۲۵ پاسخ

میتونی عزیزم
هم بچه بزرگ شده هم خودت کوچیک نیستی
بچه داری رو خیلی برای خودت بزرگ کردی درسته یکم سخته ولی از پسش برمیای با یکم صبر داشته باشی

من از ۴ روزگی تنها شدم بنظرم مستقل شو عزیزم

برو خونه خودت
شاید برا همین چیزا حرص میخوری که شیرت کمه
اولاش میگن انقدر باید بدی تا شکرت افزایش پیدا کنه
برو خونه خودت با آرامش کم کم هم یاد میگیری تا کی اونا کمک کنن و اعصابت و خراب کنن

آره بروبراخودت بهتره هرچی بمونی بدتره فرقی نمیکنه خونه مامانم بالاخره یه جااعصابتوخوردمیکنن

من بعد از ۱۰ روز رفتم خونه خودم و با دوتا بچه کوچیک خودم به همه کارای خونم و بچه هام میرسم . توام برو خونه خودت از پسش بر میایی تا کی میخوایی خونه مادرت و مادرشوهرت بمونی

حداقل روزها برو خونه خودت شب کمک بگیر، یا برعکسش، کم‌کم بتونی مستقل بشی

عزیزم کاری نداره ک‌ برو خونه خودت انقد راحت میشی بعد میگی چرا زوترنرفتم،

اره برو خونه خودت

من فقط مشکلم غذا بود... ظهر میشد داشتم از گرسنگی میمردم غذا هم نداشتم... وگرنه باقیش میشه تحمل کرد.. حالام دیگه یاد گرفتم شبا غذا درست میکنم برا ناهارم

اوه من دراین حد نبودم چون کار شوهرم طوری بود بیشتر تایم خونه نبود و خونمم نزدیک نبود مجبورا میموندم خونه مامان اینا ولی همه کارای آرتا با خودم بود خودم از اول اجازه ندادم انجام بدن جز گاهی موارد لباساشو مامان ایتا میشستن حتی روز جشن هم خراب کاری کرده بود من با اون لباس بردم شستمش . خودت باید گردن بگیری کاراتو درسته اوایل سخته ولی راه میفتی اول ار همه خونسردیتو حفظ کن بنظرم خونه خودت بری تهش غذا درست کردن یکم سخت باشه وگرنه راحت تری خونه خودت

من تا یک ماهگی بچم پیشم بودن مامانم و مادرشوهرم بعدم تنها شدم
والا راحت شدم از دست جفتشون 😂🤌🏻

قشنگ درکت میکنم چ حسی داری. سعی کن هر چ زود تر بری خونت . یکی دوروز اول سختت میشه چون هنوز به بچه داری تنهایی عادت نکردی ولی از روز سوم قشنگ میفهمی چی ب چیه. مستقل بودن خیلی خوبه . منم خوشم نمیاد یکی دیگ کارای بچمو بکنه و نظر بده .

دقبقامنم همین مشکلوداشتم وقتی میرفتم خونشون انقدنظرمیدادحتی نمیتونستم بچموبغل کنم دیگه اومدم خونه خودم همه کاراش وخودموهمسرم انجام میدیم اگه همسرت کمکته بروخونه خودت هم راحت تری هم اینکه قلق همه جی میاددستت محیط آرومترباشه بچه هم آروم میشه من بچم تامیخواست بخوابه سروصدابیدارمیشدیااینکه بچه خواب وبیدارمیکردن بچم لج میومدالان راحت شدم

من از روز ۱۵ اومدم خونه خودم
اون ۱۵روز اولم فقط تا سه روز پوشکو خودم عوض نمیکردم اما بعدش خودم به کارام رسیدم
هرچی زودتر با شرایطت کنار بیای راحتتره قلقهای بچه هم دستت میاد زودتر
البته این نظر منه🙏🏼🌸

