۱۶ پاسخ

وقتی او شرایطی هستی که نمی تونی ازش گذر کنی سعی کن پذیرشتو بالا ببری تا عذاب نکشی
درسته سخته ولی بشین به محاسنش فکر کن،اون تایمی که پسرت نیست برای خودت باش به کارهات برس،تفریح کن چون بزرگتر که بشه میفهمی چقدر به یه تایمی برای تنهایی نیاز داری

من اگر واقعا شرایط شمارا داشتم باشگاه میرفتم از اینکه بچم تو دست ماد ربزرگش هست خوشحالم بود

عزیزم خوشی زده زیر دلت یا داری با خودت لج میکنی
خونه مفتی نشستی براخودت حالشو ببر دیگ
زیرنظر داشتن و این حرفا همش توهم ذهن خودته وگرنه خب وقتی تو ی ساختمانی حتی همسایه ام میفهمه خونت داره چی میگذره! الان من اوووق میزنم همسایه دوبروم میدونه!!! بعدش اصلا حتی بهش سلامم نمیکنم ی پیرزنیه شوهرم ی سلام کوچیک بهش میده عین فضولا میگ زنت امروز اوق میزد مریضه؟!
خب عادیه دیگ این چیزا
کرایه خونه و جا ب جایی نداری خدات شکر کن
همچنین بچههههه
ادم واقعا نیاز داره ی نفر باشه کمکش بچش رو روزی ی ساعتم بگیره کی بهتراز مادربزرگش حالا
ترخذا قدرشو بدون
من ک حسابی حسودیم شد ب اوضاعی ک ازش ناراحتی😂

عزیزم یه مدت کم محلشون کن وقتی میگه بچه رو بده بگو خوابش میاد یا گرسنشه یا میخوام عوضش کنم از اینجور چیزا هر چی گفت یه بهونه بیار انقدر بگو تا کمتر بشه گیر دادناشون، میدونم سخته ولی سعی کن شوهرتو راضی کنی جابجا بشین هر چقدر بگذره رفتن از اونجا سخت تر میشه

گلم ما هم همین مشکل را داریم.با به هم ریختگی و اعصاب خوردی که کار پیش نمیره .با شوهرت صحبت کن قانعش کن.و صبر داشته باش و بسیاااااااار یاد بگیر خودتو به ندیدن و نشنیدن و بی خیالی بزنی وگرنه مشکل اعصاب میگیریا

هرچی بگی حق داری من هفته ای یکبار میینمش انقد گوه میزنه تو اعصابم دوروزه مریضم

عزیزم منم دقیقا مثل شرایط خودتم فقط من باهاشون تو یه خونه زندگی میکنم،بچه منم همینطور تا ببیننش دستم ازم میبرنش،من آسم از دستشون بخدا

خب هرسری گفت بدش بمن بگو خوابش میاد ببرم بخوابونم یا بگو میخوام ببرم بهش غذا بدم گشنشه یا بگو میخوام ببرمش حموم هرسری ی بهانه ای بیار

خیلی سخته عزیزم..منم مثل تو شوهرم تک پسر هس هر روز اینجان و دعوا سرپا میکنن به زندگیم

با تمام وجود درکت میکنم خیلی حال بهم زن دایم اونا ببینی یه دقیقه خانواده ات نبینی

واااای امان از دست اینجور آدمها منم ننش و برادرش اومدن با ما زندگی میکنن آرامش واسه همیشه رفته از خونم خیلی خسته شدم

عزیزم باید همون اول ک اومد خواستگاری سفت و سخت میگفتی من میخوام مستقل بشم مسئولیت پدرمادرشم ک میگن تک پسره فلانه قبول نمیکردی

خو عزیزم نده بهشون منم پیش مادرشوهرم اینا البته برای ما ۵ طبقه هست همسایه هم داریم راهمون از ی جا نیست ولی خب پدرشوهرم هر روز میگه بده منم میگم من تنهایی بچمو جای نمیفرستم یا میگه بده من نگهش دارم برو باشگاه میگم نمیخوام پیش خودم بلید باشه

من مستقل نیستم واحد روبروی پدرشوهرمم اینام خیلی گیر بودن محل ندادم کمتر شده شب ب شب با پسرمو شوهرم میریم خونشون همونجا میبینن پسرمو

خیلی سخته خدا خودش کمکت کنه عزیزم
انشاالله زودتر خونه مستقل میگیری

چرا اجاره نمیکنید ؟بالا خونه چجوریه؟طبقه بالا منظورته؟

سوال های مرتبط