۸ پاسخ

سخت ترین کار دنیا همینه بچه دوم که میاد بچه اول ۱۰۰درجه عوض میشه خیلی سخته

ببین کلا بچه ها حساسن ب تبعیض
نسبت ب بچه غریبه کهه خیلییی این حس بیشتره
من دوقلوذختردارم یه روز توپارک با یه دختربچه دیگه تاب بازی میکردن من به اون دختربچه گفتم دخترم مواظب باش نخوره توضورتت
ببین اومدیم خونه دخترم گفت مامان چرا به اون دختره تو پارک گفتی دخترم ؟
فقط منو آجیم دخترتوییم اون دختره مامانه خودشه
من اونجا فهمیدم چچقد بچه ها فکرو روحیاتشون حساسه

برا من که دومی فعلا تو شکمم ولی دخترم نسبت ب اینکه میگم نینی مون تو شکمم میخاد بزرگ شه بدنیا بیاد تو براش شیر درست کنی مای بیبی بیاری بزرگ شه با تو بازی کنه فعلا که ذوق داره حسادتی درکار نیس ولی بدنیا بیاد فک کنم اسفالت کنه مارو 😂

اختلاف سنی بچه های من ۳ ساله
پسر بزرگ من وقتی پسر دومم به دنیا اومد به شدت ضربه خورد منزوی شد و عصبی و اصلا دوست نداشت تو خونه خودمون باشه
حتی از همون اولم به هیچ عنوان طرف داداشش نمی رفت و من می دیدم حسادت و بغضشو می ریزه تو خودش
ولی الان یکم بهتر شده چون با داداشش بازی می کنن ولی وقتی بازیشو به هم می زنه باز عصبی می شه
به هرحال شما هرچقدرم که بهش محبت کنی بازم تا یه مدت زمانی ممکنه اذیت بشه
ولی برای هیچ کس فاصله سنی ۳ تا ۴ سال رو توصیه نمی کنم چون سن بسیار حساسیه

عزیزم مطمعن باش همه ی ما مامان ها این حس برنامه ریزی شده تو وجودمون بچه دوممون ک به دنیا میاد خودمون بلدیم چطور رفتار کنیم الان ک نداریش اینجوری میگی

خب بچه رو باید بفهمونی کوچیکه من ۳ماهه زایمان کردم فقط ب دخترم میگفتم مثلا داداششو یکم بغل کنه شیرشو بده یا باهم حمومشون میکنم میگم سرشو تو‌دست بکش آب بریز اونم عاشق داداششه باید اینکارارو بکنی فکرنکنه توجهت ب اونه کارارو باید ی جوری تقسیم کنی یکم دخالتش بدی تو کارا

منم کافی بود یه‌ ب بچه ی دیگه ای بگم مراقب باش یا عزیزم اینا اریا سریع قهر میکرد الان دختر دوستم دنیا اومده ندیدتش ولی دایم اسمش میاره میگه نیلا بزرگ شه نیلا بیاد بازی کنیم فک کنم خوب میشن بعدا نگران نباش

پسر بزرگم 6ساله بود پسر دومم اومد اینقدر عزیز بود ازهر دو طرف نوه اول منم همین فکر رو میکردم میکفتم یعنی اندازه بزرگه میتونم دوسش داشته باشم وای نکنه ناراحت بشه الان اینقدر همدیگرو دوست دارن بهم دیگه جان میگن جان میشنون کیف میکنم

سوال های مرتبط

مامان فربد مامان فربد ۴ سالگی
چند روز پیش تلفنی با مادر همسرم صحبت میکردم ..کلا عادت دارن یک
روز در میون تماس بگیرن و از تمام ماجرای زندگی من باخبر بشن البته منم (بشدت تودارم و نم پس نمیدم)خلاصه وقتی تماس تموم شد تو فکر فرو رفتم به اینکه منم درآینده میخوام مادر شوهر بشم پسری ک تا ۲۰ سالگی تو مر و بالم بوده میخواد منو ول کنه بره شاید دیگه هر روز هم بهم زنگ نزنه🥺🥺🥺🥺و منم اگر بخوام هر روز بهش زنگ بزنم یا به خانومش زنگ بزنم میشه دخالت توی زندگی...خیلی دلم گرفت اینکه یک روزی میرسه عروسم هم منو میپیچونه و نم پس نمیده یک زمانی میرسه پسرم شاید هفته ای ۱ بار هم نیاد به دیدنم همش تو ذهنم بود ک پسرم چی میخوره چی میپوشه با مثلا خانومش بهش زور نگه یوقت قلبم خیلی تنگ و تنگ تر شد برای پسرم و اینجوری شد ک به مادرا حق دادم هر روز تماس بگیرن با جیگرگوشه هاشون یا نگران باشن چی میخورن چی میپوشن و کجا میرن چه دختر و چه پسر فرقی نمیکنه..بنظرم دیگه نباید ناراحت باشیم چرا هر روز به مادرشون زنگ میزنن یا چرا هر روز میرن دیدن مادرشون