من اوایل بارداریم همیشه مراقب بودم که بهترین مادر برای بچم باشم
به تغذیه ام شدید می‌رسیدم تمام سعی مو میکردم روحیم خوب باشه که یه وقت تاثیر بد روی بچم نزارم کلی درمورد زایمان تغذیه دوزه بارداری مطالعه میکردم که بهترین روش برای بچم باشه
از اول بارداری بخاطر فواید زایمان طبیعی بهش فکر میکردم و خودم رو از لحاظ روحی و جسمی آماده کرده بودم با اینگه به شدت میترسیدم اما شوهرم اجازه نداد این نوع زایمان داشته باشم بخاطر بچه معلول در خانواده و فامیل داشتن گفت یه درصد هم نمی‌خوام بچم مشکل دار به وجود بیاد اگه اتفاقی افتاد مقصر شمایی!!!!!!
با تمام ترس و نارضايتي سزارین شدم و بعدم افسردگی شدید و مصرف دارو نتونستم به بچم شبر خودم بدم و بد زایمان نمیتونستم به بچم نزدیک بشم چون میگفتم این بچه نباید اینجوری بدنيا میومد و من مادر خوبی نيستم و در حقش کوتاهی کردم محروم شد از شیر مادر از رسیدگی از محبت مادری از اینکه نتونستم طبق خواسته خودم اونو طبیعی به این دنیا بیارم
و اینا هیچ موقع برنمیگرده و جبران نمیشه💔

۶ پاسخ

چه ربطی داره خب .😕
راستش حرفات منطقی نیستن .

یعنی همه ماهایی که سزارین شدیم در حق بچمون بد کردیم؟
این چه حرفیه عزیزم؟!

همه ما زایمان زخم هایی داریم ک هرگز ترمیم نمیشن مخصوصا آسیب های روانی
ولی چه میشه کرد زندگی جریان‌ داره به خاطر نی نی ت از الان به بعد قوی باش راه زیادی داری ک برای نی‌نی ت باید مادری کنی سعی بقیه راه بهترین باشی براش

کاش وارد پروسه زایمان طبیعی میشدی تا میفهمیدی چه زجریه ، مهم نیست بچه چطور به دنیا. بیاد یا با چی سیر بشه تربیت مهمه که دو روز دیگه بتونه تو. جامعه درست رفتار کنه

من انتخابم یک زایمان بدون درد هست حالا طبیعی بدون درد یا سزارین
من الان زمانی ک یذره عصبی میشم بچه اصلا اروم نمیگیره یک درصد تصور اون میزارن استرس و دردی ک میکشمو میکنم ک چ تاثیری روی بچه تو اون دقیقه ها میزاره روانی میشم
حکمت خداروشکر واقعا یک روز ببینمش ازش میپرسم ک چرا یک زن با زجر بچه میاره مگه ما مرد بهشتی هم نداریم چرا با زجر بهشتی نشدن نکنه چون مردن

منم از اول بارداری میگفتم فقط طبیعی هرکس می‌گفت سخته نمیتونی میگفتم نه سیر طبیعی باید پیش بره روز زایمانم اینقدر وحشتناک بود برام همه چیزش که الان دخترم ۲ ماهو نیمشه یادم میاد گریه میکنم یه غمی از روز زایمانم تو دلمه که میگم من مستحق این همه زجر و درد نبودم

سوال های مرتبط

مامان مارشمالو👶 مامان مارشمالو👶 ۸ ماهگی
بنظرتون چرا بارداری و زایمان برای خیلی ها یک ترس بزرگه؟؟؟
قبل از آگاهی و تجربش برای ماهم ترسناک بود
اما الان یک امر طبیعی و حتی خیلی ام شیرین به حساب میاد(برای من که هم بارداری هم زایمان پروسه بسیار راحت و خوب و خاطرانگیز بود🥲

ترس از ناشناخته‌ها طبیعی است و باید به یاد داشته باشید که زایمان نیز پدیده‌ای طبیعی است. اگر شما تصمیم گرفته‌اید که انسانی را به دنیا بیاورید، تقریباً نصف راه را رفته‌اید و زایمان ترسی بیشتر از آن ندارد. مطمئن باشید با داشتن اطلاعات کافی در مورد چگونگی و مراحل زایمان می‌توانید بر ترس‌های خود غلبه کنید🩵

به خاطر داشته باشید که در طول تاریخ، زنان زیادی پیش از شما نیز زایمان کرده‌اند، کودکانی به دنیا آورده و با سلامت کامل زندگی کرده‌اند؛ به زودی شما نیز به این دسته خواهید پیوست. با این حال، بهترین راه برای رهایی کامل از ترس زایمان، کسب اطلاعاتی دربارۀ آن است. لازم است بیشتر دربارۀ ترس‌های رایج زایمان بخوانید تا حقایق، شما را در غلبه بر ترستان یاری دهد🌱🌹)
مامان شیانا🍓🧸 مامان شیانا🍓🧸 ۷ ماهگی
بالاخره شیر خودمو از شیانا گرفتم😭
با وجود تمام تلاشا و رعایتام هیچ جوره بدن بچم با شیر من سازگار نشد که نشد🥺
حس عجیبی دارم😔
دست خودم نیست واقعا،اشکام تندتند دارن میریزن رو صفحه ی گوشیم😭
به صورت دخترکم نگاه میکنم غصه تموم وجودمو میگیره.😔
از چهارشنبه صبح تا خود شب بچم یکسره چشماشو خاروند و گریه کرد🥺
منم مثه همیشه کلافه و سردرگم بودم، چیز عجیبی نخورده بودم.😞
انقدر دیشب بچم اشک ریخت که مامانم قسمم داد دیگه شیرتو نده،داری در حق بچم ظلم میکنی😞
انقدر خودشو خاروند که قلبم درد گرفته بود،نگاش میکردم و داشتم دق میکردم😣
خلاصه ۴۸ ساعته که شیانای من شیرمو نخورده و من خودمو نمیتونم متقاعد کنم.
با اینکه خدا میدونه بخاطر اینکه بچم اذیت نشه یه دونه شکلات کوچیکم نخوردم این مدت،هیچیِ هیچی.😢
با وجود خوردن مرغ و آب و نون و برنج و سیب زمینی بچم بازم علائم داره.
خودم شدم‌پوست و استخون،،،نه دندون دارم نه مو نه پوست سالم نه هیچی.
همش میگم اگه شیرخودم خوبش بود من شده آب خالی ام بخورم میخوردم که بچم شیر خودمو بخوره،اما…..
هیچوقت فکر نمیکردم برای گرفتن شیر شیانا انقدر غصه بخورم و حس بدی داشته باشم😭
همش میگم نکنه من که تا الان بهش شیر دادم بعد شش ماهگی بچم خوب شه و من شیرمو قطع کرده باشم و غصه بخورم؟!😞
همش میگم نکنه یه سری از علائمش محیطی باشه و من ربطش داده باشم به شیر خودم؟!
(شیر بچمو گرفتم و ۴۸ ساعته هنوز تو رژیمم و نتونستم لب به چیزی بزنم…
همش میگم بچم بیقراری کرد چی؟! و و و….
امیدورام از پس این روزا بر بیام😭😢
مامان JANA🎀✨️ مامان JANA🎀✨️ ۱۸ ماهگی
شیر مادر و شیرخشک کمکی
#پارت_اول
مامان هایی که از قبل من رو دارن میدونن که از ۱و نیم الی ۲ ماهگی بچه م یکی از دغدغه های اصلی‌م این بود که در کنار شیر خودم یک وعده یا دو وعده شیر خشک بدم اما فکر کنم یکی از بد قلق ترین فرشته ها فرشته کوچولوی من بود و به هیچ روشی شیر خشک رو قبول نمی‌کرد.

اول اینکه چرا از اول شیرخشک کمکی ندادم:

اگر بخواید شیرخشک کمکی بدید باید تا ۳ هفته اول تولد بچه بهش بدید واگرنه احتمال اینکه بعدش بگیره خیلی کمه چون به شیر مادر وابسته میشه و ممکنه بافت پلاستیک توی دهنش رو دوست نداشته باشه و یا اینکه از حالتی که یهو شیر زیاد وارد دهنش بشه بدش بیاد و بترسه و نتونه درست قورتش بده، حالا چرا من از اول ندادم، چون که تو زمان بارداری تصمیم گرفته بود فقط شیر خودم رو بچه بدم و با شیرخشک کاملا مخالف بودم گفتم تا خودم شیر دارم چرا شیرخشک بدم! بماند که بعدتر نظرم عوض شد، و اطرافیان!!! امان از اطرافیان !!! میگفتن چرا میخوای در حق این بچه ظلم کنی؟ میخوای شیرخشکیش کنی؟ هر چی میگفتم نه بابا فقط میخوام شبی ۳۰ سی سی بدم که هم راحت تر بخوابه هم بهتر وزن بگیره، میگفتن نه اگه شیرخشک بره تو دهنش دیگه شیر خودت رو نمیخوره! خلاصه عذاب وجدانی به جون من انداخته بودن که حتی وقتی به شیرخشک فکر میکردم با خودم میگفتم من چقدر مادر بدی هستم که میخوام با بچه م اینکارو بکنم!
مامان تربچه مامان تربچه ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ششم

وقتی بخیه زدن و من رو تخت بودم تا حالم جا بیاد یه خانمی اومد بهم یاد بده به دخترم شیر بدم
دخترمو که گذاشتن کنارم من اصلا خوشحال نبودم
هیچ حسی بهش نداشتم
شاید فکر میکردم به خاطر این بچه من مردم و زنده شدم
وقتی گذاشتش کنارم هر چی تلاش کردیم دیدیم اصلا سینه رو نمیگیره و شیر نمیخوره
خانمه یهو نگران شد و زنگ زد به یه دکتری و شرح زایمان داد و اون دکتر گفت که احتمالا چون زایمان طول کشیده مشکل تنفسی پیدا کرده و فلان دستگاهو بیارید بزارید زیرش و بعد ده دیقه امتحان کنید اگه شیر نخورد خودم مجبورم بیام بلوک زایمان
تو اون ده دیقه من از عذاب وجدان داشتم می مردم
فکر میکردم چون با دیدن بچه مثل بقیه مامانا عاشقش نشدم و خدا رو شکر نکردم اینجوری شد و نکنه مشکل تنفسی داشته باشه
هزار بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم
ولی بعد ده دقیقه ک از زیر اون دستگاه شیشه ای اوردنش بیرون بالاخره شیر خورد و مشکل برطرف شد خداروشکر
اتاق که خالی شد یه خانم نظافتچی بهم گفت برو خودتو بشور و لباستو عوض کن که سریع باید بری بخش
وقتی از روی تخت پاشدم دیدم از پلاستیکی که زیرم انداخته بودن خون جاری شده روی زمین و شر شر داره خون میریزه و همه اینا انگار یه خواب بد بود که تموم نمیشد ....