مامانا یه لحظه میاین ببینید من دوست دارم شوهرم پیشم باشه کمکم کنه با خودم میگم دنیا مگه چند روزه که بخوایم دور از هم زندگی کنیم سه سال رفتم شهر نزدیک محل کار شوهرم برام خوب بود اصلا ندونستم این سه سال چجوری گذشت سر یه چیز الکی که خودم راه انداختم باز هم اومدم داخل روستا که داخل خونه خودم باشم پسرم چهارده سالشه پرخاشگری میکنه اذیت میکنه.منم دائم شکایتش به پدرش میکنم دیشب ساعت دوازده بود گفت گرسنمه ما هم رفته بودیم خونه مادرشوهرم نون محلی درست کرده بود برای پسرم هم آوردم گفت گرسنمه منم آوردم براش گفت شکر میخوام منم نداشتم گفتم نیست پدرش هم خواب بود یهو بلند شد محکم با پاش زد داخل زانوم.منم سه و صدا.شوهرم بلند شد یه سیلی بهش زد‌در کل پسرم بی ادبه شب تا صبح پای گوشیه عصبیه منم گفتم به شوهرم هر روز برو وبیا.گفت نمیشه هوا گرمه خسته ام ماشین خراب میشه دیر میرسم سر کار.بهش گفتم لااقل یه بار پیش تو باشه یه بار پیش من.گفت باشه تا برم یه کم جمع و جورش کنم سری بعد بیام ببرمش.دو روز اونجاست روز سوم بعد از کارش،میاد خونه.فردا صبحش هم باز میره سر کار.در کل مرخصی نداره زیاد.الان دو ساله اومدم روستا.هی بهش میگم ببرش پیش خودت تا یه‌کم ادب بشه قدر بفهمه بهانه میاره تا دیشب که جلو چشمش بود ولی در کل اصلا این مسائل براش اهمیت نداره آخه آدم مهمتر از بچه اش هم مگه داره یا دخترمو دائم میبره پیش دختر خواهر شوهرم در صورتیکه اون یک بار هم تا به حال خونه ما نمیاد و وقتی با دختر برادرشوهرم با هم باشن اصلا به دخترم اهمیت نمیده تازه به گریه هم میندازتش.ولی اصلا باز هم قبول نمیکنه که خونشون دیگه نبرش.فرزندپروری پوشک پمپرز شیر خشک

۷ پاسخ

خودتون باز برید نزدیک محل کار شوهرت
یا اگر کار شوهرت آزاده پسرتم ببره بغل دست خودش کار کنه
دخترتم نزار همش بره خونه خواهرشوهرت کنار خودت نگهش دار ک باب دل خودت تربیت بشه

عزیزم واقعا بچه نوجوان اونم پسر این سن داشتن خیلی سخت پرسه خیلی سخته ولی حقیقت شما مادر باید مدیریت خوب باشه که اینم سخت که باعث خشونت ضد خورد نشه دوبار پدر بچه بزنه دوبار پسر مطمعا دست رو بچه بلند میکنه دیگه نمیشه جمعش کرد این شرایط از خونه گذاشت رفت رفت دیگه از کسی حساب نمی‌بره خیلی شرایط سخته میشه تا میتونی با صبوری شرایط کنترل کن به جاهای خاص نرسه بچه بفرست سرکار نجاری مکانیکی تابستون که مدرسه نیست بفرست یک حرفه تجربه کن بزار سرش گرم باشه نه تو گوشی به مادر خواهر گیر نده

فقد یک سوال این همه به شهر فاصله دارین چی میکنند تو روستا حوصلشو سر نمیره چرا جای نزدیک تر به شهر نمیرن برای زندگی

خب شوهرت انجام نمیده خودت اجازه نده
نزار دخترت بره
پسرت هم باهاش جدی برخورد کن
کلا تو این سن همینطورین

ببخشیدا ولی انگاری خوت وا دادی این چه وضعشه مگه میشه از هم دور باشید یه کشور دیگه ک نیست ، محکم وایستا بگو من دیگه این وضع و تحمل نمیکنم همه باید یه جا باشیم درکنار هم ، وظیفه مرد ک فقط پول درآوردن نیست ، در مورد پسرتون تجربه ندارم نمیتونم نظر بدم ولی فکر کنم باید باهاش کل کل نکنی ، داخل بهداشت هم مشاوره رایگان واسه نوجونا میزارن ازشون کمک بگیر

