۱۹ پاسخ

۵ماه بعد عروسی هم میترسیدم هم درد داشت

یک ماه بعد نامزدیمون افتضاح بود خون نیومد نمیدونم چرا شب بدی بود ولی بعدش شبای دیگ خیلی حال داد😂

شب عروسیمون تو خونه ی خودمون

شب عروسی تو خونه پدرش، خیلی ب گذشت من تب ولرز شدیدی کردم 😒

۲ سال و نیم تو عقد بودیم
۲ سال و ۳ ماه
تو عقد بودیم خونه مادرشوهر

۳شب بعد از عروسی مون توی خونه خودمون بعد از ۱۵ ماه
اینقدر میترسیدم اجازه نمیدادم نزدیکم بشه
بهم گفت اگه اجازه بدی ماه عسل می‌برمت ماه عسل کیش که منم خر شدم

یکماه بعد نامزدی
مامانم اینا رفته بودن مسافرت خونه بابام.صبحش ساعت ۸ باید سرکار میبودم.وای چقدر عذاب کشیدم خودش دم ب دقیقه زنگ میزد حالمو میپرسید.بعدظهرشم با مامانش رفته بودم دنبال لبلس عروس.حالا یکی نبود ب من میگفت یروز استراحت میکردی

همون شبی که عقد کردیم😐

یه هفته به عروسی مونده . انقد درد داشت و خون میومد تا سه هفته اذیت شدماااا

مشهد تو هتل ولی اولش که درد داشت بعد که انجام شد من پاشدم برم سرویس که انگار گوسفند سربردیه باشن تا پاشدم روتخت همینجور خون اومد ازم تمام ملافه و روتختی هتل خونی شد طفلی شوهرم چقد هول کرده بود .ساعت سه و نیم رفته بود از هتلدار پرسیده بود سوپر مارکت اینجاها کجاست کفته بودن بهش بروفلان جا نبات و خرماهم داره 😂یادمه ما چهاتا زوج عروس دوماد بودیم سه تامون رو تو یه طبقه اتاق بهمون داده بودن .هم یادش بخیر هم نه

ماهم دقیقا تو نامزدی و تو خونه رویتاییشون😁

20 روز بعد عروسی اونم 18 ماه نامزد بودیم ولی انجام ندادیم بعد عروسی هم 20 روز بعداش انجام دادیم خیلی خیلی درد داشت

منم شب بعد از عروسی عزیزم تو خونه خودمون

۲ هفته بعد عروسیمون

شب عروسی تو خونه خودمون

دوروزبعدعروسیمون چون ما عروسی نداشتیم رفته بودیم سفر

شب عروسی تو هتل، من فقط گریه میکردم

ن من تو نامزدی اصلا نذاشتم بهم دست بزنه
شب عروسیم اینقدر بد گذشت یادم می افته
عصبی میشم دوست ندارم تعریف کنم

سه ماه بعد عروسیمون

سوال های مرتبط

مامان دخترا🥺😍 مامان دخترا🥺😍 ۴ سالگی
خانوما اونایی که زایمان سوم طبیعی داشتن میشه یه لحظه بیایین ؟
من باردارم سومی رو از الان استرس روز زایمانم رو دارم 😓😓😓
میشه اونایی که تجربه کردین بیاین تعریف کنید یه ذره بهم امید بدین همش میگم من سر این زایمانم میمیرم 😓😓😑 در این حد وحشت دارم
زایمان اولم خوب بود ها دومی هم خیلی بهتر از اولی بود ولی سر دومی موقعی که گفت سرفه کن جفت در بیاد همین که سرفه کردم عین شیر آب خون می‌ریخت یه هویی گفت نکن نکن بسه همه ریختن سرم گفتن رحمت پاره شده باید ببریم اتاق عمل بخیه بزنیم
بعدش نمیدونم چی شد یه دکتر اومد نمیدونم چیکار میکرد ولی می‌گفت تحمل کن به نظرم دستش داخل رحمم فشار میداد چون خیلی دردم می‌گرفت چند بار این کارو کرد و تموم بعدش گفت اگه دوباره خون ریزی کردی زیاد می‌بریم اتاق عمل
دیگه خون ریزیم طبیعی بود و اینا بردنم بخش و شبش مرخص کردن
حالا از همون موقع اس که من وحشت دارم کابوس شده برام 😭😭😭😭😭
الان سه سال از زایمانم گذشته الان ۷ هفته باردارم
شما تا حالا اینطور شدید ؟ یا کسی اطرافیان اینطور بوده که بعد این مشکلات زایمان کرده باشه چطور بوده زایمانش ؟؟؟
مامان ماهان و آوین مامان ماهان و آوین ۴ سالگی
آخيش خدایا شکرت چه استرس‌ها که نکشیدم برا پسرم
پسرم الان 4 سال و 9 ماهشه از وقتی که از پوشکش گرفتمش جیشش رو همکاری کرد ولی امان از پی پی اوایل میرفت دسشویی خوب بود بعد چند ماه یهو شروع کرد به سرپا پی پی کردن و اندازه پشکل پی پی میکرد هر جا میبردم یه پشکل مینداختم تو شلوارش کسی متوجه نمیشد ولی من همش استرس کشیدم تو مهمونی بیرون خیابون چه روزای بدی بود پسرم هم یوبس بود همم سرپا پی پی میکرد همم اینکه به خودش زحمت نمی‌داد بشینه فشار بده کل روده اش تخلیه بشه چه دکترا که نبردم چه داروها که ندادم چه استرس ها که نکشیدم وای خدا نمیدونم چطور توضیح بدم چقدر سختم بود پسرم بزرگ شده بود 4 سال و نیمش شده بود ولی باز تو شلوارش پی پی سرپا پی پی

تا اینکه اومدم سه ماه پیش یه دوره شربت استئوکر بهش دادم خدا رو هزار مرتبه شکر از اون موقع پسرم رویاهاش نشست پی پی اش میومد فشار میداد کلا تخلیه اش میکرد الان نزدیک سه ماهه پسرم خوب خوب شده نه دارو میدم نه چیزی یوبس شم برطرف شد غیر میکنم اون همه یوبستش بخاطر سرپا بودنش بودنش بود که پی پی میکرد
شما نمیدونید چقدر خوشحالم که این سختی راه از جلوی راهم برداشته شد
مامان طلا🌸مکرومه باف مامان طلا🌸مکرومه باف ۴ سالگی
دلم برای مادربزرگ مهربونم خیلیییی تنگ شده هرروز بیادشم همش تو ذهنمه هرروز تموم خاطرات کنارش یادمه انگار منتظرم ک ببینمش سواد نداشت اما هرروز ب همسایشون میگف شماره منو میگرف میگف ننه من همش غصه تو رو دارم تو غربت چیکار میکنی میگفتم ن بابا غصه چی ما انقد میریم بیرون اینور اونور غصه نخوری میگم ننه خیالم راحت شد مراقب بچت باش چجوری کاراشو کنی تنهایی میگفتم ن شوهرم کمکمه تو دلواپس ما نباشی میرفتم شهرمون میرفتیم خونشون تو حیاط فرش مینداخت هرچی تو یخچال بود میاورد میگف باید بخورین اون خندهای شیرینش همش جلو چشممه با پسرم سربسر میزاشت و میخندید ریز ریز حالا دیگ شده ی غم بزررررگ تو قلبم وقتی میرفتم خونشون انگار تموم غصها یادم میرف انقد ک مهربون بود خونشون قدیمی و ساده بود اما پر از حال خوب بود واقعا درموندم چیکار کنم با این حجم از دلتنگی فکرشو نمیکردم یروز نباشه و فکرشو نمیکردم با رفتنش من انقد بهم بریزم کاش میشد ادما همه اونایی دوس دارن ی گوشه جم کنه و همه باهم از دنیا بریم ینی بازم میبینمش یروز؟خیلی شبا خابشو میبینم اما حجم دلتنگیم بیشتر میشه فقط