سلام دوستان عزیز من یه راهنمایی می‌خوام زمانی دخترم بیمارستان بستری بود برادر شوهرم پیشم بود انشالله که توی این شب های عزیز هرچی از خدا میخواد بهش بده خیلی کمکم کرد اون روز برادر شوهرم گفت من میرم یه سرخونه اینم بگم اراک دخترم بستری بود مسیر دور بود خیلی هوا سرد بود گفت یخ زدم میرم خونه شب دوباره بر میگردم اگه اتفاقی افتاد نترس گفتم باشه چی میگفتم بنده خدا بیرون توی اون سرما بود همین که رفت تا شهرمون رسید دخترم تمام کرد اون لحظه من تک تنها بودم شوهرم یک روز اومد زمانی که دخترم به دستگاه وسلش کرد زنگ زدم بهش بیا دخترت ببین اون شب بهش گفتم پیشم بمون ولی اون حتی خیلی حجله به رفتن داشت من توقع داشتم که یک شب پیشم بود اونم باباش بود زمانی که دخترم تمام کرد دکتر گفت از دستگاه جداش کنید بدین مامانش بغلش کنه من داد زدم که نه روی همون تخت سرتا پاش بوسیدم آخه کدام مادر می‌تونه مرده بچش بغل بگیره من از اون روز نمیتونم شوهرم ببخشم چون برای بار آخر نتونستم بغل کنم بچم بعضی وقتا میگم چرا از این مرد دوباره باردار شدم چرا گذاشتم بهم دست بزنه هرچی بهش نگاه میکنم حالم بد میشه نمی‌دونم چطوری با این موضوع کنار بیام به خاطر دخترم که 11سالشه هرچی نمیگم از اول همه چی را ریختم توی خودم چون دخترم خیلی صدمه دیده میشه شما راهنمایی کنید چیکار کنم چون من هیچ دوستی ندارم تنها جای که میتونم دردودل کنم انشالله به حق این شب های عزیز هیچ وقت داغ فرزند نیینید از دخترم 6ماش میشه

۹ پاسخ

عزیزم خیلی ناراحت شدم با خوندن درد و دلت
و انگار الان یه دختر ۱۱ ساله داری

اگه نمیخواستی زندگی کنی باید جدا میشدی
اگه جدا نشدی یعنی یه نخ هایی تو زندگیت هست که تورو متصل نگهداشته

گاهی پیش میاد که بچه ها همه چیز پدر و مادر میشن شاید پدر مادرایی ک اختلاف دارن رابطشون هی کمرنگ و کمرنگ تر میشه و بیشتر مادر یا پدر با بچه هاشون صمیمی میشن
این هم خوبه تا یه تایمی هم بد بعد گذر زمان
چون اون بچه ها همیشه پیش تو نمیمونن همونطور ک شما پیش پدر مادرت نموندی

نمیدونم بهت باید گفت برای دومی اشتباه کردی ک بارداری یا کار درستی کردی من فقط یک قسمت از داستان زندگیت و دیدم

ولی قطعا اگه نمیخواستی دومی و هم براش برنامه ریزی نمیکردی


اتفاقی ک برات افتاده واقعا سخت بوده و قلب ادم و به درد میاره خدا بهت صبر بده


امیدوارم هرچی خیر تو زندگی برات پیش بیاد

در پی صحبت هایی که یکی از دوستان برات فرستاده (مامان دخملی)منم برای این اتفاق خیلی ناراحت شدم وکاملا درست گفته ولی من نمیتونم بفهمت اگه در طول این زمان که ازدواج کردی بیشتر بدی دیدی تا خوبی ازش پس چرا گذاشتی دوباره باردار بشی من خودم به شخص ۲۲سالم بود جداشدم از شوهر سابقم بایه پسر ۵ساله ولی هر بلایی بود سرخودم آوردم که باردارنشم وجونمم گذاشتم که بچه ام پیش خودم باشه با کلی مخالفت های خانواده ولی خدا شاهده ۲۴ساعته کار میکردم که ازش جداشم پول کم نیارم وبرای بچه ام پدر باشم شما نگاه کن اگه نمیتونی باهاش زندگی کنی باهاش صحبت کن جداشو

عزیزم دخترت چرا فوت شد چن وقتش بود ببخشی بازم پرسیدم

بسپار به زمان و فراموشی اگه قراره با این مرد زندگی کنی پس هی گذشته رو یاداوری نکن سخته زجر اوره اما باید بتونی به خصوص وقتی داری یه بچه دیگه رو تو وجودت با خواسته خودت پرورش میدی اون به یک مادر افسرده نیاز نداره نذار بعدها که بچه هات بزرگ شدن بگن کاش هیچوقت مارو به دنیا نمی اوردی وقتی این شرایطو داشتی

واقعا نمیدونم چی بگم ولی از ته دلم از خدا میخوام یه پسر بهت بده تا واقعا پشت و پناهت باشه دخترم خوبه ولی دختر وقتی کنارت غصه دار میشه قلبت اتیش میگیره ولی میتونی از پسرت یه مرد بار بیاری ک همیشه کنار تو خواهرش باشه الهی دیگه داغ نبینی عزیزدلم واقعا ناراحت شدم و به دلم افتاد این دعا رو برات کنم عزیزم🥺

خدابهت صبربده

عزیزدلم خدا به دل داغدارت صبر بده غصه نخور خدا نور امید تو دلت کاشته گلم شاید با اومدن این بچه کمی از تلخیای گذشته رو شیرین کنه برات درسته داغ فرزند سرد نمیشه ولی واس آرامش دلت بیشتر با خدا راز نیاز کن

عزیزم خدا صبرت بده واقعا حق داری اون شب تحت هرشرایطی همسرت نباید تنهات می گذاشت اصلا چطور دلش امد هرچی باشه اونم پدر اون بچه بوده چقدر سنگ دل ولی الان که بارداری کاریش نمیشه کرد انشالله با تو راهیتون خوشبخت بشین حتما حکمتی داره

خدا به دلت صبر بده عزیزم

سوال های مرتبط

مامان 🦁☀️👑 مامان 🦁☀️👑 هفته سی‌وچهارم بارداری