چند روز پیش تلفنی با مادر همسرم صحبت میکردم ..کلا عادت دارن یک
روز در میون تماس بگیرن و از تمام ماجرای زندگی من باخبر بشن البته منم (بشدت تودارم و نم پس نمیدم)خلاصه وقتی تماس تموم شد تو فکر فرو رفتم به اینکه منم درآینده میخوام مادر شوهر بشم پسری ک تا ۲۰ سالگی تو مر و بالم بوده میخواد منو ول کنه بره شاید دیگه هر روز هم بهم زنگ نزنه🥺🥺🥺🥺و منم اگر بخوام هر روز بهش زنگ بزنم یا به خانومش زنگ بزنم میشه دخالت توی زندگی...خیلی دلم گرفت اینکه یک روزی میرسه عروسم هم منو میپیچونه و نم پس نمیده یک زمانی میرسه پسرم شاید هفته ای ۱ بار هم نیاد به دیدنم همش تو ذهنم بود ک پسرم چی میخوره چی میپوشه با مثلا خانومش بهش زور نگه یوقت قلبم خیلی تنگ و تنگ تر شد برای پسرم و اینجوری شد ک به مادرا حق دادم هر روز تماس بگیرن با جیگرگوشه هاشون یا نگران باشن چی میخورن چی میپوشن و کجا میرن چه دختر و چه پسر فرقی نمیکنه..بنظرم دیگه نباید ناراحت باشیم چرا هر روز به مادرشون زنگ میزنن یا چرا هر روز میرن دیدن مادرشون

تصویر
۲۳ پاسخ

اولین نفری هستی تو گهواره که بهت میخوام فدات بشم بااین حرفات، ای جان دلم دقیقا کل ذهن وفکرمن توزندگی همینه همیشه درهرمسایلی خودمو مثال میزنم وقتی میخام کسی رو نصیحت کنم همیشه بهش میگم خودتو مثال بزن خودتو جای طرف مقابل بزار ببین چه حسی داری، قربونت برم کاملا درست گفتی، همیشه بچه هامو نگاه میکنم سرسفره،موقع خواب میگم نگاه چه کنارم هستن جونمو میخام فداشون کنم یه روزی میرن سر زندگیشون شاید هفته ای یبارم سراغمو نگیرن،بخاطرهمین هیچ وقت به پدرومادر همسرم بی احترامی نمیکنم وتاجای توانم واسشون کم نمیزارم،ایشالله همه ی خانمها به این درجه درک برسن وزندگی بدون دغدغه ای داشته باشن

بنظرم کاااملااااا داری درست میگی و منم زیاااد به اینها فکر کردم و بخاطر همین ها از اول سعی کردم جوری رفتار کنم که حس دوری از پسرشون نداشته باشن و منم مثل دخترشون باشم و صادقانه بهت بگم خیلی باهاشون مدارا کردم
ولی زمان گذشت دیدم نههههه مادرشوهر من اصلا نباید اینجوری رفتار کنم باید مثل خودش باشم باید مثل خودشون جوری رفتار کنم که عذرمیخام ما تحتشون بسوزه همونجوری که منو میسوزونن
هنوزم واقعا اونجور که شایسته ش هست باهاش رفتار نمیکنم یعنی نمیتونم... بدذاتی رو ندارم ولی واقعا بعضی مادرشوهرها حقشونه از اول عروس غلدر مغرور تند گیرشون بیاد

خدا به همه مادرشوهرهایی که خوبن و عروس هم تا حدی ازشون راضیه عمر باعزت بده

حالا مادرشوهر من اصلاااا زنگ نمیزنه واسم شاید دوسه هفته یبار واسه شوهرم بزنگه اونم معمولا کارش داره میزنگه
حتی بچم مریضم باشه زنگ نمیزنه خبرشو بگیره واقعااا کهههههه به کی بگم اخههه
حالا پررو هس انقد همش میگه شما چرا زنگ نمیزنین واسم باز این طلبکاره

اره واقعان اینجوری هستش بعد چند سال ب پسرهامون غریبه میشیم ولی من اصلان اینجوری نیستم خودم ب شوهرم میگم برو همیشه ناهار شام برو کار داشتن انجام بده خودم دوست دارم همیشه یا مناسبت ها برم

منم این نظرو دارم میگم‌پفری هشت میناسالی هست درد و مریضی هست ادم باید خوبی کنه تا اینده خوبی ببینه . ولی بنظرم باید متقابل باشع . شما ب مادری ک پسرش یک‌ماه حبس باشع ب خاطر گناه نکرده . حتی یکبار نره دیدنش بعدش بهونه نشد برم‌کسی نبود باهاش برم یا پادرد بودم و.. چجوری رفتار میکنی بعدش دلت میخاد ایا مرتب خوبی کنی یا خدتو‌کنار میکشی ؟ ماش ادما برا هم خوب باشن

