دختر منه‌.‌.

دقیقا عین دختر من

دخترمنم همینه خونه مادر شوهرم بودم همسایه شون اومده بود خونشون مادرشوهرم هرکاری کردکه دخترم گرم بگیره باهاشون حرف بزن نزد

این طببعیه که بچه با کسی که ارتباط نداشته صحبت نکنه که

وایییی بچه منننن که مارو میخوره اما غریبه ببینه قایم میشه سلااام نمیکنه دیوونم ام کرده

دختر منم بچه ها رو دوست داره دو سه بار دو تا بچه سعی کردن بزنن چون خودم اونجا بودم جرات نکردن دخترم بیرون از خودش دفاع نمیکنه بچه یکی از فامیلامون یکسال از این کوچیکتره اما نزدیک ۲۰ یا بیشتر وزنشه خیلی درشت وتپله نزدیک این میشه این میترسه

یکی از دخترای منم‌همینطوره
نمیدونم باید چیکار کنم
مهد هم‌ رفت اما درست نشد ،مربیش میگفت بعد از دوماه تازه ما صداشو شنیدیم

ببرش مهدکودک خیلی تاثیر داره شرایط که یکم اوکی شد ببرش مهد ، عزیزم مهم حرف زدنشه که میزنه و مشکلی نداره خیلی حساس نشو پسر منم اینطوریه ولی خب مدتی که میبردمش مهد خیلی خوب بود

فكر نميكنم مشكلي باشه خب طبيعيه بچه تا بياد با يكي اشنا بشه طول ميكشه اخه چه انتظازي از يچه هس

پسر منم همینجوریه

پسر منم دیر جوشه با آدم بزرگا

دختره منم همینجوریه دق کردم همش باید داخل مهمونی دنبالش باشم که کسی اذیتش نکنه

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...