تب #
درد #
استامینوفن ##
شیرخشک
چالش

تصویر
۱۵ پاسخ

امیدوارم اگه حساب و‌کنابی باشه برای اون‌دنیا عذاب بکشه تا روز موعود از بس این زن عوضی بود خدا چرا هر چی میگم تموم‌نمیشه این غصه از بس عذابم‌داد تا به درک واصل شد

خداروشکر مادرشوهرم آدم خیلی خوبیه وکار به کار کسی نداره

یعنی چی همینجوری بمونی؟

من اولین باررفتم برامادرشوهرم فرشاشوشستم نامزدبود بعد رگ کمرم گرفت شب گفتم چکارکنم شوهرمم نبود بجااینک بگه ببرمت دکتریاقرص بدم بهت گفت حتما ازخونه پدرت مریض بودی منم ازاون موقع ازچشمم افتادوهیچ وقت براش کارنکردم درکل مادرشوهرم خ حرفابهم زده ولی اولین باربااین حرفش ازش زده شدم

پدر شوهرم خیلیییی پیله بود که خودم باید ببرمت دکتر مطمئن بشم که دختری،قرارمون این بود که فردا صبح ساعت10بریم محضر ولی مادرشوهرم بدون هماهنگی شیخ روبرداشت آور خونمون وتوخونه بدون اینکه حتی بزرگتراباشن عقدم کردن،چون مامانم مریض بودنمیتونست بره خیابون خرید من میرفتم (پدر شوهرم )زنگ زد بهم گفت خانوادت نمیتونن توروازخیابونا جمعت کنم بیای خودم درستت میکنم،هرروز بهم زنگ میزدن که با اجازه کی کجا رفتی و فلان کردی وخریدی، کلا وسیله های که باید برام میگرفتن روبامادرشوهرم رفت خرید گفت من قراربود بدم باید باب دل خودم باشه نه تو،قراربود برام طلا بخرن خودشو مادرشوهرم رفته بودن خریده بودن اونم کمتر بعدم گفتن همینه که هست میخوای بردارنمیخوای هم مال خودمون فکر کردی کی هستی که این همه ادعا داره بلاخره طلا طلاعه، منومیخواستن ببرن توی یه خونه داغون منم لج کردم که نمیام و... مجبور شدن خونه رویکم تمیز کنن ودرس کنن تامن برم روزی که اومدن جهازموازخونه مامانم ببرن مدام بهونه میگرفتن وپدرشوهرم برگشت بهم گفت خوب باسلیطه بازی کار خودتو کردی،زمانی که خانوادم می‌اومدن خونم پدر شوهرم میگفت مگه پسرمن چقدر جون داره برا توپول دربیاره بعدتوبریزی تو حلق خانوادت درصورتی که خانوادم فقط میومدن یه سرمیزدن ومیرفتن،روزی که خبربارداریمو بهشون دادم برگشتن گفتن کی گفت تو بچه بیاری شاید مااصلا ازت نوه نخوایم،زمانی که زایمان کردم بعدازیه هفته اومدن ازم یه سرزدن هیچیییی هم نیاوردن بعدم گفتن فقط بخاطر اینکه دخترمون اصرارکرده اومدیم وگرنه نمیاومدیم،و..... نگم بهتره اینم بگم اول پدر شوهرم خودش منو پسندیده بود وهمهههه جاپزمیداد ولی یهو ورق برگشت

اخه بگمم کسی باورش نمیشه مامان صداش می کردم تاوقتی که یه حرف خیلییی بدی بهم زد ازاون موقع حالم بهم می خوره
چن ماه پیشم خواهرشوهرم بهم تهمت های بدی زد دیگه عیدم نرفتم خونشون
حالم ازشون بهم می خوره

من سرزایمانم شیرم کم بود انگار مقصر بودم یه سر میگفت من بایه سینه ۶تا بچه بزرگ کردم تا هانا رو ازشیر بریدم مبگفت تو سیرش نمیکنی بیچارم کرده بود

خدا بیامرزش
شب خواستگاری قرار شد فرداش بریم خرید عقد دم‌ در موقع رفتن بهم گفت زیاد خرید نکن دست و بالش خالیه

من با مادرشوهرم مشکلی ندارم یه وقتایی هم شاید یه حرفی بزنه که من اون لحظه خوشم نیاد ولی در کل زن خوبیه باعروساش رفتار بدی نداره

من روز عقدم تو محضر بلند جلوی همه گفت پسرم که خوبه خداکنه عروس هم خوب باشه بعدش آقای محضردار گفت عروس هم خوبه انشاءالله. بعدش تو عقد انقد اذیتم کردن انقد دعوا داشتیم مخصوصا شوهرم

هعی هعی حتی از گفتنش هم شرم میکنم و خودم ب جای اون خجالت میکشم

انقد زیاده که یادم نمیاد

مادرشوهرت مثلا میخاسته گربه رو دم حجله بکشه

ینی چی همینجوری بمونی .خیلی حرفا گفته از بس عقده ایه .

خداروشکر مادرشوهر من اقلا اینطوری نبود نیست
ده ساله چیز بدی ازش ندیدم

سوال های مرتبط

مامان رادین مامان رادین ۵ سالگی
مامان جاناکوچولوم مامان جاناکوچولوم ۴ سالگی