تجربه سزارین سوم من
رفتم مطب دکتر ۳۶هفته و ۳روز بودم که نامه بگیرم برا ۲هفته بعد که یهو رقتم دکتر ضربان قلب گوش داد دست زدبه شکمم گفت درد نداری گفتم این درد عادیه همیشه دارم گفت همیشه همین دردو داری!؟ گفتم اره گفت این ینی الان هر ۲ثانیه انقباض داری درواقع بچه داره بدنیا میاد ولی واقعا درد زیادی نداشتم گفت همین الان پاشو باید بریم بیمارستان.من با خواهرم و پسر اولم رفتیم خونه سریع وسایلو گرفتیم با شوهرم و خواهرم و پسرم رفتم سمت بیمارستان پسردومم هم سپردیم دست خانواده...رفتم زایشگاه تا اونموقع استرس نداشتم چون تجربه کرده بودم ولی این سری همچی فرق داشت...سوند رو بهم زد خیلی خیلی درد داشت سری های قبل اصلا درد نداشت.‌‌... پاهام میلرزید خیلی زود بهم سوند رو وصل کرد تا اتاق عمل اماده بشه نیم ساعتی طول کشید به پرستار گفتم حس دفع دارم رفتم سرویس ابگرم گرفتم رو جای سوند خیلی خیلی اروم تر شد تا صدام زدن برای رفتن به اتاق عمل...تو مسیر خانوادمو دیدم و رفتم تو اتاق عمل چون پنیک داشتم دکتر اطلاع داده بود و پرسنل باهام خیلی رفتار مهربونی داشتن رو تخت گذاشتنم امپول بی حسی سری های قبل اصلا درد نداشت متوجه نشدم ولی این سری انگار مار نیشم زد سوختم و درد گرفت ولی خب پاهام بی حس شد درد سوند رفت حس بهتری داشتم. بچه رو بدنیا اورد حرکات شکم و دست و حس میکردم ولی دردی نداشتم

تصویر
۱۱ پاسخ

ماشالله به این همه زیبایی🥺😍😍

عزیزم ۳‌و ۵۰۰ لباس سایز‌صفر‌یا‌یک‌تنش کردی؟

خدا حفظشون کنه برات

هزار ماشالا به این دختر قشنگ😍
قربونش برررم 🥰
خدا حفظش کنه براتون عزیزم💚

مبارک باشه عزیزم

به سلامتی، انگار زردی داره

خدا حفظش کنه

عزیزم قدمش مبارکه
۳۶ هفته و ۳ روز بودید؟
منم احتمالا همین‌تاریخ زایمان‌کنم

قدم نورسیده مبارک

ای خدااا هزار ماشالله

بچه رو بعد ۱۰دقیقه اورد بغلم بوسش کردم خیلی ریز و کوچیک بود با وزن ۳/۵۰۰ بدنیا اومد.بعدش دکتربیهوشی میخواست ارام بخش بزنه گفتم نمیخوام بخوابم نزنین که نزد ولی بعد ۱۰دقیقه حس خفگی بهم دست داد ازش خواستم یقه لباسمو باز کنه و یه قسمت و برش زد بعدشم دیدم نیاز دارم ارامبخش بزنه گفتم میشه بزنین.برام زدن و یکم منگ شدم عمل تموم شد تو ریکاوری به شدت لرزش داشتم که هیتر روشن کرد اورد نزدیکم بهتر شدم بعدم ۲۰دقیقه بیشتر نگهم نداشتن صدای پسرم از پشت در میومد گفتم پسرم پشت دره گفت میخوای ببینینش گفتم اره اوردش پیشم بوسش کردم و کنارم بود حس خوبی داشتم ..‌‌. بعدم رفتم بیرون رفتیم بخش همون لحظه پمپ درد و ۲تا شیاف بهم زدن اصلا درد به اون شدت نداشتم.سزارین راحتی بود....میگفتن سزارین سوم خیلی وحشتناکه و درد داره ولی برای من اینطور نبود.الانم به ۳تا بچه هام و کل کارام میرسم.حالم خوبه....امیدوارم همگی به راحتی فارغ بشید....
اینم عکس دختر خوشگلم بهار خانوم 😍😍😍🌸

