۷ پاسخ

هر موقع گفتن باهاشون دهن به دهن و جر و بحث نکن بگو تا ببینیم قسمت چیه چی میشه شاید اوردم ولی نیار هر کس خودش صلاح زندگیشو بهتر میدونه (مثل مادر شوهر منن که گیر داده یدونه بچه کمه یکی دو سال دیگه باااااید بیاری منم اولین بار گفتم نه نمیخوام بیارم همین یدونه بتونم خوب بزرگ کنم دومی پیش کش دیدم بدتر لج میکنه هی میگه نه بااااید بیاری یدونه کمه دیگه منم هر موقع میگه میگم ایشالله تا ببینیم چی میشه )

بگو باشه ولی جلوگیری کن با همسرت هماهنگ باش

فقط بپیچون
بگو به امیدخدا
هر چی خدا بخواد
اگه صلاح باشه قسمت میشه...
توپو بنداز تو زمین خدا😂

بگو انشالا هر چی خدا بخاد 😊همین
جواب بدی ولللل نمیکنن

وا واقعا داری به حرفشون گوش میکنی؟بگو مگه دستگاه جوجه کشیم؟بگو مگه عقلم کمه بچم انقد کوچیکه فعلا وضعمون خرابه خودم تازه زایمان کردم بچه بیارم؟یه جور بگو بزار به عقلشون شک کنن .بگو تا بچم مدرسه نره وضعمون درست نشه من بچه نمیارم .به خودت رحم کن بدنت هنوز از زایمان قبلت ترمیم نشده گور باباشون سفت و سخت جواب بده بهشون

خانواده شوهر هرچی میخوان بگن خودتو بدبخت نکن

بگو باشه چشم همین متدرشوهر من از بس زر زد تو هرجمعی نشستیم گفت برید به عروس من بگید دومی بیاره یکی کمه حالا من بخاطر پسرم که داداش میخوتست بعد یازده سال اوردم دومی رو‌
ولی مادرشوهرم نه اومد کمک نه چیزی فقط در حد نیم ساعت بعد دوهفته اومد

سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۲ ماهگی
می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید