۱۱ پاسخ

اتفاقا عجب گفتي
بذار ياد بگيره از حقش دفاع كنه
جلوشون خيلي خوب گفتي دفعه ديگه جاي خر بستنشونو ميفهمن

خواهرشوهرت زد تو گوش پسرت!!!!! خیلی هم کم رفتی تندتر برخود کن

ببین عین خودش برخورد کن حرفیم زد بگو من بچه داری از شما تازه دارم یاد میگیرم تا الان بلد نبودم از بچه هام دفاع کنم

نه خداروشکر خواهر شوهرای من نوه دارن😅نوه هاش با بچه هامون دعوا میکنن خودشون هم اشتی

وای خدای من بچه من بچه ی خواهرشوهرمو میزنه کل خانواده شوهرم حتی خود خواهرشوهرم کیف میکنه ولی من به دخترم تذکر میدم میگم کارت بده که زدی

خواهرشوهر من اگه بچمو بزنه قشقرق با پا میکنم تو خیلی صبوری و خوب رفتار کردی

خیلیم کار خوبی کردی عزیزم اصلا عذاب وجدان نداشته باش

همونموقع ک عمش زده تو صورت بچت باید سرصدا میکردی
ایندفعه هم خوب گفتی🤣

خوب گفتی بهشون بگو من سر بچهام شوخی ندارم .. خواهرشوهرتم غلللط کرد زد همونحا درستش میکردی

نه عزیزم کار درستی کردی اگه بچه اون عزیز بچه شما هم عزیز ولی چقد خواهر شوهرت کم عقله

منم نوه دایی شوهرم ۲ سال نیمشه همش دخترم میزد منم بهش گفته بودم بچس اون تو نزن دیدم ن خانوادش دارن کیف میکنن ک بچه اونا بچه منو میزنه منم گفتمش دیگه از خودت دفاع کن مامان اینم دیگه دفاع میکنه