سوال های مرتبط

مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۲ ماهگی
سلام عزیزم تجربه من از سزارین
پنجشنبه با احساس کم شدن تکون های بچه رفتم زایشگاه (بیمارستان منتظری)یه نوار قلب از بچه گرفتن و گفتن سریع بگو وسایلتو بیارن باید بریم اتاق عمل
من قبلا خونده بودم سوند زدن خیلی درد داره و بخاطر همین میترسیدم ،خیلی چیزا درباره سزارین خونده بودم و از تجربیات خیلیا پرسیده بودم ،یکی می‌گفت سزارین بدترین عمله ،یکی می‌گفت دیگه اون آدم سابق نمیشی ،یکی می‌گفت سوزن که تو کمرت میزنن تا آخر عمر کمر درد داری
خلاصه با کلی استرس و کلی ترس منتظر شدم تا وسایلمو بیارن ،لباس اتاق عمل پوشیدم و رو به تختی دراز کشیدم تا سوند وصل کنن ،وقتی وصل کردن اونقدری که میگفتن دردناک نبود و واقعا چیز وحشتناکی نبود ،همون لحظه که سوند وصل کردن به پرستار گفتم احساس میکنم ادرارم داره می‌ریزه ،گفت نه فکر می‌کنی
بعدم نشستم رو ویلچر و رفتیم سمت اتاق عمل ،زیر لب داشتم دعا و ذکر میگفتم و کلی ترسیده بودم
ترس که نه ولی خیلی استرس داشتم ،بالاخره یه تجربه ای بود که تاحالا نداشتم چون قبل از اونم هیچ عمل جراحی نداشتم ...
مامان نلا مامان نلا ۱۵ ماهگی
#تجربه_زایمان
دیروز وقت سزارین داشتم بیمارستان نیکان اقدسیه پیش دکتر لیلا سعیدی
ساعت ۷و نیم صبح رفتیم پذیرش کارا رو انجام دادیم ساعت ۸ و ربع فرستادنم بلوک زایمان
واسم سوند وصل‌کردن تجربه سوند برای من وحشتناک بود
بشدت درد داشت و چندش بود، بعد فرستادنم اتاق عمل آمپول بی حسی اصلا درد نداشت بلافاصله پاهام داغ کرد و‌ سر شدم، عمل رو شروع کردن خیلی استرس داشتم از ترس میلرزیدم اما هیچیو متوجه نشدم شنیده بودم بعضیا موقع عمل حس تیغ کشیدن رو میفهمن اما من حتی اونم متوجه نشدم فقط موقعی ک‌بچه رو‌کشیدن بیرون انگار از دندم کشیدن بیرون ی حس بدی داشتم گفتم آی🥲 سریع نی نیو آوردن چسبوندن ب صورتم و آرامش بهم تزریق شد🥺😍
بعدش بردنم بخش و‌ چون آرامبخش داشتم و سر بودم دردی نداشتم
از سری ک‌در اومدم درد وحشتناکی‌اومد سراغم با پمپ درد و شیاف و‌مسکن هم کنترل نشد
من خیلی درد داشتم و هنوزم دارم. هیچکس مث من نبود
ماساژ شکمی رو ۵ ۶ دفعه انجام دادن حین سری و اصلا درد نداشتم و‌متوجه نشدم و برام خیلی خوب بود اصلا خونریزی ندارم الان از پریودی کمتره خونریزیم
در اخر دکتر سعیدی انقد قشنگ بخیه زده ک انگار ن انگار شکمم باز شده
مامان متین🤸‍♂️ایلیا مامان متین🤸‍♂️ایلیا ۹ ماهگی
تجربه سزارین🍂

مامانادمن زایمان اولم طبیعی بود خیلی بد بود بچه گیر کرده بود تو لگن با دستگاه کشیدنش بیرون درکل خیلی بد بود
این یکی رو همه میگفتن دیگه راحت به دنیا میاری و ....
ولی بچم خداروشکر نچرخید و بت پا بود بخاطر همین نامه سزارین رو دکتر هفته ۳۷ بهم داد😍خیلی استرس داشتم همه میگفتن وای خیلی درد داره و خیلی بده و فلان ...خلاصه رسید روز موعود و ساعت ۷ رفتم زایشگاه بیمارستان آن اس تی گرفتن سرم وصل کردن و رسید نوبت سوند که خیلی استرس داشتم هی میگفتم درد داره ؟پرستار گفت خودتو شل بگیر و نفس عمیق بکش بتادین زد و سوند رو زد اصلا درد نداشت فقط یکم سوخت بعد خدمه اومد لباسامو درآورد و لباس بیمارستان تنم کرد خیلی موذب بودم هی میگفتم ببخشید
سوار ویلچرم کرد و بردنم اتاق عمل روی تخت درازکشیدم دکتر خیلی مهربون بود چند تا سوال پرسید پرسنل اتاق عمل خیلی خوش برخورد و پر انرژی بودن خدا خیرشون بده دکتر پرسید میخوای بی هوش بشی یا اسپاینال گفتم اسپاینال چون از بیهوشی میترسیدم دیگه بهوش نیام 😵‍💫دکتر گفت بیهوش برات بهتره چون بچه با پاست باید عضلات شکمت شل باشه
یه چیز سفید رنگ بود زد داخل رگم و من دیگه چیزی نفهمیدم
یهو بهوش اومدم تو ریکاوری دیدم ینفر شکمم رو فشار میده جون نداشتم داد بزنم ناله کردم گفتم اخهخخخخ ولی آخراش بود دیگه درد داشتم فقط ناله میکردم میگفتم درد دارم بعد بچه رو پرستار آورد انداخت روی سینم و سینم رو میذاشت دهنش ولیرمن نمیدیدم چشام باز بود ولی هرچی سعی می‌کردم چیزی نمیدیدم خیلی تار بود
با ناله گفتم بچم سالمه گفت اره
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۱ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت