۹ پاسخ

بچه ها رو اگه زیادی ام بخوایم رو بدیم
نه هیچ جا میخوان برن
نه هیچ زحمتی به خودشون بدن
نه هیچ درسی بخونن
نه کارای شخصیشون رو انجان بدن
هیچی به هیچی
زیادم نباید محل گذاشت هرچیزی که ذره ای خوششون نیادو میزنن به گریه و زاری و ....

اگه از قبل از جنگم همینطور بود یه جلسه مشاور ببر

پسر من هم اصلا هیج جا نمیرقت تنهایی گذاشتمش مهد با اینکه مقاومت میکرد اما خودم یکماه رفتم همونجا جلو در کلاس از ماه دوم دیگه خوشش اومد گفت تو دیگه نیا اردو میرفت خیلی خوب شده بود بعدم گذاشتمش پیش دبستانی الانم ک کلاس اول خیلی جاها دیگه تنها میمونه حتی تو خونه تنها میزارمش میرم بیرون وابستگیش خیلی کم شده

مشاور ببر حتما عزیزم، اول با کلاس های جذاب شروع کن ببین چی علاقه داره

ببین نهال همین بود من ۴سالگی شکستم این قضیه برو برو مهد بشین من یک ماه نشستم ۱سال طول کشید دوست پیدا کرد و خوشش امد بزار مواجه شه هر رشدی درد داره سختی داره هم برا شما هم بچه اما صبر شما و اون کادر مهد رو میطلبه .نکنید پشیمان میشید

خوب باید بهش یاد میدادین که وظیفشه
الان نره پیش دبستانی و مدرسه چی؟
ببخشید مقصر شما هستین که هرچی بچه گفته رو گوش دادین

دختر من مهد نرفته ولی کلاس زیاد رفته ، پارسال کلاس زبان گذاشتمش تازه همکلاسیهاش بزرگ‌تر از خودش بودن سه چهار جلسه اول زود میومد بیرون و یکبار هم گریه کرد ولی ادامه دادم عادی شد براش ، البته معلمشم خیلی مهربونه

پسر من بعد جنگ اینجوری شده،کلا نیم متر هم فاصله نمیگیره

منم شدیییدا استرس پیش دبستانیو دارم چون لحضه ای نمیشینه 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️😭

آرتین منم همینطور
2ماه رفت مهد دیگه نرفت
میگم پیش دبستانی هم بزارم میگه من هیجا نمیرم
میمونم خونه پیشت مامان جون

سوال های مرتبط

مامان امیر علی مامان امیر علی ۶ سالگی
سلام خوبین
لطفا خواهش میکنم هر کس پیام من رو میبینه جواب بده
من ۲۲ سالمه سه تا بچه دارم بچه هام ۵ و ۲سال و ۶ ماه و بچه کوچیکم ۹ ماهشه
یعنی ۹ ماهه زایمان کردم همیشه افسردگی رو حس میگردم ولی الان خیلی خیلی شدید شده یعنی روی تمام زندگیم اثر گذاشته رفت و آمد دیگه با کسی نمیکنم بچه هامو جایی نمیرم فقط از خونه خودم میرم خونه پدرم که اگر اهر روز نرم اونجا تو خونه دق میکنم اصلا خونه خودمون دوست ندارم اگر تنها باشم خونه با بچه ها دق میکنم دائما استرس و دلشوره خیلی خیلی زیاد دارم روی مریضی بچه ها خیلی حساس شدم و میترسم و خودمو اینطوری قانع میکنم که پیش کسی نرم و کسی پیش من نیاد حتی بچه هامو پارک نمیبرم که یه وقت مریض نشن آخه من داخل زندگی خیلی تنهام یه شوهر دارم که اصلا بهم اهمیت نمیده و کمکم نمیکنه اصلا و مدام بهم دروغ میگه در کل کلا درحال استرس و دلشوره و نگرانی ام همش احساس میکنم می‌خواد یه اتفاق میفته نمی‌دونم چیکار کنم واقعا دیگه زندگی کردن برام سخت شده دلم حتی مرگ می‌خواد تا ذهنم خاموش بشه و به آرامش برسم مدام بچه هامو داخل خواب و بیداری چک میکنم که یه وقت زبونم لال تب نداشته باشن یعنی به معنی واقعی مغزم به مشکل خورده نمی‌دونم چیکار کنم کمکم کنید لطفااااااااااا
مامان 🫶HAKAN🫶 مامان 🫶HAKAN🫶 ۶ سالگی
سلام مامانا، یه مشکلی که چن وقته با پسرم دارم اینه که خیلی میترسه گم بشه مثلا تو آپارتمانمون حاضر نیست تنهایی تا حیاط بره، آپارتمانمونم کلا چهارطبقه و چهار واحده ما طبقه دومیم من بهش میگم دو طبقه رو برو پایین من از بالای پله ها نگات میکنم بازم میترسه بره، بهش میگم آخه از چی میترسی تو که بلدی ما طبقه دومیم میگه میترسم یکی درو باز کنه منو بدزده، پارک بریم من همیشه نزدیک تاب و سرسره ها زیرانداز پهن میکنم و چشمم بهش هست ولی تا من نرم کنار تاب و سرسره بایستم نمیره بازی کنه مگه اینکه پسرخالش باهاش باشه، کلا تا دو ثانیه منو نبینه یهو هول میکنه و گریه میفته، البته با مهد مشکلی نداشت و اونقدر وابسته نیست ولی همیشه از گم شدن میترسه، هرچقدرم باهاش صحبت میکنم که ما حواسمون به تو هست و ما که تورو نمیذاریم بریم بازم فایده نداره، توی مهدم اگه جایی میبردنشون میگفت مامان ترسیدم خانوممونو گم کنم، از لحاظ سر و زبون و اعتماد به نفس تو صحبت کردن خوبه و اصلا خجالتی نیست و کوچیکترم که بود اینطوری نبود ولی الان چن وقته اینطوری شده و بیرون میریم حاضر نیست دو قدم از من فاصله بگیره، نمیدونم چیکار کنم که انقد نترسه، البته من خودم موافق این نیستم که بچه تنها جایی بره با این اوضاع جامعه ولی دیگه انقد که پسر من میترسه ام خوب نیست