پسرت ببرش مشاوره
بعدم یا شوهرت هرروز بیاد بره
یا خودت برو
یا یک روز درمیون حداقل شوهرت بیاد
اینجوری ک نمیشه

خوب برید نزدیک کار شوهرت خونه بگیرید

سوال های مرتبط

مامان هلسا مامان هلسا ۴ سالگی
مامان لیانا مامان لیانا ۵ سالگی
درد ودل
ی چند وقتی بود دخترم خوب شده بود باز چند روز سر همه چی گریه میکنه روزی دوبار شده اینا به کنار دیروز سر عینک دوتایی دعواشون شد کوچیک نداره گفتم بابا بیاد ببریم ی دونه بگیریم از این دم دستیا شوهرم از سرکار ساعت دوازده رفته بود کاراشو کرده بودو بعدم پیش دوستاش تازه ۸.۳۰ اومد خونه از ۵ گفته بود میام بریم ی دور بزنیم بعد ی ماه دختر بزرگم خوابش میومد ولی گفت بریم بریم اینو سه بار گفت بعدم بخاری روشن بود لباساشم تنش بود گرمش شد با حالت غر گفت گرمم گرمم شوهرم که انگار منتظر بود گفت اااه نمیدونم این کار مسخررو از کی یادگرفتی و چقدر اخلاقت بده و دخترم بغضی شد وایساد تا من برم کفش پاش کنم اونجام باباش غر زد که آره اینم همش چسبیده به مامان رفتیم تو ماشین گفت عینک میخوام و اینا ماهم پیدا نکردیم هر جا رفتیم ی لاک گرفتیم براش بچمم هیچی نگفت دیگه گفت پیدا کنم میگیریم برات ساعت نزدیگ ۱۱ خوابش میومد مثلا رفت شام بگیره جوجه گرفت بچه های من نمیخورن سفتم بود گفتم ی برنجم بگیر دوبار گفتم بماند که شوهرم سر بچه ها
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۴ سالگی
امروز رفتم پارک با پسرم ولی برای اولین بار با یه خانم دعوا کردم: پسرم یه مقدار بازیگوشه مخصوصا وقتی میریم بیرون ، توی پارک هم دوس داره با همه بازی کنه و میره دنبالشون بعضی بچه ها هم مخصوصا دخترا دوست ندارن و همش میگن که چرا میای دنبال ما و پسر منم عصبانی میشه یا هی میره دنبالشون اونام دعواش میکنن. مدامم بهش گفتم با کسی دوس نداره باهات بازی کنه بازی نکن ولی گوش نمیده باز میره میخواد بازی کنه. امروزم یه دختری که حدود ۹-۱۰ سالش بود بهش خورد بعد فرار کرد سمت مامانش پسرم هم رفت دنبالش به حالت هل دادن ولی خیلی یواش به دختره زد و تا من برسم بهش دیدم مامان دختره سر پسر من که کوچیکه با صدای بلند داد میزنه که چرا دختر منو هل میدی و داد و بیداد میکرد سرش پسر منم نشست زمین گریه کردن منم رسیدم عصبانی شدم به زنه گفتم چرا سر بچه داد میزنی گفت چون دختر منو هل میده گفتم هرچی میخواستی بگی به من میگفتی نه سر بچه کوچیک . دست بچمو‌گرفتم بردم دعواشم کردم که چرا هل میدی و …
هنوز اعصابم خورده که چرا بعضی بزرگترا متوجه نیستن که با بچه کوچیک چجور حرف بزنن و حتی بچه هایی که بزرگترن هم درکی ندارن نسبت به بچه های کوچیکتر. من خودم همیشه به پسرم تذکر میدم اگه کار اشتباه کنه یا یا ببینم با بچه ای درحال دعوان میرم باهاشون حرف میزنم حتی اگه اونا مقصر باشن میگم باهم قشنگ بازی کنید هیچوقت دعواشون نمیکنم چون میگم اونا هم بچه ان.ولی بعضی پدرمادرها اصلا انگار نمیتونن به بچه ها بگن با هم تعامل کنن تازه از بچه ها بدتر رفتار میکنن و انگار فقط بچه اونا بچس برای بقیه انگار نیست.
نمیدونم کارم درست بود یا نه اعصابم خورده هنوز . باید چیکار کنم؟؟