۱۰ پاسخ

ممنون از همه مامان های مهربون که بهم حس خوب دادید دعا کنید برام که این بچه هم آروم بشه و زود بزرگ بشه

عزیزم مردم تازه ۴۰ سالگی ازدواج میکنن خیلی سخت نگیر میگذره هنوز خیلی جوونی تازه یکی دیگه هم بیاد بیاری 😀 من تو ۳۱ سالگی اولین تجربه مادر شدنمه دوس دارم حداقل سه تا بچه داشته باشم هرچند فعلا تو این موندم و خیلی اذیتم میکنه ولی خب چاره چیه

عزیزم بچه که وسیله بازی نیس بگیم چون تنهاییم حوصله‌مون سر رفته بچه بیاریم
شما خیلی جوونی ۴۱ سال سنی نیست
اوندوتارو خیلی زود اوردی فکر میکنی دیر شده
تازه الان بچه های بزرگ‌تر کمکت هستن تجربه داری ماها که بچه اولمون هست پس چی؟!
اینروزا میگذره و شیرین میشه نگران نباش

سنی ندارید که
الان این سن خیلیا بچه اولشون رو باردار میشن

زندایی من ۴۵ سالشه بارداره
خودشم خواسته خیلیم خوشحاله

منم با فاصله آورد پسر بزرگم ۱۶ دومی ۱۰ این یکی ۵
ولی خیلی حوصله دارم و دوسش دارم
پسر دومی خیلی گریه می‌کرد سر اونم خیلی باحوصله بودم
در صورتی که آدم با حوصله ای نیستم سر بچه هام هستم

۴۱سنی نیست شما جوونی ماشاالله فقط چون یه مدت فاصله افتاده بین بچه ها یادت رفته بچه تا دوسالگی اذیتاشو داره بعدش راحته دیگه میشه همدمت از تنهایی درت میاده یکم حوصله کن میگذره

سن تون ک‌خوبه عزیزم بالا نیس .شاید بچه اذبت کرده خسته شدین ولی ماشالا نزدیک شش ماهشه ب زودی بهتر میشه

ان شاء الله بچه تون اروم تر بشه و این روزها براتون مثل اب خوردن بگذره

منم ۴۰ سالمه عشقم. بچه اولم هست و تازه بی تجربه هم هستم. شما تجربه دارید و خیلی جلوترید. اتفاقا خیلی خوبه که آوردین😍 بچه ته تقاریا خیلی مهربون میشن و مادر پدر دوست. من خودم همینجوری بودم. الان از همه بچه ها بیشتر هوای مامانمو دارم. بهم میگه تو هم دخترمی هم مادرم🥰😍

سوال های مرتبط

مامان محمد سامین🩵 مامان محمد سامین🩵 ۱۱ ماهگی
مامان ها میشه کمک کنید نظر بدید تجربه تونو بگید 🙏🏻
من با تصمیم قبلی بچه دوم اوردم قبلش دکتر رفتم چون پسرم که ۹ سالشه خیلی برادر میخواست خودم و همسرم هم میگفتیم تک بچه در اینده خیلی تنهاست خودمون دوست داشتیم دوتا بچه داشته باشیم با کلی نذر و خواستن از خدا باردار شدم تو بارداریم هم خیلییییی خوشحال بودم از دوماهگی بچه ام حالم خوب نیست همش میگم برا سن من خیلی دیر بود توان بدنی و اعصاب گذشته رو ندارم ۳۷ سالمه ،همش استرس دارم هر روز یک داستانی راجع به سلامتی بچه ام از خودم درمیام همش نگرانم پسرم شکر خدا بچه سالم و خوبیه الان شش ماهشه میغلته یک کوچولو سینه خیز میره نه حالت کماندونیی حالتی که میپره هنوز نمیشینه ولی توجهش خوبه خنده صدادار میکنه با آبه گی میگه،حالم خوب نیست میگم بچه مسعولیت داره من که دیگه بچه اولم از اب و گل دراومده بود و مستقل شده بود چرا خودمو وارد چالش جدید کردم چرا دیگه نمیتونم برا پسر بزرگم مثل قبلا وقت بزارم کلا روتین زندگی قبلیم بهم ریخته بچه صبح زود بیدار میشه من به خواب صبح عادت داشتم عاشق بچه ام هستم روزی هزاربار خدارو شکر میکنم ولی نمیدونم این حس دوگانگیه افسردگیه چیه داره منو نابود میکنه ممنون میشم نظر بدید چکار کنم حالم خوب بشه