اها در ضمن خونه مادر شوهر اصلا نرفتم چون میدونستم زیاد میخواد دخالت کنه

من برای بچه اولم یک ماه پیش مامانم بودم ده روزم پیش مادرشوهرم،وقتی رفتم خونه خودم یکم سختم بود ولی من خیلی مستقل و فرزم،اما برای دومی کلا از اول خونه خودم بودم فقط ده روز اول مامانم اومد خونمون به نظرم خیلی بهتر بود

منم خواهرم مثل شما خیلی کُنده ده روز خونه مامانم بود کلا کاراشو یکی از خواهرا و مادرم انجام میداد الان دو روزه آوردمش خونه خودم دارم ریز ریز همه چی رو بهش یاد میدم امروز دیگه داره خودش کارای بچه ش رو انجام میده.....

شمام یاد بگیر بعد برو خونت گلم
کاری نداره که

نبابا سخت نیست، پاشو برو خونت!

عین من که هنوز خونه مامانمم🥹
چند بار خواستم برم نزاشتن
منم خودم اینجا کارای بچه رو انجام میدم نمیزارم کسی کاراشو بکنه
خوبم هست وقتی خسته میشم میدم به خانواده خودم میرم بیرون یا استراحت میکنم

اره برو اولش سخته کم کم عادت می‌کنی

چون منم شرایط مشابه شما رو داشتم تا کنارشون بودم دوست نداشتم بخاطر زحمت هایی که برامون کشیدن چیزی بگم و مخالفتمو نشون بدم فقط سعی کردم زودتر برم خونه و وقتی تنها بشی خدا بهت قدرتشو میده دیگه خونه خودت هر مدلی که دوست داری بزرگش کن ، به نظر من که اگه همسرت کمکت باشه اونقدر که فکر میکنی سخت نیست

من خونه مامانمم ولی از روز هفتم دیگ کارای بچه رو خودم انجام دادم و اصلا خونه مادرشوهر نرفتم ک اونا برام نظر بدن ، اینجا هم مامانم زیاد کمکم نمیده که خودم انجام بدم چند روز دیگم میرم خونه خودم

وای منم اینجوریم کارکردن خیلی برام سخت شده

من هیچ حال ندارم

چند سالته؟
من بچه اولم ۱۹ سالم بود از ۲۰ روزگی خونه خودم بودم الانم ۲۴ سالمه از ۷ روزگی خودم تنهام خونه مامانم نرفتم .اصلا سخت نیست فقط شب بیداری سخته

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۱۳ ماهگی
خانوما شما به چشم نظر اعتقاد دارین من بچم وحشتناک بهم ریخته الان یه هفتس خواب نداره همش گریه شبا که دیگه وحشتناک
خشک میشه دیگه نفسش می‌ره دیشب مادر شوهرم اینجا بود اون که اومد رفتن بچه وحشتناک باز شروع کرد که فقط پرواز نمی‌کرد از دیشب هم که جلوشون شیر خورد بعد دیگه حتی شیر نمیگرف به بدبختی
خودم می‌دونم مادر شوهرم اینا اینجورن الان دیگه ثابت شد امروز بردم بچم پیش یه خانومی گفته چشم نظر داره و خودمم میدونستم تا میان بعدش دیگه بچه دیوونه میشه فرار کردم اومدم خونه مامانم دیشب اومدن باز بچه اینجور شد
از وقتی وسایل بچه دید
کلا حسودی همش هم شوهرم مقصر نشون داد خدایی یه گهواره کریر چندتا تیکه وسایل ضروری واسه بچم بعد یازده سال خیلی 🥺لعنتیا همه جا هم گفتن حالا اینا چندتان که به شدت حسودن
باید چیکار کنم واسه چشم نظر
چقد هم خودم اذیت می‌کنه همش میگه امنه مقصر هی آمنه فلان اومدم خونه مامانمم باز هم اومد دیشب شوهرمم گیر داد پسفردا برگردیم خونه برم این دیگه ول نمیکنه خونمون یه جا روانی فکر می‌کنه خیلی حالیش