۲ پاسخ

شوهرا واقعا باید کمک دست ما زن ها باشن مخصوصا بعد بچه دارشدن ... بچه ی اونا هم هس ... خونه هم مال هردوتاس پس کار خونه هم باید انجام بدن😒
کار خوبی کردی منم گاهی بحثم میشه🙁

نه کار بدی نکردی..یسری وظایف باید بندازی گردنش

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱ سالگی
واااای ک چقدر سختههه😫😫😫
دیشب گفتم بچم بیقرار بوده و تب دندون داشته. از ساعت ۲شب یهو تب شدید آورد هر نیم ساعت بیدار میشد و کلی گریه میکرد. تب پسرم اندازه گرفتم شوهرم خوند گفت ۳۷ونیم گفتم خب خوبه دیگه ولی برا اینکه هول نکنم دروغ گفته بود ۳۹ درجه بوده. دیگه دیدم با دارو و قطره کم نمیشه تبش براش شیاف گذاشتم تا ۶ صبح با من بود بعد دیگه بیهوش شدم از خستگی بچه رو سپردم به شوهرم ولی صداش تو گوشم مونده بود. صبح بردمش بیمارستان گفتن ویروسه
از بیمارستان رفتم خونه پدرشوهرم ک با برادرشوهرم سرگرم بشه کلی بهونه گرفته. بعد اومدیم خونه یه ساعت خوابیده بااااز گریهههه رفتم خونه بابام. اونجا دوباره گریههههه برگشتم خونه گریههههه داروهام هیچ اثری ندارن انگار. باز رفتم خونه پدرشوهرم ک با برادرشوهر ۵ساله ام سرگرم بشه. اومدیم خونه باز گریههههه نیم ساعت خوابید که بدو بدو شام گرم کردم خوردم. باز الان گریهههههه دادمش دست شوهرم داره راهش میبره.
دیگه نمی‌دونم چیکار کنم بچم آب شد😭😭😭
مامان آر‌وید🥹♥️ مامان آر‌وید🥹♥️ ۱۱ ماهگی
سلام مامانا
من چند شب پیش دوستانم رو دعوت کرده بودم خونه مون
بعد بچه هاشون رفته بودن اتاق آروید بازی کنند منم یک سری از اسباب بازی های آروید رو دادم بهشون که اینا باهاش بازی کنند همسرمم رفته بود تو اتاق بهشون تاکید کرده بود که به این یکی اسباب بازی ها که اتفاقا بالا بودن و دست بچه ها بهشون نمیرسید دست نزنن
بعد آخر شب یهو دیدم یکی شون اومد بیرون و هواپیما آروید که جز همون دست نزن ها بوده رو آورده جلو من که خاله ببخشید من اینو شکستم ( بچه ۴ ساله) منم گرفتم ازش گفتم با مهربونی بهش گفتم مگه عمو وحید نگفت دست نزنین به اینا / همسرمم که با بچه ها شوخی میکنه اسباب بازی رو گرفت گفت اشکال نداره منم اومدم خونه تون اسباب بازی تو رو میشکنم
بچه هم گریه کرد منم بغلش کردم بوسش کردم گفتم نه عمو وحید شوخی میکنه
حالا کلا حالم خرابه که چرا اسباب بازی که هنوز خود بچه ام باهاش بازی نکرده رو یکی دیگه اومده شکسته/ رفتار درست چیه؟
در اتاقش رو باید میبستم یا نه؟
مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۳ ماهگی
می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید
مامان لارا مامان لارا ۱۴ ماهگی
خدا منو ببخشه شب اول عیدی سر دخترم داد زدم
دیشب سال تحویل رفتیم خونه ی مادرشوهرم بعد هروقت میربم اونجا میگم لارا رو نخوابونید شب بد خواب میشه باز مادرشوهرم میزارتش روی صندلی ریلکسی دارن رو اون و میخوابوندش دیشب من داشتم کمک ظرفای شام میکردم بشورن ساعت ۱۰/۳۰ شب بعد لارا دست باباش دید دیدم مادرشوهرم رفت از باباش گرفت بعد که شستن ظرفا تموم شد رفتم دیدم رو صندلی درازش کرده خوابونده گفتم کاش نمیزاشتید بخوابه گقت دراز کردم بازی کنه خوابید حالا روشم پتو انداخته بود بچه رو دراز کرده بود لنگاشو گرفت تابش میداد دیگه هیچی نگفتم برش داشتم بیدار بشه دیگه هی گفت بزار من بردارم تو بیدارش میکنی گفتم بابا این شب بدخواب میشه دیگه بیدار نشد ساعت ۱۱/۱۵ بزور بیدارش کردم برگشتیم خونه تا ۴ صبح نخوابید😑😑منم از ۸ صبح بیدار سرم داشت منفجر میشد اینم نه میخوابید نه شیر میخورد استا بهش داده بودم پوشکش لباساشو عوض کرده بودم فقط نق میزد بدخواب شده بود منم ساعت ۴ دیگه منفجر شدم داد زدم لارا بیا بخواب ۴ صبحه دیوونم کردی دیگه بچم اوا یکم هنگ کرد بعدش هیچی نگفت اومد بغلم کرد خوابید...خیلی حالم بد شد خدا از مادرشوهرم نگذره که هرچی بهش میگم میگه نه بچه های من این مدلی بوون تو بلد نیستی الان میگم شب بخوابه بیدار میشه میگه نه بچه های من ۱۰ میحوابیدن بیدار نمیشدن تو بلد نیستی چکار کنی😐😑😑