مادر شوهرم اصلا ب من زنگ نمیزنه
انگار من و بچه هام براش وجود نداریم فقط ب شوهرم زنگ میزنه مشکلی هم با زنگ زدنشون ندارم
دیدنمون هم خیلی دیر ب دیر میاد اتفاقا من از این رفتارش ناراحت میشم
گاهی میگم یعنی اصلا نوه هاش رو دوست نداره دلش براشون تنگ نمیشه
نگرانشان نمیشه ؟کار شوهرمم جوری ک نصف ماه نیستش شهر دیگه هست.
من ک ب شوهرم میگم حتی من نرم خودت بزو
بدترین رفتار هم با ما داره و خیلی ناراحتمون میکنه ولی میگم منم یه روز مادر شوهر میشم

عزیزم همه مادرا هم عین هم نیستنا..مادرشوهرمن خیلی بددهن و تند زبونه و دل هممونه شکسته...منم دلم برای دخترم میگیره همش میگم یه مرد بد گیرش نیاد...ولی واقعا دلم میخاد ازاد و رها باشه...بره دوووور دورا....کل دنیارو بگردخ ازم دور بشه و تجربه کنه..اصلا نمیخوام وابستش باشم...میخوام واسه خودش زندگی کنه

من از شروع زندگی حتی همون موقعی که بچه نداشتم به این چیزا فکر میکردم، ولی از طرفی هم خیلی رفتارهای ناباب میبینم که همش میگم من عمرا چنین رفتاری با پسر و عروسم در آینده داشته باشم....
مثلا مادرشوهر من بر عکس شما یکسال هم از ما خبری نباشه نه تماس میگیره نه پبگیرمون میشه اما وقتی هم بریم رو چشمش میزارتمون، من ازاین بی توجهی واقعا بدم میاد😏

ولی واقعا دختر پسر نداره آدم دخترم داره مدام فکرش درگیره اینه دست یه پسر بد نیوفته من خودم واقعا بعضی وقتا فکر میکنم حقم نبود باکسی مثل شوهرم ازدواج کنم خیلی اذیت شدم کنارش هم ازخودش کشیدم هم از خانوادش خب چرا واقعا کاش منم پسر بودم همه مردا زن ذلیل نمیشن به حرف خانوماشون گوش کنن

حرفت درست
و البته اینم باید در نظر گرفت که هر چی بچه ها بزرگتر بشن درسته دوست داشتن کمتر نمیشه اما منطقی تر میشه ،رهاتر میشن و همیشه با ما نیستن
مامانم همش میگه اگه حس مادر ب بچه مث بچگیا باشه حتی مدرسه هم نمیتونه بفرستتش منظورش اینه ک حس ها تعدیل میشن و از هیجانات عاطفی کم میشه و نیازی نیست هر روز ببینمیشون
دانشگاه و سربازی میرن و ازدواج میکنن و...

البته تموم پسرا اینطور نیستن و نمیشن ولی کلا تا بوده و بوده پسر ازدواج کنه میره که میره ما از نزدیکان مثلا 10 تا پسرن فقط همچنان2 نفرشون مثل سابق با خونواده رفت و امد دارن بقیشون ماه به ماه پیداشون نیست بیشتر سمت خونواده خانومشون کشیده میشن خونواده شوهر باید خییییییلی خوب باشن که هم پسر هم عروس بتونن راحت باهاشون درارتباط باشن مگر نه بای بای پس سعی کن خیلی خوب باشی برای پسرت و عروسی دراینده

حرفت درسته البته نه مادر شوهری که میاد ازت حرف می‌کشه می‌بره برا دختراش یا از مسایل زندگیت برا کسی تعریف کنه ، بنظرم بچه ها بزرگ میشن و ما باید بزرگی کنیم یادشون بدیم محبت کردنو پسر و دختر رو کنار هم جمع کنیم نه اینکه خبرچینی کنیم و همه کاسه کوزه ها رو سر عروس بشکنیم، زیاده رویی اصلا خوب نیست در حد اینکه بدونم حالش خوبه و نیازمند چیزی نیست کافیه

همه حرفات درسته ای کاش مادر شوهر منم زنده بود هر روز بهم زنگ میزد ما توی یک ساختمون زندگی میکردیم ولی هیچ وقت هیچ دخالتی توی زندگیم نکردهیچ وقت با حرفاش ناراحتم نکرد فرشته بود من فکر میکردم دو تا مادر دارم مثل مادرم بود ولی حیف که خدا از ما گرفتش روحش شاد

آفرین که به این نتیجه رسیدی عزیزم، و اینم بدون حتی اگه بچه ها هر روزم به پدر و مادرشون زنگ نزنن ذره ای از علاقشون به پدر و مادراشون از بین نمیره چه بسا بعد ازدواج علاقه به پدر و مادر بیشترم میشه، همسر منم اگه یه روز مادرش بهش زنگ نزنه خودش حتما زنگ میزنه، منم همینطورم،

