۵ پاسخ

همین حسی که من به پسرم دارم... شدیدا استرس دارم از بودن باهاش... همش شب که میشه میگم خدایا شکرت امروز هم گذشت و همون موقع غصه فردا میاد سراغم که قراره چیکار‌کنم.. کلا خیلی استرس بچه داری و بزرگ کردنش رو دارم
احساس میکنم یه روزی دیگه کامل کم میارم و کار خودم رو تموم میکنم تا خلاص شم

من توی سی و هشت سالگی بعد از پونزذه سال بچه ی دومم رو دنیا آوردم..چقدر اقوام و فامیل بهم کنایه زدن و سرکوفت دادن که چرا زودتر بچه ت رو دنیا نیاوردی..الان نزدیکه دو سال افسردگی گرفتم و حالم خوب نمیشه

دقیقا خداروشکر حرفمو میفهمین ؛ شکر خدارو میکنم بابت پسرم ، یعنی آرزومه که الان برآورده شده. وای از اونطرف من موندم و کلییییییی مسئولیت. من معلم بودم و یه آدم بلندپرواز که ترجیح میدادم دو‌شیفت کار کنم تا به آرزوهام بریم بعد یهو با بچه خونه نشین شدم اضافه وزنو چاقی ریزش مو کمردرد همه و همه باعث شد حالم از خودمو وضعیتم بهم بخوره. الان یکم نسبت به قبل بهترم ولی مدام با سال پیش خودمو مقایسه میکنم و داغون میشم😞

منم بعد ده سال بار دار دم همین احساس و دارم

چرا عزیزم همچنین حسی میکنی من درسته بچه اولمه ولی واقعا هیچ محدودیتی برام نزاشته هر لحظه بیرونیم هر کاریم میتونم باهاش بکنم باید خودت بخوای و بچتو عادت بدی به همه چی مگر سخت میشه برات

سوال های مرتبط