سلام مامانای مهربون، شبتون بخیر☺️

دیشب شبِ سختی بود، دخترم رو واکسن زده بودم و خیلی اذیت شد. تا ۱بح همینطور گریه و ناله می‌کرد. همسرم هم دیگه دید من کل دیروز دخترم رو بغل گرفته بودم و شبم نخوابیدم رفت محل کارش یه حضور زد و بعدش برگشت. من دیگه خواب بودم. یه دو ساعتی دخترم رو نگه داشت و من استراحت کردم بعدش دیگه رفت. منم درگیر ناهار شدم.
از عصری هم افتادم به جون آشپزخونه.😄 خواهر همسرم فردا می‌خواد بیاد از تهران، البته شاید نیاد خونه و فقط بریم بیرون بگردیم ولی خب کار از محکم‌کاری عیب نمی کرد😂 گاز رو برق انداختم و سینک و کل خونه رو جارو برقی کشیدم . کاناپه جلوی تلوزیون خیلی کثیف شده بود، چون من همش روی اون می‌شینم و چیزی می‌خورم و کلی چرک شده بود‌ با شامپو فرش تمیز کردم خیلیییی خوب شد.
خلاصه الانم دخترم رو خوابوندم. فکر کنم یه نیم ساعتی بخوابه منم یکم دراز بکشم تا همسرم بیاد و شام بخوریم.

راستی یه سوال، من یه مقدار قابل توجه زالزالک دارم ولی خیلی از مزه‌ش خوشم نمیاد چکار کنم خراب نشن؟ چه حرکتی روشون بزنم؟ غیر از اینکه مثل میوه بخورم؟!

۵ پاسخ

ترشیش بنداز

۸ ماهگی هم مگه واکسن دارن؟

هم‌میتونی خشکش کنی دمنوش بشه ،هم تو ترشی و‌مربا استفاده کنی ،

خسته نباشی

زالزالک چیه

سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۴ ماهگی
می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید
مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۱۰ ماهگی
سلام از یه مامان خسته که دیشب ساعت دوازده با بدبختی و کلی ترفند بچه رو خوابوند و با عطسه باباش ساعت دوازده و نیم سرحال بیدار شد و تا ساعت سه شب بیدار موند و بازی کرد
روزش هم دوتا امتحان داشتم درس خوندم شام رو هم گذاشتم خونه هم کمک مامانم کردم مهمان هم اومد پذیرایی هم کردم تازه شب قبلش یه مهمان ناخوانده اومد و تا ساعت سه شب نشست و نرفت و تا من بخوابم و یکم درس بخونم ساعت چهار صبح شده بود و ساعت شیش صبح دخترم بیدارم کرد و من دیگه نخوابیدم چون امتحان داشتم و باید درس می‌خواندم فقط یک ساعت صبح خوابیدم تقریبا
دیشب از فرط خستگی تا تونستم گریه کرد
هیچیم که برا خودم نیست وقت که نمیکنم به خودم برسم یا مقداری برا خودم باشم تازه همسرم بچه رو بیدار کرده اما گردن نمیگیره و همش شیشه شیر بدست چشمش به دره که ببینه من کی چایی رو درست میکنم که بعدش بیام بچه رو بخوابونم
خیلی گریه کردم خیلیی
خیلی دلم به حال خودم میسوزه چقد من مظلومم
تازه تو همه چیز هم مامانم منو مقصر می‌دونه
دیشب مهمون داشتیم منم قبلش امتحان داشتم بچه پیش مامانم بود پذیرایی و تمیز کاری خونه که کلا با خودم بود دخترم ناهار و میان وعده میوه و این چیزا هم چند بار خورد مامانم باهام دعوا میکرد که بردی اونجا بچه رو بیدار می‌کنی شام بخوره بهش میگم بچه رو ساعت دوازده شب بیدارش کنم که شام بخوره؟تازه تا ببینم میخوره یا نمیخوره ؟که بعدش تا چهار صبح منو بیدار نگه داره؟
خیلی خسته ام خیلی
هنوزم از همسرم دلگیرم بابت رفتار دیشبش بهشم میگم می‌تونستی یکم آروم تر عطسه کنی ناراحت میشه😔
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
امروز از اون روزایی بود که خیلی بد و کسل کننده شروع شد🥲
معمولا روز های جمعه همراه خودش یه حس کسلی هم میاره... حالا فکر کن از موقعی هم که بیدار میشی با اخلاق حَسَنه‌ی همسر و فرزندان(!) و ضد حال های پشت سر هم مواجه بشی🦦
بعد از اینکه حسابی اعصابمون خرد شد هم هر کدوم رفتن یه طرف، یکی رفت خوابید، یکی رفت به مادربزرگش سر بزنه، یکی مشغول کارهای خودش شد و...😶
من موندم و خونه😅
توی ذهنم انگار جلسه گرفته بودن، هر صدایی یه حرفی میزد و جمع بندی همه‌شون هم طوری بود که اگه به حرفشون گوش میکردم کل روز به دعوا و بدقلقی می‌گذشت، برا همینم به حرفشون گوش نکردم و دقیقا برعکس اون چیزایی که توی ذهنم بود رو انجام دادم تا اون صداها برن دنبال کارشون😁
یه لیوان بزرگ چایی خوردم، خونه رو جمع و جور کردم، موهامو شونه کردم، ظرفا رو شستم، لباسا رو انداختم توی لباسشویی و ناهار پختم، یه کم کارهای شخصی‌م رو انجام دادم، وسط کارهام بودم که دخترم با جیغ و گریه اومد، نمیدونستم چی شده ولی فورا کار ها رو رها کردم و بغلش کردم و باهاش حرف زدم، بالاخره با به سختی موفق شدم آرومش کنم، از یه خوراکی مورد علاقه‌ش هم استفاده کردم😶‍🌫

#فرزندپروری
ادامه👇🏻👇🏻👇🏻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