سوال های مرتبط

مامان آرتا مامان آرتا ۵ سالگی
سلام مامانها
همسایه پایینیم یه دختر داره که سه سال از پسرم بزرگتره حدودا یک ساله که باهاش رفت آمد دارم بخاطر اینکه بچه هامون بازی کنن باهم یه مدته که پسرم تنها پایین میره یا دخترش تنها میاد با پسرم بازی میکنه . چند وقته اون دختره زورگویی میکنه یا همش با پسرم سر بازی قهر میکنه پسرم چون بازی دوست داره حرفشو گوش میده اکثرا یک ماه پیش پسرمو هل داد صورت پسرم قشنگ چاک خورد علامتش هنوز هست که مامانش عذزخواهی کرد بعد گفت چون پسر من به لحظه اومد روی پاهاش دردش گرفت هلش داد منم گفتم آره چون بچه هستن پیش میاد اشکال نداره تو بازی
بعد دوباره هرروز همو میدین یا پسرم میرفت پایین یا دخترش میومد بالا البته دیگه حواسم قشنگ روشون بود که دوباره حل ندن همو بعد چند روز پیش پسرم رفت خونشون ایندفعه منم رفتم دیدم دختره عصبانی شده بخاطر اینکه چشماشو تو بازی خوب نبست پسرم میخواست پسرمو هل بده بزنه که مامانش سریع اومد جلوشو گرفت
الان من دیگه نمیخوام پسرمو بفرستم دیگه باهاش بازی کنه بنظرتون چی بگم که مامانش ناراحت نشه چون مامانش دوستم شده خیلی مهربونه اما بچه ش خیلی اذیت میکنه
مامان آرسام و آراد مامان آرسام و آراد ۵ سالگی
خانمایی که بچه هاشون شیره به شیره یا فاصله سنی نزدیک به هم دارن بیاین یه سوال داشتم ازتون😩بچه های شما دعوا میکنن یا فقط پسرای من عین سگ و گربه هستن بخدا خسته شدم از دستشون دیگه دارن خیلی خطرناک میشن😑امروز پسر کوچیکم با لگد زد تو باسن پسر بزرگم تا نیم ساعت گریه میکرد میگفت شکمم درد میکنه با باسنم یعنی انقد محکم زد ک شکمش درد گرفت؟😐😐😐بعد اون داشتن بازی میکردن پسر بزرگم نقش آدم بی هوش رو بازی میکرد یدفعه کوچیکه رفت بالاسرش با لگد محکم زد رو انگشتش زیر پوست انگشتش خونمرده شد نمیدونم چجوری بود انگشتش ک این محکم با لگد زد انقد ترسیدم گفتم انگشتشو شکونده🤕بعد اون تیله گرفتن دستشون کوچیکه پرت کرد محکم خورد تو سر پسر بزرگم انقد گریه کرد بعد اینکه آروم شد این پرت کرد زد تو سر کوچیکه آخرش ب زور گرفتم ازشون بردم قایم کردم😑اینا تنها یه گوشه از کاراشون در طول روز هست خیلی بلا سر هم میارن و خیلی دعوا میکنن نمیدونم چیکارشون کنم کم آوردم بخدا😩گفتم ببینم شماها راه حلی چیزی ندارین اینا یکم آروم بشن؟؟؟قبلا تبلت دست میگرفت یکی دوساعت سرگرم میشدن الان دوماهه هرچی میگم یکم با تبلت بازی کنین اصلا یبارم دست نگرفتن ازش زده شدن😑
مامان هلسا مامان هلسا ۴ سالگی
مامانا یه لحظه میاین ببینید من دوست دارم شوهرم پیشم باشه کمکم کنه با خودم میگم دنیا مگه چند روزه که بخوایم دور از هم زندگی کنیم سه سال رفتم شهر نزدیک محل کار شوهرم برام خوب بود اصلا ندونستم این سه سال چجوری گذشت سر یه چیز الکی که خودم راه انداختم باز هم اومدم داخل روستا که داخل خونه خودم باشم پسرم چهارده سالشه پرخاشگری میکنه اذیت میکنه.منم دائم شکایتش به پدرش میکنم دیشب ساعت دوازده بود گفت گرسنمه ما هم رفته بودیم خونه مادرشوهرم نون محلی درست کرده بود برای پسرم هم آوردم گفت گرسنمه منم آوردم براش گفت شکر میخوام منم نداشتم گفتم نیست پدرش هم خواب بود یهو بلند شد محکم با پاش زد داخل زانوم.منم سه و صدا.شوهرم بلند شد یه سیلی بهش زد‌در کل پسرم بی ادبه شب تا صبح پای گوشیه عصبیه منم گفتم به شوهرم هر روز برو وبیا.گفت نمیشه هوا گرمه خسته ام ماشین خراب میشه دیر میرسم سر کار.بهش گفتم لااقل یه بار پیش تو باشه یه بار پیش من.گفت باشه تا برم یه کم جمع و جورش کنم سری بعد بیام ببرمش.دو روز اونجاست روز سوم بعد از کارش،میاد خونه.فردا صبحش هم باز میره سر کار.در کل مرخصی نداره زیاد.الان دو ساله اومدم روستا.هی بهش میگم ببرش پیش خودت تا یه‌کم ادب بشه قدر بفهمه بهانه میاره تا دیشب که جلو چشمش بود ولی در کل اصلا این مسائل براش اهمیت نداره آخه آدم مهمتر از بچه اش هم مگه داره یا دخترمو دائم میبره پیش دختر خواهر شوهرم در صورتیکه اون یک بار هم تا به حال خونه ما نمیاد و وقتی با دختر برادرشوهرم با هم باشن اصلا به دخترم اهمیت نمیده تازه به گریه هم میندازتش.ولی اصلا باز هم قبول نمیکنه که خونشون دیگه نبرش.فرزندپروری پوشک پمپرز شیر خشک
مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
تا حالا شده به سلامت روانتون شک کنید من امروزشک کردم تصمیم گرفتم که در حتما پیش روانپزشک. من دوتا بچه کوچیک دارم دخترم چهار سال ونیم پسرم دوسالشه. پسرم شیطونه البته مقتضی سنشه از اون زیاد ناراحت نمیشم اما دخترم متاسفانه تاخیر داره درکش خیلی پایینه حتی از پسرم که دوسالشه خیلی پایین‌تره بماند که برا سلامتیش همه کاری کردیم از انواع دکتر گرفته تا کاردرمانی و گفتار درمانی. بازی درمانی. نورو تراپی. خدارو شکر خیلیم پیشرفت کرده بلاخره با اینم کنار اومدم سپردمش دست خدا متاسفانه چون درکش پایینه خیلی خیلیییییی گریه میکنه خیلی سختم آروم میشه ولی این گریه کردنا منو دیونه کردن به مرز جنون میرسم گاهی حس میکنم پتانسیل اینو دارم که اون لحظه یه آدم بکشم در این حد روانی میشم. امروز یه چرت زد از خواب پا شد بی مقدمه شرو به گریه کرد هر چی خواستم آرومش کنم نشد گفت غذا میخورم هر چی خواست براش آوردم. گفتم فقط آروم شه اما نشد. عدسی خیلی دوس داره بخاطر اون اکثرا درست میکنم از دیروز یه مقدار مونده بود گفت اونو میخوام براش گذاشتم اما باز جیغ و گریه که نمیخورم. گفت نیمرو میخورم خواستم براش درست کنم انقد گریه کرد جیغ زد تخم مرغا از دستم افتاد شکست با تابه تو دستم انقد خودمو زدم انقد به سر و کلم زدم که الان همه بدنم درد میکنه بعدش زود رفتم تو اتاق در و بستم گوشام گرفتم تا صدای دخترم رو نشنوم انقد گریه کردم آروم شدم بعدش زنگ زدم مادرشوهرم که طبقه پایینه که ببرتش بلکه یکم آروم شه اونم اومد تا حال و روز منو دید یه لیوان آب سرد داد دستم دخترمم برد خداروشکر تا اون بردش آروم شد. اما من با اینکه آروم شدم اما هنوزم دستام میلرزه تپش،قلب دارم برا حالم نگرانم