شما حسادت توی بچه ها رو چطوری کنترل میکنید ؟
دخترم ۴سلله و بشدت حسود و حساس ...چنتا مثال بیارم از حتی یک سال قبل
مثلا مهمونی بودیم لباسمو عوض کردم اومدم توی جمع یکی دو نفر گفتن چقد خوشگله بلوزت ...یهو دخترم از گریه منفجر شد که چرا به من نمیگین
یا کلاس میبردمش مامان یکی از بچه ها به دوست دخترم گفت میای بریم بابای دخترم تورو ببینه چون دخترمون یکسره از تو تعریف میکنه توی خونه ...اینا رفتن تا چند متر اون طرف تر دخترم گریه شدید ...که چرا منو نبردن

یا شوهرم دیشب میگه روز استاد تیریک نگفتی بهم رفتم بعلش کردم یه لحظه ...دوباره دخترم گریه
یا غروبا میاد خونه میرم جلوی در بغل میکنم ..میگه چرا منو بغل نکردی به من نگفتی خسته نباشید

عجیبترینش هم این بود زدم شبکه ی اسپورت داشت مسابقات اسکی یخ میداد ...دخترم گریه شدید که چرا اونا منو تشویق نمیکنن ...چرا اون داره برنده میشه من نمیشم

تا الان هرچی توصیح منطقی دادم ابدا توی مخش نرفته ...چیکار باید کنم؟

۵ پاسخ

برای کنترل حسادت دختر ۴ ساله‌ات:

1. **احساساتش را درک کن:** وقتی ناراحت می‌شود، ابتدا بگو "می‌فهمم که ناراحتی" یا "درکت می‌کنم".
2. **به او توجه ویژه بده:** هر روز زمانی را فقط به او اختصاص بده و با او بازی کن.
3. **رفتارهای خوبش را تشویق کن:** وقتی مهربان یا باانصاف است، او را تحسین کن.
4. **به جای رقابت، همکاری را یاد بده:** به او بیاموز که با دیگران همکاری کند.
5. **تشویقش کن احساساتش را بگوید:** به او یاد بده به جای گریه، حرف دلش را بزند.
6. **صبور باش:** این روند زمان می‌برد.

بنظرم هر حرفی یا کاری محبتی درحق شوهرت یا اطرافیان میخوای کنی اول حواست ب دخترت باشه و بهش توجه و محبت کن
بعد ب دیگری توجه کن
شاید اقتضای سنش باشه ولی چون تو راهی داری
باید از الان کنترلش کنی و توجه و محبت همتون بهش بیشتر باشه
یا با مشاور مشورت کن تا قبل ورود نوزاد

گلم از وقتی باردار شدید اینجوری شده یا از اولش

اجی قشنگم الان دختر منم سه سالشه
چون یک برادر کوچک تر داره حسودیش خیلی کمتره
سعی کن اول از همه توجه ات‌ رو ب دخترت بدی و مهمتر از هرچی باید بلد باشی که چطور رفتار کنی حتما با ی مشاور کودک مشورت کن

توجه شما و پدرش بهش کم نیست؟ به نظرم با یه مشاور حتما مشورت کن

سوال های مرتبط

مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا هفته سی‌وسوم بارداری
سلام دوستان عزیز من یه راهنمایی می‌خوام زمانی دخترم بیمارستان بستری بود برادر شوهرم پیشم بود انشالله که توی این شب های عزیز هرچی از خدا میخواد بهش بده خیلی کمکم کرد اون روز برادر شوهرم گفت من میرم یه سرخونه اینم بگم اراک دخترم بستری بود مسیر دور بود خیلی هوا سرد بود گفت یخ زدم میرم خونه شب دوباره بر میگردم اگه اتفاقی افتاد نترس گفتم باشه چی میگفتم بنده خدا بیرون توی اون سرما بود همین که رفت تا شهرمون رسید دخترم تمام کرد اون لحظه من تک تنها بودم شوهرم یک روز اومد زمانی که دخترم به دستگاه وسلش کرد زنگ زدم بهش بیا دخترت ببین اون شب بهش گفتم پیشم بمون ولی اون حتی خیلی حجله به رفتن داشت من توقع داشتم که یک شب پیشم بود اونم باباش بود زمانی که دخترم تمام کرد دکتر گفت از دستگاه جداش کنید بدین مامانش بغلش کنه من داد زدم که نه روی همون تخت سرتا پاش بوسیدم آخه کدام مادر می‌تونه مرده بچش بغل بگیره من از اون روز نمیتونم شوهرم ببخشم چون برای بار آخر نتونستم بغل کنم بچم بعضی وقتا میگم چرا از این مرد دوباره باردار شدم چرا گذاشتم بهم دست بزنه هرچی بهش نگاه میکنم حالم بد میشه نمی‌دونم چطوری با این موضوع کنار بیام به خاطر دخترم که 11سالشه هرچی نمیگم از اول همه چی را ریختم توی خودم چون دخترم خیلی صدمه دیده میشه شما راهنمایی کنید چیکار کنم چون من هیچ دوستی ندارم تنها جای که میتونم دردودل کنم انشالله به حق این شب های عزیز هیچ وقت داغ فرزند نیینید از دخترم 6ماش میشه
مامان تو دلی مامان تو دلی هفته نوزدهم بارداری
وقتی بچه هام مریض میشن یا گریه میکنن شوهرم همش بهم میگه چرا مراقب نبودی چرا بدنشو سرد نگه داشتی که مریض شد یا وفتی مریض میشه میبریمش دکتر میگه چرا داروهاشو نمیدی داروهاشو به موقع بده در صورتی که من داروهاشونو سر وقت میدم یا هر سری که بهم زنگ بزنه یا من بهش زنگ بزنم یا همو ببینیم هزار بار تکرار میکنه که مراقب بچه ها باش حالم از این اخلاقش بهم میخوره وقتی بچه ها گریه میکنن دوتامون هرکاری میکنیم اروم نمیشه میاد یقه منو میگیره با من بد حرف میزنه مثلا ی شب پسرم خیلی گریه کرد از ساعت ۱۲ و خورده‌ای تا ساعت ۳ و خورده ای گریه کرد تازه شوهرم ۳ و خورده‌ای از اتاق اومد بیرون با خیلی اعصبانیت همش باهام بحث میکنه که این چرا گریه میکنه چیکارش کردی چرا شیر سرد بهش میدی چرا ابجوشش سرده میگم خو من ساعت ۱۲ ابجوش ریختم تا الان خو سرد میشه تقصیر من چیه میگه ن باید میزاشتی میگم خو وقتی بچه هی داره گریه میکنه همون پنج دقیقه‌ای که میخابه یا تو بغلم میخوابه یا رو پام چیکار کنم میگه ن و همش حرف خودشو میزنه خیلیییییی اعصابم خورد میشه از این ور بچم هی گریه کنه بعد شوهرم به جا اینکه بیاد کمکم عین س.گ به جونم می‌چسبه ، جالبیش اینجاست که خونه باباشم بریم باباش همین حرفارو میزنه که چرا داروهاشو نمیدی چرا بغلش رو گرم نگه نمیداری چرا فلان میکنی چرا بهمان میکنی