می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید

۳ پاسخ

سلام عزیزم.بقیه پارت هات کجاست؟ واینکه درخواست دادم لطفا قبول کن

بقیشش

عزیزم درخواست دارم قبول کن

سوال های مرتبط

مامان نیک مامان نیک ۱۳ ماهگی
از وقتی نیک به دنیا اومد موقع خواب شب که توی تخت کنار مادر میزاشتمش و‌ بقیه زمان هم توی هال بود و اسباب بازی هاش هم توی هال، بزرگتر که شد از ۶ماهگی (به توصیه پزشکان!) گذاشتمش توی تخت اتاق خودش، اما یه سری اسباب بازی هاش همچنان کنار هال بود و همونجا بازی میکرد، تاا امروز! 🙂
نیک چند روزه که ۴دست و پا میره سمت اتاق خودش و اونجا با وسایل سرگرم میشه، و بعد همه جای خونه رو میره 😂 پس من دیدم بهترین فرصته! امروز که خونه رو جارو زدم و‌تمیزکاری کردم همه وسایل و اسباب بازی های نیک رو بردم توی اتاقش تا روزها برای بازی توی اتاق خودش باشه، و بازیش که تموم‌شد توی خونه هم میچرخه!😅 اینکه چقدر موفق میشم رو‌ هنوز نمیدونم!🙄
شاید بگید چراا؟! نظرها متفاوته😊 من ترجیحم اینه که دیگه اسباب بازی گوشهکنار خونه نباشه، اگه شما دوست دارید بچه تون اسباب بازی هاش‌ وسط خونه باشه و راحت ترین که اونجا بازی کنه اصلا اشتباه نیست، نظر شخصیتونه☺️❤️ و قطعا با توجه به شرایط خونه و زندگیتون بهترین تصمیم رو میگیرد❤️
شما بچه هاتون کجا بازی میکنن؟ اتاق؟هال؟آشپزخونه؟!!
مامان فینقِلی مامان فینقِلی ۱ سالگی
سلام مامانای مهربون، شبتون بخیر☺️

دیشب شبِ سختی بود، دخترم رو واکسن زده بودم و خیلی اذیت شد. تا ۱بح همینطور گریه و ناله می‌کرد. همسرم هم دیگه دید من کل دیروز دخترم رو بغل گرفته بودم و شبم نخوابیدم رفت محل کارش یه حضور زد و بعدش برگشت. من دیگه خواب بودم. یه دو ساعتی دخترم رو نگه داشت و من استراحت کردم بعدش دیگه رفت. منم درگیر ناهار شدم.
از عصری هم افتادم به جون آشپزخونه.😄 خواهر همسرم فردا می‌خواد بیاد از تهران، البته شاید نیاد خونه و فقط بریم بیرون بگردیم ولی خب کار از محکم‌کاری عیب نمی کرد😂 گاز رو برق انداختم و سینک و کل خونه رو جارو برقی کشیدم . کاناپه جلوی تلوزیون خیلی کثیف شده بود، چون من همش روی اون می‌شینم و چیزی می‌خورم و کلی چرک شده بود‌ با شامپو فرش تمیز کردم خیلیییی خوب شد.
خلاصه الانم دخترم رو خوابوندم. فکر کنم یه نیم ساعتی بخوابه منم یکم دراز بکشم تا همسرم بیاد و شام بخوریم.

راستی یه سوال، من یه مقدار قابل توجه زالزالک دارم ولی خیلی از مزه‌ش خوشم نمیاد چکار کنم خراب نشن؟ چه حرکتی روشون بزنم؟ غیر از اینکه مثل میوه بخورم؟!
مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان آرتا و آرشا مامان آرتا و آرشا ۱۳ ماهگی
من دختری بودم که خونه بابام اصلا آشپزی نمیکردم وقتی ۲۰ سالم شد همه میگفتن وای چرا بلد نیستی و فلان اما اصلا توجه نمیکردم😊 خداروشکر مامانمم گیر نبود. البته از ۲۰سالگی کارای خونه با من بود و به شدت وسواس بودم ، مامانمم کار نیروی کمکی رو قبول نداشت وقتی میرفت باز من همه جا رو تمیز میکردم😂 ۲۵ سالگی عقد کردم و ۲۶ سالگی رفتم خونه خودم و دیگه مجبور بودم آشپزی کنم و دستپختم عالی بود اما بازم کارایی مثل سبزی پاک کردن و سبزی سرخ کردن و... رو دوست نداشتم. تو شهر غریب تهران زندگی میکردم یه پیج پیدا کردم و همه چی رو سفارش میدادم حتی سیرداغ😑🫠 سبزی هم همیشه پاک شده میخریدم . بعد دو سال اومدم شهر خودم مشهد و دو سال بعدش هم دوقلو ها به دنیا اومدن . غذای کمکی کوچولو ها که شروع شد من برای اولین بار جعفری و ... پاک کردم و شستم و خورد کردم براشون البته با کلی ذوق و عشق❤️😍😊مادرشدن یه آدم دیگه ازم ساخت . حتی آرد برنج رو هم خودم درست کردم و مامانم میگفت دیدی گفتم آدم برای بچه ش بهترین رو میخواد و بهترین رو انجام میده 💪👌🥲 الانم ماش گذاشتم جوانه بزنه. اما چون اولین باره دقیق بلد نیستم . همینقدر جوانه زده بسه یا هنوزم باید بمونه؟ چند روز یا چند ساعت؟🥲😅🙃کمک لطفا🙏🌹