۷ پاسخ

چارش اینع ک چندبار دکش کنی یا جواب ندی یا در باز نکنی بعد بگی یا حموم بودیم یا بیرون بودیم فلان یا برو خونه مامانت ی دوسه روزشو اینجوری رد کن ایشالل بش بربخوره نیاد😅

حتی شبا از تنهایی میترسیدم واقعا اما کل چراغای خونه رو روشن میذاشتم ولی هیچ حرفی از این جلوی خانواده شوهر نمیزدم. حد و مرز‌ها رو کم کم تعریف کن. شاید واسه شما الان یکسالی زمان ببره ولی راحت میشی. هربهونه‌ای‌ که بلدی رو توی جمع بیار و بگو زمانی که شوهرت نیست دلت میخواد تنها باشی. زمانهایی هم که حس میکنی مادرش ممکنه بیاد بچت رو ببر بذار خونشون بگو مثلا میخوام برم بیرون یا اگر با بیرون مشکل دارن بگو میخوام ظرفام رو وایتکس بزنم پناه خونه نباشه. یا میخوام سرویس بهداشتی بشورم. اینطوری تایم ازاد داری

شما باید از همون اول حد و مرز تعریف میکردی. الان یکم کارت سخت تره ولی زمان میبره. منم شوهرم برای خرید مغازه سالی چند بار میره سفر. من از همون اول که بهم گفتن شب بیا اینجا بخواب شب تنهایی یا مادرشوهرم بیاد پیشم میگفتم نه. یا وسط حرفام میگفتم وای من انقدر تنهایی رو دوس دارم درسته دوریش سخته ولی زمانهایی که نیست چون نیازی نیست غذا درست کنم میشینم فیلم میبینم و لذت بخشه یا مثلا وقتی نیست دیگه بحث غذا نیست منم صبح‌ها میتونم راحت بخوابم. یا هرحرف دیگه‌ای رو توی جمع هی مرور میکردم که بدونن من به اون تنهایی نیاز دارم.

چندبار جواب زنگاش رو نده دیگه زنگ نمیزنه🙄

ب شوهرت بگو ب مامانش بگه

خوب ب شوهرت بگو

اولا قدیمی فک میکنه و نمیشه بهش حرفی زد مادر و نگران بچشه .میدونم سختته ولی نمیشه هم گفت نیا🥲

سوال های مرتبط