۱۱ پاسخ

برای اینکه خدا بهت دوتا بچه سالم داده هر روز خدا رو شکر کن کلا بارداری بقیه مگه لذت بخشه؟!
بارداری یه پروسه سخته کلا برای همه همینجوره فقط مدلش فرق داره من یکی از اقواممون خیلی سعی میکرد تو بارداری اصلا بهش فشار نیاد و یه دوران شیرین رو داشته باشه سر زایمانش جفت به رحم چسبید و جراحی شد بچه رفت دستگاه جونش به لبش رسید 😑😑 خدا رو شکر بچش مرخص شد ولی کلا همه سختی دارن فقط سلامتی مهمه خودتو درگیر لوس بازیای ادایی نکن به این فکر کن دوتا دسته گلات سالم و صحیح هستند با یه بارداری صاحب دوتا بچه شدی بخدا خیلی لطف بزرگیه انشالله بارداری بعدیت لذت بخش تر باشه ولی تو واقعا ادم قویی هستی که با گوشت و خون پوستت تونستی دوتا بچه رو تو بدنت پرورش بدی این از معجزه های خداست حق داری بگی سخت بوده ولی هدف بارداری لذت بردن از اون دوران نیست پرورش یه ادم تکامل یافته تو وجودته که الحمدالله تو از پسش به بهترین شکل برومدی بقیه ش حاشیه ست

منم بیمارستان گفت چون بچه اول هست باید طبیعی زایمان کنی از ساخت ۱۱ صب تا ۹ شب درد وحشتناک کشیدم هی معاینه میکردن که بنظر من بدترین بخشش بود اخر سر ساعت ۹:۳۰ شب یکدفعه جفت جدا شد و خونریزی کردم که هم برای بچه هم برای مادر خطرناکه دیگه بردنم سزارین از صبش گشنه بودم با کلی درد بنظرم چون خیلی بزرگنمایی شده توقع ی روز رویایی داریم و این بیشتر میزنه تپ ذوقمون اما اینا رو گفتم بگم بهت عزیزم اکثرا تو روز زایمان اون جوری که میخواستن نبوده اما همین که آخرش خدا یه فرشته سالم بهمون داد بازم خداروشکر زیاد سخت نگیر و سعی کن با خاطرات خوب خاطره بد اون روز رو بپوشونی💖

عزیزم منم‌مصل ت زایمان کردم
گاهی ی بغضی میگیرع منو ک چرا خوب زایمان نکردم این همه گریه اینا
ولی همین ک ب بچم نگاه می‌کنم ک بعد این همه سختی دارمش خداروشکر می‌کنم
میگم شاید سختی کشیدم ک اینقدر کم حوصلم برا دخترم پر حوصله تز باشم مامان خوبی بشم
اشکال نداره ب جنبه خوبش نگاه کن من داشتان هست بخونش گریت میگیرع❤️

منم زایمان خیلی خیلی سختی داشتم،تب شیر،زخم نوک سینه،خون اومدن نوک سینم،زردی گرفتن بچم،راه رفتن توی بیمارستان با بخیه و تنهایی وقتی بچم بستری بود،با گریه شیر دادن از درد نوک سینه، اخ اشکام ریخت😭😭

زایمانم سخت بود تو تنها نیستی گلم هممون ب نوعی درد کشیدیم

منم از نوزادی دخترم لذت نبردم افسردگی گرفتم کولیک رفلاکس الرژی واقعا کم آوردم بازم خداروشکر میکنم بابت وجودش من همش تنها بودم التماس میکردم یکی بیاد کمکم کن الان یاد اون روزا میوفتم چشام پراشک میشه

والا منم کارمند بیمارستان بودم،برای خودم یه روز رند و یه اتاق وی ای پی رزرو کرده بودم،یهو چهار رروز قبلش کیسه آبم پاره شد و ساعت ۴ صبح رفتم بیمارستان،کلا برنامه هام بهم ریخت...چه میشه کرد😅

من نه بارداریم اونجوری شد که میخواستم نه زایمانم🫠
کلا همه چیز غیرقابل پیشبینی هست
خداروشکر که فقط به خیر گذشته

عزیزدلم قسمت همین بوده منم چیزی ک میخواستم نشد زایمان سخت ‌کولیک بچم و... هیچ لذتی نبردم لباس بردم بیمارستان ک بپوشم اینقد حالم بد بود ک نشد شبشم بچم تا صبح جیغ زد بعد چند روزم کولیک الان ک ۵ ماهشم بازم درگیرم و لذتی ندارم از نوزادیش .شما لذت ببر از این ب بعدو گذشتها برای همه سخت بوده شما تنها نیستی قشنگم

عزیزم خیلی متاسفم بابت این خاطراتت ولی ب این فک کن میتونست بد تر از اینم بشه و نشد..پس جای خوشحالی و شکر داره😍
و اینک عزیزم اکثر خانوما زایمانشون براشون خاطره خوبی نشد پس باید کنار اومد...زندگی همینه عزیزه دلم همیشه اونجوری ک ما میخوایم پیش نمیره پس باید با شرایط خودمونو وقف. بدیم اینجوری حداقل کمتر اذیت میشیم
الانم کیف جوجه هاتو بکن و خوش بگذرون باهاشون ک بعدا حسرت الانشونو نخوری ک لذتی ک باید رو نبردی🥰🥰
بهترین لحظه ها سهم دله خودت و جوجه هایه قشنگت🫂😘

عزیزم خداروشکر کن که هر دوتاش الان کنارت ان خوشحال باش اگه خدایی نکرده اتفاقط براشون میافتاد چی از زندگیت لذت ببر کنارشون
اسم های دوقلوهات چین عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه