۵ پاسخ

چقد چیزایی ک گفتی منم
من قبلا عصبی بودم الان خیلییی اروم شدم
ملکا منو اروم کرد
ولی وقته خیلی خسته میشم یکم ک میخوام عصبانی بشم انقد خودمو سرزنش میکنم
همش میگم ینی من مادر خوبیم؟
ینی من لیاقت ملکا رو دارم
همش میخوام خودمو سوال جواب کنم
همش دارم خودمو بررسی میکنم
کاش پیش هم بودیم باهم حرف میزدیم
من نیاز به یه همصحبت دارم که درکم کنه🩷

منم همینطورم همیشه میگم اینکار درست یا غلط
بعضی وقتا از دست تنهایی عصبی میشم و خسته ولی میگم ک خودتو بچسبون ب زندگی
و حوصله زندگی کردن داشته باش
همینطور پنج ماه آریان ب سرعت گذشت بقیش میگذره و دلت تنگ میشه
و همش در حال کنکاش خودمم ک این کارت خوبه با بد
چه تاثیر رو آریان داره 🫠

منم اوایل مادر شدنم مثل شما بودم و چون قبلا خیلی کمال گرا بودم مدام سعی میکردم الانم مادر کامل بی عیب و نقص و عالی باشم
همه جور مقاله و کتاب خوندم و اموزش دیدم و همه تلاشمو کردم که بی نقص باشم
همه نکات علمی بابت دخترم انجام دادم از خواب و روتین و اموزش و غذا بگیر تا همه چی
اما از ۴ ماهگیش که دیگه خیلی زیاد درگیر شده بودم و بیشتر داشتم اذیت میشدم تااینکه لذت ببرم
یک شب که خیلی خسته بودم از مادری و اینکه همیشه کم میارم تصمیم گرفتم فقط کافی و شاد باشم
از روزی که این حس لعنتی کمال گرایی گذاشتم کنار از بزرگ شدن دخترم بیشتر لذت میبرم
هروقت دلم برای ورژن قبلیم (من شاغل و نسبتا موفق بودم از نظر شخصیت کاری و مالی)تنگ میشه ژرنال نویسی میکنم و ذهنمو ازاد میکنم
یه روزایی بیشتر برای خودم وقت میزارم وقتی دختر کوچولوم خوابه یا استراحت میکنه ورزش میکنم و اینا همه باعث حس رهایی و ارامش و شادی بیشتری در من شد

پس من‌ چی بگم‌۶ سال مادر به تمام معنا بودم بچمو رو تخم‌چشام بزرگ کردم در حدی که یه پارک‌میرفتیم دائم دنبالش راه میرفتم آسیب نبینه اما روزگارم با یه ویروس سیاه شد پسرم آنفولانزا گرفت و با خطای پزشکی از دستم رفت و من حدود یکسالو نیمه داغون ترینم و فک میکنم مادر خوبی نبودم مواظبش نبودم 😔😔

من فقط بلدم راه غلط برم 😕همیشه همینم

سوال های مرتبط

مامان ماه تابان مامان ماه تابان ۱ سالگی
مامان نلین مامان نلین ۸ ماهگی
اولین شب تولدیه که خوشحال نیستم، ذوق تولدم رو ندارم و نشستم دارم گریه می‌کنم…
درسته که توی این سال، شیرین‌ترین حس دنیا، یعنی مادر بودن و داشتن دخترم رو تجربه کردم، اما بین تمام ۲۷ سال زندگیم، امسال سخت‌ترین سالی بود که گذروندم.
گریه‌های بی‌وقفه‌ش برای من طاقت‌فرسا بود…
روزها و شب‌هایی که نمی‌دونستم چطور آرومش کنم، خستگی‌ای که تمومی نداشت و خودم که هر روز بیشتر از قبل خسته می‌شدم.
با تمام وجودم دوستش دارم و مادر شدنم یکی از شیرین‌ترین اتفاق‌های زندگی منه، اما حقیقت اینه که این سال خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم سخت بود.
امسال بیشتر از اینکه منتظر رسیدن روز تولدم باشم، خوشحال بودم که روزها دارن می‌گذرن…
امیدوارم سال جدید زندگیم مهربون‌تر باشه.
امیدوارم سهمم از روزهای آینده، آرامش بیشتری باشه، لبخندهای بیشتری باشه و شب‌هایی که به جای گریه، با دلِ آروم بخوابم.
امیدوارم دوباره برای زندگی و برای خودم ذوق داشته باشم.
مامان معجزه مامان معجزه ۸ ماهگی
خیلی به این در و اون در میزدم تا اضطراب و استرسم کم بشه من آدمی بودم که خیلی آروم بودم ولی بعد از اینکه مادر شدم دائم توی استرس و نگرانی به سر میبرم نکنه هایی که به فکرم میاد اینکه آیا مادرخوبی هستم آیا میتونم تربیتش کنم آیا .....
خلاصه بگم که آخرش فهمیدم مادر شدن همینه یعنی نگران شدن همیشه شاید فقط به مرور زمان نحوه کنترل کردن نگرانی هات رو یاد میگیری ولی هیچوقت تموم نمیشن نمیدونم بعضیا اسمش رو گذاشتن افسردگی پس از زایمان اما بنظرم این همون مادر شدنه هورمونا به طرز عجیبی بعد از مادر شدن بهم می ریزن و نتیجه اش میشه مادری که دائما باید به فکر باشه و نتیجه به فکر بودن میشه اضطراب و استرس
نمیدونم شاید من ۲۲ سالمه شاید کوچیکم برای این چیزا نمیدونم شاید نباید مادر میشدم شاید دلم میخواد فرار کنم از این وضعیتی که دارم ولی نمیتونم حالا انقد دلبسته پسر کوچولوی ۶ ماهم شدم که تصور نبودنش قلبم رو به درد میاره
حالا من هم مادرم هم همسرم هم معلمم هم دختر مادر و پدرمم هم عروس مادر و پدر شوهرمم و هم خودمم حالا خیلی مسئولیت دارم شاید سنگینی همین مسئولیتهاست که روی دوشم سنگینی میکنن

ولی همه اینا قراره بگذره هرچند سخت هر چند با استرس هر چند دیر ولی تنها امیدم به گذرا بودنشونه