همین حسی که من به پسرم دارم... شدیدا استرس دارم از بودن باهاش... همش شب که میشه میگم خدایا شکرت امروز هم گذشت و همون موقع غصه فردا میاد سراغم که قراره چیکارکنم.. کلا خیلی استرس بچه داری و بزرگ کردنش رو دارم
احساس میکنم یه روزی دیگه کامل کم میارم و کار خودم رو تموم میکنم تا خلاص شم
من توی سی و هشت سالگی بعد از پونزذه سال بچه ی دومم رو دنیا آوردم..چقدر اقوام و فامیل بهم کنایه زدن و سرکوفت دادن که چرا زودتر بچه ت رو دنیا نیاوردی..الان نزدیکه دو سال افسردگی گرفتم و حالم خوب نمیشه
دقیقا خداروشکر حرفمو میفهمین ؛ شکر خدارو میکنم بابت پسرم ، یعنی آرزومه که الان برآورده شده. وای از اونطرف من موندم و کلییییییی مسئولیت. من معلم بودم و یه آدم بلندپرواز که ترجیح میدادم دوشیفت کار کنم تا به آرزوهام بریم بعد یهو با بچه خونه نشین شدم اضافه وزنو چاقی ریزش مو کمردرد همه و همه باعث شد حالم از خودمو وضعیتم بهم بخوره. الان یکم نسبت به قبل بهترم ولی مدام با سال پیش خودمو مقایسه میکنم و داغون میشم😞
منم بعد ده سال بار دار دم همین احساس و دارم
چرا عزیزم همچنین حسی میکنی من درسته بچه اولمه ولی واقعا هیچ محدودیتی برام نزاشته هر لحظه بیرونیم هر کاریم میتونم باهاش بکنم باید خودت بخوای و بچتو عادت بدی به همه چی مگر سخت میشه برات
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.