حالا مادرشوهر من هر ده سال یه بارم زنگ نمیزنه. متأسفانه به همسرمم زنگ نمیزنه همسرم خودش زنگ میزنه بهش مگر چی بشه و کاری داشته باشه اون زنگ میزنه

منم از وقتی خدا بهم پسر اولمو دادم ب شوهرم گفت حالا دیگه از مادرت ناراحت نیستم بخاطر خیلی از کارا و حرفاش الان ک بچه دارم میدونم ی مادر چقدر سخته واسش بچه‌ای ک این همه بزرگ کرده زحمت کشیده تا ب اینجا رسوند رو دو دستی تقدیم یکی دیگه کنه بعد ازش انتظار داشته باشن ک الان برو و مثل یک ادم غریبه باش کم زنگ بزن کم بیا نظر نده چون هرکاری کنی یعنی دخالت واقعا وقتی بهش فکر میکنم میگم من نمیتونم نسبت ب پسرم در اینده بی تفاوت باشم دلم میخواد مرتب ببینمش بیاد پیشم برم پیشش بازم گاهی وقتا باهم وقت بگذرونیم

چه ما خوب باشیم چه بد نمیدونیم اینده بچه هامون چجوریه یکمی ام باید خودمون رو برای مستقل شدنشون اون موقع اماده کنیم
انشالله ک بهترینا در انتظارشون باشه و وجود ماهم کنارشون باشه و براشون سنگین نیاد

قلب ماهم گرفت دختر بنظرم مادرشوهریی که فیلم بازی نکنه کاری به کارت نداشته باشه چی میشه ادم مثل مادر باهاش رفتار میکنه امیدوارم روزی مادرشوهر خوبی باشم عروس خوبیم داشته باشم 🥹🥹🥹

افرین به درک و شعورت عزیزم😍
اگر همه عروسها اینجوری فکر میکردند، لااقل نصف مشکلات مادرشوهر عروس حل میشد.

دقیقا همینطوره گلم... من مادرشوهرم خیلی خیلی خوبه.. 22ساله عروسشم هر جور با دختراش رفتار میکنه بامنم همونطوریه واقعا یه فرشته ست😇تا الان نه تو زندگیمون دخالت کرده نه درمورد کسی حرفی میزنه.. اینطور بگم از دیوار صدا در میاد از مادرشوهرم نه ... حتی بارها شده در مورد پسرش پیشش گله کردم باز طرف منو گرفته و همیشه میگم خدا کنه منم مثل مادر شوهرم باشم و بتونم مادر شوهر خوبی برای عروسام باشم... واقعا دوسش دارم 😍😊👍🙏

باعث تفرقه واشفتگی دعوا زندگی پسر نشن صدبار زنگ بزنن چی میشع همشون ازدلسوزی نیس

من ولی مشکلی ندارم پسرم هر روز به مامانش زنک بزنه یا هر روز سر بزنه
مادرشوهرم خوبه وقتی قرار نباشه شوهرمو بر علیه من تحریک کنه پس چرا کسی ناراضی باشه که شوهره مادرشو نبینه
تنها هم بره بهتر

قلب منم مچاله شد با نوشته هات
راست میگی واقعا🥺

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۵ سالگی
دلم خیلی گرفته بخاطر لکنت پسرم دوازده روزه شوهرم رفته ماموریت حالا رفت نزدیک بیست روزه دیکه بیاد از ساعت ۱۲ تا الانا پاب پای پسرم بودم بعنی هر روز هر روز با همیم دیگه باباش نیس ک ی ساعت با اون باشه دغم میده ولی از درد اینکه لکنتش بدتر نشه هیچی نمیگم باز با اون وضع لج بازی میکنه اصلا گیر نمیدم خونه زندکی رو ب چه وضعی درآورده هیچی نمیگم باز با اون حال شبا ساعت ۱۲ ک میشه دنبال گریه اس دنیال بهانه است ک بشینه گریه کنه ب زبون میگیرم هر کاری میکنم نمیشه از ساعت ۵ بد از ظهر تا ۱۱ ام می‌گردونمش مغازه هارو پارکارو روانی شدم دیگه 😭😭😭😭😭😭😭😭😭
کاش منو این بچه صب رو نبینیم خیلی روزا برام سخت میگذره غصه لکنتش ک دیگه داغونم کرده ب زور جوری رفتار میکنم ک‌بچم ی وقت ناراحت نشه از ناراحتی من وگرنه از درون داغونم قلبم درد میکنه از غصه😭الان خوابیده همینجور نشستم‌دارم گریه میکنم
ی مادر شوهر خرفت دارم دیروز تو پارک دیده ما رو ن حالی ن احوالی ن ی دست بچمو بگیره سمت خودش ک چی میکنی عین احمق ها بد ی ساعت گذاشته رفته خونش
ولی بگی بیا ی خروار غذا گذاشتم بیا بخور با سر میاد عین گاوم میخوره
ی زنگ نزده تا ب حال ب ما تو این دو سال ک شوهرم ماموریته چی میکنید