۶ پاسخ

انشالله به سلامتی بروی و لگل کوره جوانه کت بیوه مالکت گلم و خدا بوت بکاته داری برین❤

ایشلا بسلامتی لباوش دکی زور حسکی خوشه او لحظه یی دیخنه نیو باوشت🥹🩷💋

ایشلا بسلامتی زایمان بکی گلکم قدمی خیر بیه بوتان

ای خدایه جیان چنده احساسیکی خوشه فرمیسکم هاته خواره لیشالله به خوشی زایمان بکی له باوشی گری مالکم🥲💓💓

الهی عزیزم عاقبت بخیر باشه نی نی ت
واسه ماهم دعا کن زود و بسلامتی بگذرونیم انشاالله

عزیزدلم الهی بسلامتی زایمان کنی و نینی رو بغل بگیری
توروخدا برای نینی من دعا کن

سوال های مرتبط

مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۴ ماهگی
پایان سفر9ماهه ی من وپسریــــــم💙
پسر عزیزم، نفسِ دلِ مامان…
این روزها که تو هنوز در آغوش امن وجودم بودی، هر تکان کوچکت برایم یک دنیا امید بود و هر سکوتت، یک دنیا دلتنگی. هیچ‌کس نمی‌داند مادری که منتظر تولد فرزندش است، میان ترس و ایمان چگونه نفس می‌کشد… من هر شب با دست روی شکمم، با تو حرف می‌زدم، صدایت می‌کردم و از خدا می‌خواستم فقط تو سالم باشی.
روزهایی بود که اشک‌هایم بی‌صدا می‌ریخت، نه از ضعف… از شدت دوست داشتنی که هنوز چهره‌اش را ندیده بودم. از ترس اینکه مبادا کوچک‌ترین دردی سهم پاهای کوچکت شود. من با خدا معامله نکردم… فقط التماسش کردم. گفتم: «خدایا، این امانت توست… خودت نگهدارش باش.»
پسرم… تو شاید هیچ‌وقت ندانی که قبل از آمدنت، چقدر دعایت کردم. چقدر با هر ضربان قلبت، قلب من هم تندتر زد. چقدر با هر حرکتت، جان گرفتم. تو هنوز نیامده، اما به من صبر یاد دادی… ایمان یاد دادی… و معنای واقعی عشق را نشانم دادی.
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که تو از همان لحظه‌های قبل از تولدت، قهرمان قلب من بودی. نه به خاطر بی‌نقص بودنت، بلکه به خاطر نوری که به زندگی‌ام آوردی.
من قول می‌دهم همیشه پناهت باشم.
قول می‌دهم دستت را رها نکنم، حتی وقتی بزرگ شدی.
و همیشه به تو یادآوری کنم که تو هدیه‌ای بودی که با دعا، اشک، امید و عشق به دنیا آمدی.
با تمام جانم دوستت دارم…
مامان 🤍
مامان تپلی مامان تپلی ۱ ماهگی
نامه‌ای برای دختر کوچولوی دلم، آلا
آلای من، دختر نازنینم…
نمی‌دانی چقدر قشنگ است حس بودنت، حتی وقتی هنوز ندیدمت. هر روز که می‌گذرد، تو بیشتر در دل و جانم ریشه می‌دوانی، و من بیشتر از همیشه عاشق‌تر می‌شوم؛ عاشقِ کسی که هنوز در آغوشش نگرفته‌ام اما قلبم با تپش‌های او یکی شده.
آلای من، هر تکان کوچکت در دلم، مثل نغمه‌ای است که به من می‌گوید «مامان، من اینجام». هر شب که دستم را روی شکمم می‌گذارم، با خودم خیال می‌کنم داری لبخند می‌زنی یا با مهربانیِ کوچک خودت با من حرف می‌زنی.
باورت نمی‌شود، اما گاهی فقط با فکر کردن به چشمان کوچکت، اشک شوق روی گونه‌ام می‌نشیند.
دخترم، تو برای من نشانه زندگی‌ای تازه‌ای. نشانه امید، نشانه فردایی روشن‌تر. از وقتی فهمیدم در وجودم هستی، دنیا رنگ دیگری گرفت. هر چیزی که قبلاً عادی بود، حالا با فکر تو بوی عشق می‌دهد.
آلا جانم، دلم می‌خواهد بدانی از همان لحظه اول، عاشقت بودم. قول می‌دهم هر کاری از دستم بربیاید بکنم تا در آرامش، شادی و مهر بزرگ شوی.
من و تو، از همین حالا با همیم… و هر بار که نفسی می‌کشم، انگار تو را در آغوش می‌گیرم.
منتظرم، عزیز دلم… منتظر آن لحظه‌ای که چشمانت را باز کنی و برای اولین بار در آغوش من بی‌قراری کنی.
آن روز، تمام جهانم می‌شود لبخند تو.
تا آن روز، در دلم آرام بخواب دخترکم، آلا…
با عشق بی‌پایان مادرت 💗

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
۳۵ هفتگی
مامان حامی مامان حامی ۴ ماهگی
پسرم…
نُه ماه است که در جانم نفس می‌کشی و من هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر مادر شده‌ام.
از همان لحظه‌ای که فهمیدم هستی، دنیا برایم معنای تازه‌ای پیدا کرد.
انگار قلبم بزرگ‌تر شد تا جا برای تو باز کند؛
برای عشقی که هنوز ندیده بودمش، اما از همیشه واقعی‌تر بود.
این ماه‌ها با فکر تو گذشت.
با خیال صورتت، با حدس زدن صدایت،
با دست گذاشتن روی شکمم و حرف‌هایی که آهسته برایت گفتم.
نمی‌دانم صدایم را شنیده‌ای یا نه،
اما هر بار که تکان خوردی،
باور کردم میانِ این سکوتِ گرم، گفت‌وگوی کوچکی بین ما جریان دارد.
حامیِ من…
اسمَت را که صدا می‌کنم، دلم قرص‌تر می‌شود.
نمی‌دانم وقتی اولین بار نگاهم کنی چه حالی خواهم داشت،
فقط می‌دانم تمام این انتظارِ طولانی
برای همان لحظه است؛
لحظه‌ای که تو را در آغوش بگیرم و بفهمم
قلب آدم می‌تواند بیرون از بدنش بتپد و زنده بماند.
پسرم،
پیش از دیدنت دوستت داشته‌ام.
پیش از لمس دست‌هایت برایت دلواپس بوده‌ام.
و پیش از آنکه صدایم کنی «مامان»،
با تمام وجود مادر تو شده‌ام.
بیا آرام و سالم…
بیا و این نُه ماه انتظار را
به شیرین‌ترین آغوش زندگی‌ام تبدیل کن.
من تو را در جانم حمل کردم،
و تا همیشه در دلم حملت خواهم کرد.
با همه‌ی عشقِ دنیا،
مامانت 🤍