اولین شب تولدیه که خوشحال نیستم، ذوق تولدم رو ندارم و نشستم دارم گریه می‌کنم…
درسته که توی این سال، شیرین‌ترین حس دنیا، یعنی مادر بودن و داشتن دخترم رو تجربه کردم، اما بین تمام ۲۷ سال زندگیم، امسال سخت‌ترین سالی بود که گذروندم.
گریه‌های بی‌وقفه‌ش برای من طاقت‌فرسا بود…
روزها و شب‌هایی که نمی‌دونستم چطور آرومش کنم، خستگی‌ای که تمومی نداشت و خودم که هر روز بیشتر از قبل خسته می‌شدم.
با تمام وجودم دوستش دارم و مادر شدنم یکی از شیرین‌ترین اتفاق‌های زندگی منه، اما حقیقت اینه که این سال خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم سخت بود.
امسال بیشتر از اینکه منتظر رسیدن روز تولدم باشم، خوشحال بودم که روزها دارن می‌گذرن…
امیدوارم سال جدید زندگیم مهربون‌تر باشه.
امیدوارم سهمم از روزهای آینده، آرامش بیشتری باشه، لبخندهای بیشتری باشه و شب‌هایی که به جای گریه، با دلِ آروم بخوابم.
امیدوارم دوباره برای زندگی و برای خودم ذوق داشته باشم.

۹ پاسخ

تولدت کلییی مبارک باشه امیدوارم امسال بیشتررر از قبل از مادر بودنت لذت ببری🩷

عزیزم منم روز تولدم حتی دوبار سوپرایزشدم ولی اصلا دوق نداشتم واقعا یدونه عکسم ننداختم تحمل صبر باید داشته باشیم تا ی سالگی همه چی درست میشه درسته خیلی سخته چ کنبم مامان شدن آسون نیست

حتما پیش روانپزشک برو چون افسردگی بعد زایمان چیز جدیه و تو حرف هات دیده میشه

تولدت مبارک تو خیلی قوی هستی گلم روزای ارومتری در انتظارتت

منم امروز تولدمه ولی بشدت ازش میترسم امسال میشه سی سالم و من حس میکنم که تو این مدت هیچ دستاوردی نداشتم حس میکنم برای خیلی چیزها دیر شده

تولدت مبارک عزیزم ان شاالله سال‌های خوب و پر آرامشی زیاد در کنار همسر ت و نلین کوچولو بگذرونی

عزیزم تولدت پرتکراررر گلم انشاءالله کنار نلین عزیزت به بهترینا برسی وکنارش زندگی خوب وراحت وپرازآرامش وخوشبختی داشته باشی گلم 😘😘😘

تولدت مبارک
یادت نره تو یه مادری
مادر بودن یعنی قوی بودن

الهی بگردم🦋❤️

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۹ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان مهوا🧸 مامان مهوا🧸 ۹ ماهگی
برای تو مینویسم ماه من...

این روزا هر بار نگات می‌کنم، یه بغض آروم میاد سراغم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و از شدت ذوق، اشک می‌ریختم. همون روزایی که ساعت‌ها فقط نگات می‌کردم و باورم نمی‌شد این فرشته کوچولو دختر منه.
اون موقع همیشه آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شی؛ زودتر بخندی، زودتر بشینی، زودتر دنیا رو کشف کنی... اما هیچ‌کس بهم نگفته بود که بزرگ شدن تو، اینقدر می‌تونه دل آدمو بلرزونه.
حالا هر روز از بزرگ شدنت ذوق می‌کنم، اما همزمان دلم برای دیروزت تنگ میشه. برای روزایی که روی سینه‌م خوابت می‌برد، برای دستای کوچیکی که انگشتمو محکم می‌گرفتن، برای وقتایی که تمام دنیات آغوش من بود.
میگن بچه‌ها یهو بزرگ میشن و حالا می‌فهمم یعنی چی... چون من نفهمیدم آخرین بار کی اونقدر کوچیک بودی که کامل توی بغلم جا می‌شدی. نفهمیدم آخرین بار کی لباس نوزادیت رو پوشیدی. خیلی از آخرین بارها بی‌صدا رد میشن و وقتی می‌فهمیشون که مدت‌ها گذشته...
و شاید سخت‌ترین قسمت مادر شدن همین باشه؛ اینکه هر روز از بزرگ شدنت خوشحال باشی و همزمان برای کوچیک موندنت دلتنگ... 🥲
پ.ن:مهوای۲۰ روزه❤️
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