من دختری بودم که خونه بابام اصلا آشپزی نمیکردم وقتی ۲۰ سالم شد همه میگفتن وای چرا بلد نیستی و فلان اما اصلا توجه نمیکردم😊 خداروشکر مامانمم گیر نبود. البته از ۲۰سالگی کارای خونه با من بود و به شدت وسواس بودم ، مامانمم کار نیروی کمکی رو قبول نداشت وقتی میرفت باز من همه جا رو تمیز میکردم😂 ۲۵ سالگی عقد کردم و ۲۶ سالگی رفتم خونه خودم و دیگه مجبور بودم آشپزی کنم و دستپختم عالی بود اما بازم کارایی مثل سبزی پاک کردن و سبزی سرخ کردن و... رو دوست نداشتم. تو شهر غریب تهران زندگی میکردم یه پیج پیدا کردم و همه چی رو سفارش میدادم حتی سیرداغ😑🫠 سبزی هم همیشه پاک شده میخریدم . بعد دو سال اومدم شهر خودم مشهد و دو سال بعدش هم دوقلو ها به دنیا اومدن . غذای کمکی کوچولو ها که شروع شد من برای اولین بار جعفری و ... پاک کردم و شستم و خورد کردم براشون البته با کلی ذوق و عشق❤️😍😊مادرشدن یه آدم دیگه ازم ساخت . حتی آرد برنج رو هم خودم درست کردم و مامانم میگفت دیدی گفتم آدم برای بچه ش بهترین رو میخواد و بهترین رو انجام میده 💪👌🥲 الانم ماش گذاشتم جوانه بزنه. اما چون اولین باره دقیق بلد نیستم . همینقدر جوانه زده بسه یا هنوزم باید بمونه؟ چند روز یا چند ساعت؟🥲😅🙃کمک لطفا🙏🌹

تصویر
۲۰ پاسخ

برای چه غذایی جوونه ماش درست میکنی؟

ای جانم ، واقعا که همینطوره 🍥🌸💕✨🪐☁️🤍

چقدر منی 😅😅😅

عزیزم نگهداری از دوقلو ها خیلی سخته؟ من دوقلو باردارم و همه توی گهواره از سختی هاش میگن فقط کلی استرس گرفتم
شما که تجربه شو داری از چند ماهگی میشه تنهایی از پسشون بر اومد؟

حدود دوسانت باید بشه

عزیزم دقیق منی 🙂🙂

چرا من با خواندن متنت اشک تو چشام جمع شد 🥹

دقیقا مو ب موی حرفاتو زندگی کردم🥺🩵

مادر بودن کلا یه داستان قشنگ و سخت عاشقانه اش کلا حس و عشقش ناب و متفاوته☺️

میشه بگی چجوری درست کردی؟و اینکه قابل استفاده در چند روزه؟؟
منم درست کنم💋❤️

یکم دیگه باید بمونه قشنگم

ماش یا گندم رو بشور و داخل یه شیشه (شیشه خیارشور زیتون رب ) بریز ، درش رو با توری با کش ببند و برعکس بذار تا آبش بره
هرچند ساعت آب بکش و دوباره برعکس کن جوانه که زد بیرون بذار تو یخچال و طی ۲.۳ روز مصرف کن

حالا من انقدر دوست دارم سبزی سرخ کنم پیاز سرخ کنم اصلا من عجیبم🤣دوست دارم فریزرم پر باشه ولی حوصله آشپزی ندارم🤣بادمجون چند کیلو کباب کردم خونه مامانم اینا گذاشتم تو فریزرش تهش دو سه تا بسته فقط بردم با خودم گفتم خودتون استفاده کنید نخود لوبیا حتی مواد آش پخته شده تو فریزر دارم یه ساعته آش درست میکنم حوصله ندارم سه ساعت آشپزی کنم

با جوانه ماش چی درست میکنید.؟

افرین❤️

الهی بگردمت 🥰❤️

بنظرم بسه حالا میخوای یکی دو روز دیگم بزار بلند تر شه

وای اره منکه فقط تو خونه مامانم تمیزکاری میکردم
الان هنوز زورم میاد اشپزی کنم🤣ولی دستپختمم بد نیس خوبه خداروشکر
سوالتو نمیدونم
ولی ی سوال ازت بپرسم
جوونشو میکنی؟بعدش چیکار میکنی؟

جواب سوالتو نمیدونم🥲
ولی من بدتر از تو بودم😂 مامانم میگفت پری زخم بستر گرفتی انقدر نشستی😂

عزیزم جوانه ماش برای چیه؟

منم همینطور
یه روز هم بزار بمونه یکم بیشتر رشد کنه عزیزم

عزیزم بزار قشنگ جوانش بلند بشه

سوال های مرتبط

مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
یه دوستی بهم گفت روتختی ات رو از کجا خریدی؟
گفتم خودم طرحش رو کشیدم پارچه خریدم دادم برام دوختن
خندید گفت تو خونه ات چیزی هست آماده خریده باشی؟ فکر کردم دیدم راست میگه همه چیز جز سرویس خواب رو خودم کشیدم دادم ساختن حتی مبلمان و میز نهار خوری و آباژور هام رو ....
لوسر وسط حال خونه هم تو چکسلواکی دادم ساختن و آوردم!
حتی کمد سرویس بهداشتی رو هم نقاشی کردم دادم ساختن
کنسول توی راهرو میز تلویزیون میز وسط خونه همه چی
یک دفعه با فکر کردن به این موضوع خونه برام خیلی جای قشنگ تری شد🥺🥺❤️
یادمه وقتی مطب ام رو تحویل گرفتم و درستش کردم صاحبخونه که اومد برای تمدید قرار داد انقدر از دیدن مطب شوکه شد که به اجاره بها ی سال جدید هیچی اضافه نکرد 🌱
وقتی رفتم کلینیک کار کردم یه جور پرونده طراحی کردم برای اطلاعات بیمار که الان بعد سیزده سال هنوز داره از همون پرونده تو کل کلینیک ها استفاده میشه🫠
واسه همینه شاید تو ذهنم مدام دارم وطن رو نقاشی میکنم اونجوری که دلم میخواد خیابون هاش رو درست میکنم اداره هاش رو آدم ها رو جای درست میزارم و کثیفی رو ازش پاک میکنم من نرفتم و موندم چون من دوست دارم هرچیزی رو که دارم خودم درست کنم 😔 من دوست دارم وطن رو درست کنم وطن رو درست کنیم اون جور که لایقش هستیم 🕊🌱
ما بی بی
رفلاکس رفلاکس رفلاکس
شیر خشک شیر خشک شیر خشک
نوزاد نوزاد نوزاد
بارداری بارداری بارداری
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۳ ماهگی
می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید
مامان مه چهره مامان مه چهره ۱۵ ماهگی